خبرگزاری مهر گروه استان ها؛ زهرا ژرفی مهر: شامگاه یک روز معطر به عطر افطار، هنگامی که شهر ، مشغول تلالؤ پر رمز و راز چراغهای شبانهاش بود، سفری معنوی و ضروری به دیدار بازماندگان شهید سرهنگ پاسدار علیاکبر سخنور رقم خورد. این دیدار، تنها ملاقاتی ساده نبود؛ بلکه تلاشی بود برای لمس بقایای آتشی که با رفتن او شعلهورتر شد. در سکوت حاکم بر فضا، بانو پریناز نجفی، همسر گرانقدر این سردار شریف و با محبت، با قلبی که هزاران خاطره را در خود پنهان کرده بود، پرده از ابعاد زندگی مشترکی گشود که با عطر نماز اول وقت و تعهد عمیق به ولایت فقیه آمیخته بود. شهادت ایشان، که همزمان با اوج تبعیت از مسیر رهبری رقم خورد، نه تنها پایانی بر یک زندگی، که آغاز یک حماسه جاویدان در قاموس ایثار بود.

زندگی مشترک ما با بنیانی مستحکم بنا شده بود؛ بنیانی که در آن، هیچگاه لحظهای از وظایف فردی و الهی غافل نشد. آن روز سرنوشتساز نیز، با وظایف روزمره آغاز شد؛ بدرقه فرزند دلبندمان به مدرسه و سپس همراهی همسر تا بیمارستان، جایی که من به عنوان پرستار، مشغول به ایفای نقش حیاتی خود در مراقبت از بیماران بودم. او، سرهنگ سخنور، مسیر کارش را با عزمی راسخ در پیش گرفت؛ مسیری که پایانش، نه میز کار، بلکه سنگر دفاع از مردم و کیان این سرزمین بود. این حرکت، صرفاً یک رفتن عادی نبود، بلکه تجلی آن عهد ناگسستنی بود که می گفت: تا آخرین نفس نخواهیم گذاشت تا خون این شهیدان بر زمین بماند. ایستادگی در سنگر خدمت، در تضاد آشکار با خبر تلخ شهادت، آزمونی بود که تنها تکیه بر ایمان مطلق میتوانست آن را به سر منزل آرامش برساند.
در اوج شلوغی و اشتغال در بخش مراقبتهای بیمارستان، زمانی که دغدغه هر لحظه، دمیدن نفسی دوباره به جسمی خسته بود، زمانه ورق خورد. تماسها قطع شدند و هاله سنگینی از نگرانی بر فضای کاری حاکم شد. در آن لحظات، مهربانی بیحد و حصر یکی از بیماران که از نگرانیام مطلع شد و مسئولیت پیگیری تماسها را بر عهده گرفت، به طرز عجیبی تسلیبخش بود. اما تقدیر نهایتاً با زبانی دیگر خود را آشکار کرد؛ یکی از همکاران خبر را به من رساند. گویی از همان ساعات اولیه صبح، همان حس مبهم و کشنده تیر کشیدن در پشت و فشار در قفسه سینه، ندا دهنده واقعی این واقعه بودهاند؛ قلبم زودتر از هوشیاریام، در خفا به سوگ نشسته بود. این گزارش، روایت گسست روحی و سفر دشوار یک زن به سوی حقیقت نهایی عشق است؛ سفری که با تماشای یک لبخند آغاز شد و با پلاک امانتی به جاودانگی پیوست.

