خبرگزاری مهر، مجله مهر: چهارده روز است که از حضور سایه پلید جنگ در این آب و خاک میگذرد، در همان روزهای اولیه آغاز جنگ بود که با شدیدتر شدن حملات رژیم صهیونیستی و ایالات متحده جنایتکار، مجبور به ترک تهران شدم. تهرانی که تمام عمرم را در کوچه پس کوچه های آن گذراندهام. تهرانی که خیابان به خیابانش، داستانی برای گفتن دارد؛ داستان هایی که اکنون از شهامت و شجاعت و غیرت و میهن دوستی روایت میکند. باری، در این دو هفته دوری از شهر، قلمم برای نوشتن مرا یاری نمیکرد؛ از هرچه خواستم بنویسم، آنچه نشد که میخواستم و یا آنچه که میبایست، نبود. دوری از شهر و اخباری که دربارهاش در این روزها دست به دست میشد، وجودم را حزنآلود کرده بود و به همین خاطر توانم را برای نوشتن گرفته بود.
تا دیشب، که اولین پیام رهبر انقلاب، سید مجتبی خامنهای را پس از گذراندن دوری و غربت و عبور از روزهای سخت شنیدم. تمام صحبتهایشان برایم همانند دمیدن فجر پس از شب یلدا بود، همانقدر امیددهنده و نوید بخش. در پایان صحبتهایشان بود که از مردم خواستند تا در روز قدس همانند هرسال، پرشورتر به خیابان ها بیاید، چرا که حضور تک تک مردم در راهپیمایی روزقدس، همانند موشکهایی بر قلب دشمنهای این مرزوبوم است. دشمن هایی که فجیع ترین جنایات را افتخار خود دانسته و به نام دموکراسی، هدفی بهجز به بند کشیدن مردمان آزاده ندارند.

اما برای من که در تهران نیستم، تنها راه لبیک به رهبر انقلاب در این روزهای سخت، حضور در نزدیک ترین شهر بود؛ شهری به نام قایمشهر، با مردمانی به سبزی دیارشان که در این روزهای سخت، یاریدهنده افراد آسیب دیده از جنگ هستند. بعد از حدود یک ربع در راه بودن، به شهر میرسم؛ هوای سرد اسفندماه به صورتم میخورد و چون شهر را بلند نیستم، با چشمانم به دنبال افرادی که پرچم ایران را در دست دارند می گردم تا با آن ها به مرکز راهپیمایی برسم.
بعد از رسیدن به مسیر راهپیمایی، از شدت سرما دستانم را در جیب هایم مشت میکنم و به عابرین نگاه میاندازم. پیر و جوان، زن و مرد، کودک و بزرگ، همه با صورت هایی مصمم در کنار یک دیگر راه میروند. برای لحظه ای در وسط خیابان میایستم، انتهای خیابان را بهخاطر مملو از جمعیت درست نمیتوانم ببینم، برای همین بر روی پنجه پاهایم میایستم تا به خوبی جمعیت را ببینم. طول خیابان پر از عاشقان این مرز و بوم شده است؛ عاشقانی که هر یک بر روی دوششان پرچم این خاک را به اهتزاز درآورده اند، چون هرگز اجازه نمیدهند پرچم این کشور به دست اجنبی بیافتد و مصصماند تا روسیاهی آغاز جنگ و شکست آن را برای همیشه بر چهره دشمن بنشانند.
چشمم را بیشتر در میان جمعیت میگردانم، درست در وسط خیابان، پسری جوان، پرچم فلسطین را بالا برده است و به صورت دایره وار بالای سر مردم میچرخاند، کمی آنطرف تر، چندبانوی جوان، در کنار یکدیگر ایستاده اند و با دعوت گوینده به بستن عهد با رهبر انقلاب، لبیک یا خامنه ای سر میدهند و بلافاصله صدای جمعیت همآواز با آن ها در کل شهر طنین می اندازد.
کمی جلوتر میروم؛ خیره به خیابان می شوم و برای لحظه ای چشمانم را میبیندم و با صدای مرگ بر آمریکا خودم را درست در وسط تهران تصور میکنم، به خیابان انقلاب میروم، قطعا اکنون خیابانهایمنتهی به میدان انقلاب بسیار شلوغ است و روح ایستادگی و تسلیم ناپذیری مردم پایتخت، تنها عامل یگانه ای است که مردم را دور هم جمع کرده است. در همین هنگام، صدایی از پشت سرم میآید:« خانوم ببخشید، شما میدونید حسینییه کجاست؟»
به آرامی چشمانم را باز میکنم، نگاهی به صاحب صدا میاندازم؛ خانوم جوانی که همراه با پسر کوچکش دست در دست هم به راهپیمایی آمده اند. با تاسف می گویم من هم اینجا میهمانم. خانوم نگاه دقیق تری به من میاندازد و می گوید:« شماهم از تهران اومدید؟» لبخندی میزنم و سرم را تکان میدهم. برای لحظه ای دستان سردم را میگیرد و در دستان گرمش میفشارد و با لحن صمیمی تری ادامه میدهد:« من هم همینطور، البته خانواده همسرم برای همینجا هستن؛ امروز روز دومیه که مجبور شدم بیام اینجا، سه شب پیش، دقیقا روبهروی خونه مارو زدن.» و همانطور که به پسرش اشاره میکند، میگوید:« پسرم خیلی ترسید؛ خونه برای چند ثانیه از شدت انفجار تکون خورد و تمام شیشه های خونمون همراه با پرده و چارچوب ها در عرض چندثانیه از جا دراومد و خورد شد!»
بعد در حالی که سعی میکرد گریه اش را نگه دارد ادامه میدهد:« من مطمینم خونه روبهرویی توش آدم بودن؛ اما بعد از اصابت موشک؛ دیگه خونه ای نبود، شده بود تلی از خاک.»

