خبرگزاری مهر - مجله مهر: پیاده همراه با کاروان و پشت سرِ ماشینِ صوت در خیابان سرازیر بودیم. یکی از موکبها تعدادی صندلی چیده بود توی خرابهی کنار خیابان. پیادهها که میرسیدند به موکب، کمی مینشستند و نفسی تازه میکردند. صدای ماشینِ صوت با صدای باندهای موکب در هم قاطی شدند. گوش تیز کردم. صدا آشنا بود.
موکب، همان مداحیِ مشهور باسم کربلایی را گذاشته است؛ «هَلِابیکُم». زانوهایم سست میشود و مینشینم روی یکی از صندلیها. باد میزند و خاک بلند میکند. چشمهایم میسوزد. روبهرویم عکس آن چهرهی ماه و لبخندِ دلرُبا و لُپهای گُلانداختهی میانِ مَحاسن سپید، تار میشود. قطرههای اشک از دریای چشمهایم میلغزد و میافتد روی قابِ عکسِ آقاجانِ شهیدمان. چیزی نیست؛ غبار دلتنگی است که توی چشمهایم رفته. این شبها همه چیز شبیه مشایه است؛ آدمها، قدمها، دلها، موکبها، صوتها، زائرها، زائرهای این حرم. حرمِ جمهوری اسلامی.
فکر نمیکردم روزگاری برسد که همین خیابانِ ما شکل و قیافهاش طوری بشود که من با مشایه مقایسهاش کنم. اما همه چیز رنگ و عطرِ خاطرات اربعین را دارد. انگار امام حسین علیه السلام کنار ما ایستاده و توی گوشمان زمزمه میکند: «اسم همهتان را مینویسم؛ ای شُمایی که این شبها آمدید در خیابانهای حرم! در حالیکه نه گرما برایتان مهم بود نه سرما. ای که جانهایتان را برای دفاع از این حرم، کف دست گرفتهاید و توی خیابان میآیید.»
اشکهایم را پاک میکنم و بلند میشوم. قابِ عکس را بغل میگیرم، دوباره راه میافتم و متصل میشوم به جریانِ رودهای جاری در خیابان.


نظر شما