خبرگزاری مهر - مجله مهر: بالای سر قبر تازه کنده شده ای ایستاده ام. خیلی عمیق نیست. بچه که بودم از نگاه کردن توی قبر میترسیدم. مینشینم و به خاک های داخل قبر دست میکشم. فردا یا شاید پس فردا شهدای دیگری در این خانه ها آرام خواهند گرفت. من از قبل به زیارتشان آمده ام. دست خاکی ام را به صورتم میکشم. تبرکی از انها که هنوز نمیشناسمشان، که ندیدمشان ولی عجیب دوستشان دارم.
قبلتر ها که گلستان میآمدم، کسی را نمیشناختم. به صورتهای رنگ و رو رفته قاب ها نگاه میکردم و فاتحه ای زیر لب زمزمه میکردم. بابا که سر بعضی از قبرها میایستاد اگر قصه ای از صاحب عکس نمیگفت، بی حوصله میشدم و برای خودم میان قبور می پلکیدم یا دائم سراغ زمان رفتن را میگرفتم. بعضی وقتها هم بین قبور بازی میکردم و گاهی کنجکاو بودم بدانم هر کدام این آدمها چند ساله بوده اند.
حالا اما چند سالی ست خودم مثل بابا شده ام. دیگر عکس ها برایم غریب نیستند، انگار همه شان را میشناسم. یا صدا و تصویرشان را در جعبه جادویی دیده ام یا کتابهایشان را خوانده ام و برای بدرقه خیلی هایشان مسیر از فیض تا گلستان یا بزرگمهر تا گلستان را قدم زده ام.
سالهاست هر چه نذر میکنم میبرم تکیه شهدا. الویه، کیک و شیر، شکلات، حلوا.. هر چه باشد از صبح بسته و دسته میکنم و پا به پای ثانیه شمار ساعت، لحظه ها را میشمارم تا وقت اذان بشود و راه بیوفتم. بعد در آستانه درب میایستم و تمام ساکنینش را سلام میدهم.
مدتی ست رفتنم به گلستان ترتیب پیدا کرده. اول یک سر به شهید خرازی و کاظمی و زاهدی و نیلفروشان میزنم. بعد شهدای مدافع حرم و مخصوصا شهید افشاری و شهید کامران. سراغ شهدای جنگ ۱۲ روزه میروم و شهدای دی و شهدای این چند روزه، شهید کارگران، شهید علیخانی و شهید رهبر. و در آخر همیشه به خاطر دخترم حنا که دوست دارد گندم روی قبر شهدای گمنام بگذارد پیش آنها میرویم تا مبادا احساس تنهایی و سرما کنند.
این روزها تکیه شهدا رفتنمان بخش مهمی از روتین قبل از خوابمان شده است. افطار کرده و نکرده میرویم سمت میدان غدیر تا در راهپیمایی شرکت کنیم، بعد از آن ماشین مان را با پرچم های بزرگ ایران و عکس های آقا جانم کادو پیچ میکنیم و خیابان های شهر را زیرو و رو میکنیم.
در آخر ماشین که راه خودش را یاد گرفته، هر کجا باشد سر میچرخاند طرف تکیه شهدا. حالا فاتحه هم بعد از سلام و احوال پرسی گرمی از هر کدامشان، روی لبهایم جاری میشود. دیگر آمدنم سرسری نیست. دستانم را مثل زائری که پنجه در پنجره فولاد میاندازد، ملتمسانه به دیوارهای نرم و خاکی خانه های ابدیشان میکشم و از هر کدام میخواهم ما هم جایی میان خودشان جا دهند. برای من و امثال من دیدن روی همچو ماه این شهدا، آن هم هر شب، ترکیب آمپول تقویتی و آرامش بخشی ست که دلم را گرم میکند و به زانوهایم قوت میدهد فردا هم، فردا هم، اگر خدا بخواهد در راهشان بمانم. انشالله


نظر شما