سرم را پایین میاندازم و با خودم می گویم کمک های ترامپ خونخوار حالا به صورت شخصی و خانه به خانه میرسد. خانوم دستم را کمی فشار میدهد تا توجهم را به خودش جلب کند و میگوید:« ما همون شب مجبور شدیم تهران رو ترک کنیم، پسرم دوست داشت که امروز، در روز قدس، نمایندهای از دوستان شهیدش در میناب باشه. برای همین امروز اینجا اومدیم؛ درسته که خونمون آسیب و خسارت دیده اما این دلیل نمیشه که تسلیم حرف کسانی بشیم که ویرانی این خاک رو میخوان، ما در طول تاریخ غم و اندوه زیاد چشیدیم ولی هیچوقت طعم تسلیم و سرسپردگی به کثیفترین آدم های روی کره زمین رو نه! و هیچ وقت هم نخواهیم چشید.» بعد کمی جلوتر می آید و میگوید:« ما همه جوره پشت امر رهبرمون هستیم، حتی اگر جون مارو بگیرن، ما ذرهای اجازه نمیدیم برامون تعیین تکلیف کنن.»
با شنیدن حرفش سرم را بلند می کنم و چشمانم را به چشمانش میدوزم، همانطور که دست پسرش را که کوله پشتی مشکی که مزین به یاد شهیدان پاک مدرسه شجره طیبه است، بر روی دوشش انداخته است؛ محکم در دستش گرفته است؛ نگاهی دارد که همراه با رگه های آرامی از غم، از صلابت و ایستادگی و از عشق به این خاک خبر میدهد؛ خاکی که عاشق پرور است.

حالا دست دیگرش را میگیرم و آرام میگویم:« خدا با ماست، مثل همیشه» به یکدیگر لبخندی میزنیم، قبل از آنکه از من جدا شود و به سیل جمعیت به بپیوندد، با نگاهی گرم میگوید:« من خودم این شهر رو خیلی بلد نیستم؛ ولی ما خونه کوچیکی داریم که خیلی خوشحال میشیم اگر مسافرید به خونه ما بیاید؛ تا هرزمانی که بتونید دوباره به تهران برگردید، قدمتون سرچشم. حقیقتش من تنها چیزی که از این مردم میدونم اینکه، مردم این شهر کوچیکترین کاری که شما بگید، برای هممیهن هاشون در این شرایط انجام میدن؛ چون حالا دیگه فرقی نداره چه کسی برای کجای این کشوره؛ ما همه اهل ایرانیم و همدل یک دیگهایم.»
حرفایش دلم را گرم میکند؛ بعد از اینکه از نظرم دور میشود، باردیگر به جمعیت نگاه میکنم، اکنون گویی درست در وسط میدان انقلاب ایستاده ام، دیگر احساس غربت و اندوه نمیکنم، چرا که حالا هرکجای این کشور سرای و وطن من است. صدای یکپارچه و قدرتمند، لبیک یا خامنهای مرا از افکارم بیرون می کشد، دیگر تقریبا به میانه خیابان رسیده ام؛ به پشت سرمنگاهی می اندازم؛ حضور مردم همچنان پرشور ادامه دارد همچنان که این مرزوبوم تا ابد ادامه خواهد داشت و هیچگاه تسلیم دشمن نخواهد شد. صدای مرگ بر آمریکا و اسراییل دوباره به گوشم میرسد، رو به جلو برمیگردم و مشتان گره کردهام را بالا میبرم و یکصدا با جمعیت میگویم:« مرگ بر آمریکا؛ مرگ بر اسراییل»
۱۷:۴۹ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۲


نظر شما