خبرگزاری مهر- گروه استانها: فاطمه امیری* اولین چیزی که توجهام را جلب کرد، جملهای بود که روی ماشین حمل شهدا نوشته شده بود: «امام خمینی: ما در راه اسلام از شهادت نور چشمانمان هراسی نداریم.»
رفته بودم برای مراسم تشییع شهدا.
هر گوشه را که میدیدی سوژهای بود. بعضیها تا یکدیگر را میدیدند در آغوش هم گریه میکردند. من هم منتظر یک جرقه بودم تا اشکم دربیاید، که ندای «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» کار را تمام کرد.
صدای خانمی لک زبان توجهام را جلب کرد: «ای خدا، کمکمو که شرمنده ایی شهدا نوییم. ای شهید عزیز، سلام ایمه برسن اَر سردار سلیمانی، سلامی و حاجیزاده. سلام ایمه برسن اَر کُل شهدا.»
و اشک بود که بیوقفه از چشمان خودش و رفقایش میریخت. قسم میخوردند چند روزیست دل و دماغ خرید ندارند. صفای وجودشان، مهر تائیدی بود بر حرفهایشان.
بین صحبتهای استاندار، صدایی بلند شد که: «قسم به خون رهبر، ایستادهایم تا آخر» و همه با شور و حرارت از عمق وجودشان تکرار کردند.
چشمم به خانم جوانی افتاد که از مردم تشکر میکرد. خودش را خواهر شهید معرفی کرد. نمیدانم خواهر کدامشان بود، اما دست به آسمان برد و گفت: «اجرتون با امام حسین.»
بعد از خواندن نماز میت، راهپیمایی به سمت گلزار شهدا شروع شد. شعارها گاهاً بغض، تنفر یا حماسه میشد؛ «الله اکبر»، «مرگ بر منافقِ وطن فروش» «طبق حدیث و قرآن خامنهای زنده است».
انگشت شمار مغازههایی باز بودند. کنجکاو بودم بفهمم چه در سرشان میگذرد وقتی جمعیت راهپیمایی را میبینند. دقت که کردم دیدم یکیشان همراه مردم شعار میدهد «ما ملت حسینیم ذلت نمیپذیریم». یکی دیگر هم داشت برای ظهور امام زمان، شعار میداد.
اول احساس غرور کردم، بعد اشک شوق آمد از داشتنشان.
*فعال رسانه


نظر شما