روایت شهادت، شکوه لبخند و امانت جاودان
آن روز، روزی بود که طبق روال ماهیت کارم، در بیمارستان مشغول مراقبتهای مستمر از بیماران بودم . همزمان، در آن ساعات اولیه اعلام جنگ، یکی از بیماران بستری، که شاهد آشفتگی درونی من بود، با قلبی سرشار از شفقت، اصرار ورزید تا شماره ارتباطی همسرم را به او بدهم تا او به جای من پیگیر وضعیت شود؛ تعهد این بیمار به پیگیری مدام، تسکینی غریب بر دل پرآشوبم بود. اما این آرامش موقت، پایدار نماند. در اواخر شیفت، در میان هیاهوی اورژانس و بخشهای مختلف، یکی از همکارانم با احتیاطی مرگبار، خبر را به گوشم رساند. از صبح، انگار نیرویی ناشناخته، سنگینیای در پشتم حس میکردم و تیرهایی روحی، مرا هدف قرار داده بود؛ امروز میفهمم که آن حس، مقدمهای بوده که قلبم برای دریافت این ضایعه عظیم آماده میشد.
پس از شنیدن خبر هولناک، تمام توانم را جمع کردم و خود را به بیمارستان رساندم، اما متأسفانه بسیار دیر رسیده بودم. اعلام کردند که پیکر پاک ایشان را برای انجام مراحل اداری و قانونی، به پزشکی قانونی منتقل کردهاند. آن مسیر کوتاه تا پزشکی قانونی، طولانیترین و سختترین قدمهای زندگیام بود. در آنجا نیز، دری بسته بود به روی دیدارم؛ پیکر معشوق سفرکردهام در دسترس نبود. توان دل کندن از آن محیط را نداشتم؛ زیرا دریایی از حرفهای ناگفته، کلمات ناتمام و رازهایی که تنها باید با او در میان گذاشته میشد، در سینهام حبس شده بود. نهایتاً، داییام که با حکم پدرانه خود، نظم را به آشوب درونیام بازگرداند، با یک قاب عکس پیشم آمد و گفت: بیا، عکسش پیش من است. در آن مسیر بازگشت، در میان زمزمههای خاموش قلبم، به آن عکس نگاه کردم. صحنهای دیدم که تمام هستیام را منجمد ساخت؛ لبخندی عمیق، آرام و رضایتبخش بر لبانش نقش بسته بود؛ لبخندی که گویی تمام رسالتش را به سرانجام رسانده و به تمام آرزوهایش دست یافته است. تماشای آن لبخند پیروزمندانه، هرچند تسلیبخش بود، اما مرا در حیرت فرو برد؛ او رفته بود با این لبخند ابدی و حجم عظیمی از حرفهای ناگفته من مانده بودم.

آخرین ملاقات واقعی ما، در مراسم وداع با پیکر شهدا رقم خورد؛ جایی که امید اندکی برای یک وداع کامل زنده بود. خبر دادند که برای من، صورت ایشان را باز خواهند کرد تا فرصت وداع نهایی فراهم شود. قدمهایم را لرزان به سمت تابوت برداشتم. از دورترین فاصله ممکن، با او سخن گفتم، با صدایی که میخواست از حیرت بشکند. سلام عزیز من، بلند شو! من آمدهام تا نا گفته ها را با تو تمام کنم. اما سکوت، پاسخی بود که از سوی سردار شهید دریافت کردم. در آن عکس، چشمانش بسته بود، گویی در خوابی عمیق فرورفته؛ اما در آن لحظات واپسین وداع حضوری، چشمان بازش را دیدم که گویی با نوری فراتر از این دنیا، در انتظار من مانده بود تا آخرین نگاهها را به ثبت رسانم.
یک روز پس از بازگشت به خانه، در میان وسایل پراکنده، متوجه شدم کیف کوچک همسرم که همیشه همراهش بود، جا مانده است. با کنجکاوی آن را برداشتم و نگاهی انداختم. در کمال ناباوری، پلاک گردن او را میان وسایلش یافتم؛ او آن را برای من به امانت گذاشته بود. از آن لحظه، این پلاک دیگر فقط یک نماد نبود؛ بلکه عهد و میثاق من با او شد. آن را به گردن میاندازم و سوگند میخورم که این نشان ارزشمند را تا زمانی که آخرین دشمن این مرز و بوم نابود شود، از گردنم برنخواهم داشت. او همیشه با اشتیاق به مادرش میگفت: مادر، خالصانه دعا کن تا شهید شوم و سرانجام، به خواسته خالصانه دلش رسید و آسمانی گشت. این پلاک، روایتگر عشق جاودان و ایستادگی زنی است که میراثدار لبخند یک قهرمان شد.
۰۱:۵۷ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۲


نظر شما