به گزارش خبرنگار مهر، سکوت سنگینی بر خرابهها سایه افکنده بود؛ سکوتی که هر از گاهی با صدای وحشتناک ریزش بیشتر آوار و فریادهای دوردست و نزدیک میشکست.
بوی غبار و خاک و خون، فضا را پر کرده بود؛ بوی تلخی که یادآور نبردی نابرابر بود. آسمان شب، ستارهباران نبود، بلکه با نور هشداردهنده موشکها و درخشش بمبهای فسفری، به رنگ خونین وحشت درآمده بود.
این شب، شبهای معمولی تهران نبود؛ این شب، شب تهاجم همهجانبه دشمن بود، شب جنگی که آمریکا و اسرائیل با تمام قساوت، رنجش خود را بر سر مردمی بیگناه فرود آورده بودند.
در میان انبوهی از آوار و خاکستر، خانهای در یکی از محلههای شهر تهران، دیگر هویتی نداشت. سقفش فروریخته بود و دیوارهایش چون برجهای شطرنج، نیمهخاک شده بودند. در زیر تودهای عظیم از سیمهای آهنآلات و گچ و سنگ، صدایی ضعیف اما حیاتبخش شنیده میشد. صدای نالهای که از دلِ تاریکی و فشار میآمد؛ صدای مادری که خود را زیر آوار فرو برده بود تا فرزندش را نجات دهد.
چند جوانِ خودجوش، با لباسهای خاکی و چهرههایی پوشیده از عرق و دود، مشغول کندن سنگها بودند. دستهایشان خونین بود، اما ارادهشان فولادی بود. یکی از آنها که چراغ قوهای در دست داشت، نور را به سمت یک روزنه کوچک تاباند. صدای لرزانِ مردی از میان گرد و غبار بلند شد: خونه مردم رو زدن... زن و بچه مردم زیر آوار ماند...
این جمله، مثل خنجری به قلبِ همه فرو رفت. اما مرد زیر آوار، صدای پاسخی را شنید که امید را در وجودش دمید. صدای یکی از امدادگران که با حالتی همدلانه و گریان فریاد زد: «سلام! همین الان نجاتت میدیم تو فقط آروم ذکر بگو».
زیر آوار، تاریکی مطلق نبود، تاریکی سرد مرگ بود. زنی، با بدنی دردناک و استخوانهایی شاید شکسته، فرزند خردسالش را در آغوش فشرده بود. کودک، از شدت ترس و گرسنگی، دیگر گریه نمیکرد؛ فقط با چشمانی باز و نیمهبسته، به تاریکی خیره شده بود. زن وقتی صدای «سلام» را شنید، روحش تکان خورد. او میدانست که بالای سرش، هموطنانش ایستادهاند. آنها نه ارتش، نه سازمان رسمی، بلکه همان همسایهها، همان جوانان خیابان بودند که وقتی بمبها میباریدند، به جای فرار، به سمت آوار دویدند.
مرد امدادگر دوباره فریاد زد، این بار با قاطعیت و اصراری که از عمق جان میآمد: «الان نجاتت میدیم، صلوات بفرست...»
زن، لبهای خشکیدهاش را باز کرد. گلویش از خاک خشک بود، اما ایمانش تازه بود. با صدایی که نزدیک به نجوا بود، شروع کرد: «یا صاحبالزمان... یا صاحبالزمان...»
و بالا سر او، دستهای برهنه، بیوقفه کار میکردند. سنگها یکی یکی کنار میرفتند. گاهی صدای هلیکوپترهای جنگی دشمن در آسمان میپیچید که باعث وحشت میشد، اما کسی جایش را ترک نمیکرد. صحنهای بیبدیل از همدلی مردم ایران برای کمکرسانی به مناطق آسیبدیده در حال شکلگیری بود. جوانی که تا دیروز دغدغههای معمولی زندگی را داشت، حالا مثل یک کوه استوار ایستاده بود و تیری از آهن را بالا میکشید.
در آن نبرد نابرابر، دشمن فکر میکرد با بمبهایشان میتوانند اراده یک ملت را در هم بشکنند. آنها فناوریهای پیشرفته داشتند، اما آنها «ایران» را نمیشناختند. آنها نمیدانستند که در این سرزمین، وقتی خون یک شهروند به زمین میریزد، رگهای همه به هم متصل میشود. آنها نمیدانستند که قدرت واقعی در موشکها نیست، بلکه در دعای یک مادر زیر آوار و در دستان خونین یک جوانِ امدادگر است.
زیر آوار، ذکر همچنان ادامه داشت: «یا علی... یا علی...»
بالا سر آوار، اشکها با عرق در هم آمیخته بود. یکی از جوانان فریاد زد: «دستت رو بده! دستت رو بده!»
یک دست کوچک و لرزان، از میان توده گچ و آهن بیرون آمد. دستی که خاکستر بود، اما هنوز گرم بود. فریاد شادی و گریه همزمان بلند شد. «گرفتمش! گرفتمش...»
با همت جمعی و به نام خدا، توده سنگین بالا رفت. زن و کودکش، هر دو زنده اما بیهوش، به بیرون کشیده شدند. صحنه، ویرانگر بود اما روحبخش. زن را روی تختی گذاشتند. گرد و خاک روی صورتش را پاک کردند. چشمانش را باز کرد. اولین چیزی که دید، چهرههای خاکی اما مهربان مردمی بود که نمیشناخت. آنها برایش غریبه بودند، اما عشقشان آشنا بود. آنها فرزندان همین خاک بودند که در برابر توطئههای استکبار جهانی، دیوار محکم ایمان شده بودند.
امدادگری که زن را بیرون کشیده بود، با لبخندی اشکآلود دستش را فشرد و گفت: «خانم، شما الان در آغوش همین مردمید. دشمن خواسته ما رو از هم جدا کنه، ولی نمیدونه که ما با خون و دل به هم وصلیم.»
زن، با چشمانی که از شدت هیجان میلرزید، به آسمان نگاه کرد. صدای انفجارهای دورتر هنوز شنیده میشد، اما دیگر ترسی در دل نبود. ترس، جای خود را به یک صلح عمیق و اعتماد به خدا و هموطن داده بود. این جنگ، جنگ سلاح نبود؛ جنگِ ارادهها بود و آن شب، در میان آن ویرانهها، اراده ملت ایران، بر آتشهای جنگ و توطئههای دشمنان پیروز شد. ذکر آن زن زیر آوار، و فریاد آن جوان امدادگر، سرود ابدی مقاومت و همدلی شد که در تاریخ این سرزمین حک خواهد شد. دشمن به خانهها حمله کرد، اما نتوانست به قلبها راه پیدا کند؛ چون قلبهای مردم ایران، پر از ذکر «یا علی» و عشق به همدیگر بود.



نظر شما