خبرگزاری مهر - مجله مهر: ۱۹ دی ماه همیشه برایم یادآور خاطره یک روز خاص و شیرین بود. دی ماه امسال اما تلخی کودتای خیابانی طعم شیرین این خاطره را کمرنگ کرد.
۱۹ دی ۱۳۹۲. یعنی ۱۲ سال قبل. روز دیدار آقا با مردم قم به مناسبت سالروز قیام تاریخی مردمش علیه رژیم پهلوی در نوزدهم دیماه ۱۳۵۶. این یک روز خاص بود. برای منِِ تازه دانشجو، آن هم در حال و هوای سال اول دانشگاه. قرار بود از دانشگاهم در تهران مهمان دانشگاه اصفهان بشوم. خانواده آمده بودند دنبالم. باید شب را تهران می ماندیم. منزل یکی از اقوام مادری. کسی که همیشه به گرمی دعوتمان می کردند که بیایید تهران و حالا آن سفر شده بود بهانه ای تا مهمانشان شویم. آن شب رفتیم امامزاده چیذر سر مزار شهدای هسته ای و بعد راهی منزل حاج آقا مجید شدیم. آنجا خبر مهمانی بزرگ تری که یکدفعه جور شده بود، خواب را از چشمهای خسته مان گرفت.
شب به نزدیک ترین دوستانم پیام دادم و فخر فروختم: فردا می رویم دیدار آقا. استیکرهای اشک و خوش به حالت و التماس دعا بود که سرازیر شد. صاحبخانه یار و محافظ قدیمی آقا بود و رسم مهمان نوازی را در حقمان تمام کرد. صبح فردا عازم حسینیه شدیم.
حالا خدا، خواسته من اصفهانی تازه دانشجو با شور و شوق انقلابی آن سال ها را اجابت کرده بود تا خودم را جا بدهم میان مردم قم و دیداری که همیشه آرزویش را داشتم محقق شود. دل توی دلمان نبود. گیت های بازرسی را رد کردیم و وارد حسینیه شدیم. سالن بزرگی با زیلوهای آبی که همیشه پشت صفحه تلویزیون دیده و حسرت نشستن روی آن ها را خورده بودیم. انگار خواب می دیدم. یکی از همان ردیف های جلو جایمان دادند. برگه های همخوانی را هم دادند دستمان. برگه ای که یادگاری نگهش داشتم. کم کم سالن پر شد. همه انتظار ورود آقا را می کشیدیم. قلب هایمان داشت از جا کنده میشد. نگاهمان را دوخته بودیم به جایگاه که آن بالا بود و بالاخره چشممان روشن شد و اشک ها جاری.
ابهت و نورانیت وجود این مرد بزرگ همه را به هیجان آورده بود. بغض ها به فریاد تبدیل شد: صل علی محمد روح خمینی آمد...خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست... آقا جمعیت را به نشستن دعوت کردند. ابوالفضل علمدار خامنه ای نگهدار... بعد هم سرودی را همخوانی کردیم که ترجیع بندش این بود: تا جان داریم...حق را یاریم...توی همه این لحظات که مثل شهد شیرین بود چشم از جایگاه بر نمی داشتیم مبادا آنی را از دست بدهیم. آقا آرام نشسته بودند و گوش می دادند. بعد از سرود و مداحی سلام و خوشامد گفتند و سخنرانی را شروع کردند. از قیام مردم قم گفتند و آیهی از قرآن، در سورهی مبارکهی روم که خدا نصرت مومنین را حقی برعهده خود می داند و میفرماید این حقّی است بر عهدهی ما یعنی بر عهدهی ذات اقدس پروردگار عالَم که مؤمنین را نصرت بدهد. از نصرت در شرایطی که روزنهی امیدی به حسب ظاهر وجود ندارد. آن وقتی است که دشمنِ جبههی ایمان با قدرت ظاهری و با سرپنجههای قوی در مقابل مؤمنین ایستاده است؛ یک مبارزهی جبههایِ عظیمی بهوجود آمده است؛ در یک چنین شرایطی میفرماید: وَ کانَ حَقًّا عَلَینا نَصرُ المُؤمِنین
مثل همیشه از مسائل روز می گویند و مذاکره و بصیرت و دشمن شناسی. از غزه و حقوق بشر آمریکایی و از تکیه به نیروی درونی و علاج کار که از آن خداست. مراسم تمام می شود. آقا می روند و ما می مانیم و دقایقی که نمی خواهیم تمام شود.
دوباره به کاغذ توی دستم نگاه می کنم و به صندلی خالی روی جایگاه. آرام آرام حسینیه را ترک می کنیم و این دیدار می شود بهترین حُسن ختام ترم یک دوران دانشجویی ام.
این روزها من با اشک خاطره آن ۱۹ دی سال ۹۲را مرور می کنم. حالا که آن دو میزبان مهربان و عزیز ما بعد از سال ها انس و هم جواری با همدیگر، در صبح ۱۰ ام رمضان ما را تنها گذاشتند. امسال که دیگر ۱۹ دی برایم خاطره ای تلخ به یادگار گذاشته از دست پرورده های همان پهلوی سال ۱۳۵۶. دی ماهی که خیابان ها رنگ خون گرفت و بوی دود و همان شد مقدمه جنگ رمضان.
امروز در میانه این جنگ، وقتی وسط خیابان های شهر پرچم را تکان می دهیم دوباره خودم را در حسینیه می بینم. جلوی جمعیت و در همان لحظه ای که ایستاده بودیم به انتظار آقایمان و سرود همخوانی را تمرین می کردیم. دوباره زمزمه می کنم: تا جان داریم...حق را یاریم...و قلبم به کلام قرآن و آقای شهیدمان گرم می شود که: نصرت مومنین حقی است بر عهده خداوند. حقی که خدا از آن نمی گذرد به شرط استقامت، استقامت و استقامت.
نویسنده: مائده قاسمزاده
۰۵:۳۱ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۱


نظر شما