خبرگزاری مهر - مجله مهر؛ مریم علیبابایی: «ناموساً… چیزیشون نشده؟ زندهان؟» اینها جملاتی است که در محلهای با ادبیات متفاوت و خاص خودشان توسط مردی که سراسیمه از میان کوچههای پرگرد و خاک «جوادیه» به دنبال عزیزانش میگشت، میپیچید. ویدیویی چند ثانیهای که مرد از این و آن سراغ خواهر و خواهرزادههایش را میگرفت انگار دستهایش به آسمان و زمین میلغزید و هر لحظه چشمانش از میان دود و آوار میگشت تا خواهرش را پیدا کند و صدای گریههایش در هوا پخش میشد.
مردم عادی حتی از موج انفجار هم در امان نماندند، گرد و خاک در هوا مانده که انگار از دل دیوارهای شکسته بیرون میزند. در میان آوار خانههایی که بسیاری از آنها پیش از این هم با زحمت و تلاش ساکنانشان سرپا مانده بودند، مردم با چهرههایی خاکآلود در رفتوآمدند؛ بعضی نام کسی را صدا میزنند، بعضی فقط بیهدف میان جمعیت میدوند. اینجا یکی از محلههای کمبرخوردار شهر است؛ جایی که حالا پس از حمله وحشیانه و جنایتکارانه متجاوزان آمریکایی و رژیم صهیونیستی، کوچههایش تقریبا با خاک یکسان شده و بیشتر شبیه صحنه جستوجوی بیپایان برای پیدا کردن عزیزانشان شده است.

حالا من آمدهام در محله «جوادیه» تا ببینم، بشنوم و روایت کنم؛ روایت مردمی که تلاش میکنند وسایلی که کمتر آسیب دیدهاند را از خرابیها جدا کنند، هر نگاه افراد که به چشمم میآید پر از اضطراب است، هر حرکت و هر نفس، قصهای از مقاومت خاموش مردم این محله است؛ تصور کنید انسانی که هنوز ایستاده در دل ویرانهها و توصیفی از این صحنه که هیچ کلمهای نمیتواند آن را کامل به قلم بیاورد.
هر قدم که میزدم، خیالاتی از تصویر زندگی آدمها در ذهنم نقش میبست که ناگهان متوقف شده بودند، مثلا در یک خانه، پیرزنی پشت پنجره نشسته بوده و دستهایش را روی قلبش فشار داده و با ترسی که در چشمهایش موج میزند صدای انفجارها را شنیده یا چند خانه آنطرفتر، مردی با چند کودک خردسالاش از نگرانی نمیدانسته چیکار کند و خاکستر و آوار آجرها روی موهایش نشسته و تنها چیزی که آن لحظه میخواسته سالم ماندن خانوادهاش بوده یا در حیاطی کوچک، زنی با چهرههای پریشان، کودکانش را محکم در آغوش گرفته بوده؛ انگار هر انفجار و هر موج مهیب برای آنها یک عمر وحشت را به همراه داشته و این موضوع به شدت قابل لمس بود.
دیوارهای ترکخورده تعدادی از خانهها، سقفهای فرو ریخته و خاکستری که آسمان را پوشانده، تنها نشانههای ویرانی ظاهری نبودند؛ هر آجر فرو ریخته شده و خاکستر، گواهی بر ناامنی و ترسی بود که همه چیز را در این محله بلعیده بود. اینجا، جایی که پیش از این هم زندگی دشوار بود، حالا صحنهای از بقاست؛ بقا در میان آوارها، ترس و مرگ لحظهای، در محاصرهای که حتی نفس کشیدن را هم دشوار کرده بود.

مغازه موتورسازی چیزی ازش نمانده!
زن ۳۰ سالهای با چشمان نگران مقابل مغازه موتورسازی با خاک یکسان شده همسرش ایستاده و جملات به سختی از دهانش خارج میشود، که میپرسم چه شده؟ خانهتان بوده؟ میگوید، «تمام زندگیمون از بین رفت همسرم سالها تلاش کرده بود تا کار خودش رو سر و سامون بده اما میبینید که هیچ چیز سالم از مغازه موتورسازیش نمونده و حتی نتونسته برای سالم موندن وسایل اونها رو جایی دیگر ببره.»
میپرسم شوهرش چند ساله است؟ ادامه میدهد، «شوهرم ۳۷ سالشه، خیلی تلاش میکنه تا بتونه یه لقمه نون حلال دربیاره، قبلا هم تو دوران کرونا ورشکست شد و با تموم تلاش و انگیزهای که داشت زندگیش رو سرپا کرد و موتورسازیش رو راه انداخت اما حالا باز هم توکلمون به خداست و نمیدونیم که باید چیکار کنیم.» بعدش ادامه میدهد، «کنار مغازه موتورسازی همسرم خونه مادرشوهر و خواهرشوهرم بود که اونها جونشون رو فقط تونستن نجات بدن تموم وسایل با خونههاشون نابود شده.»

خانه بیست متری که چیزی ازش نمانده به جز دو تا در!
کمی جلوتر میروم زنی کنار دیوار نیمهریخته خانهای ایستاده و بارها تلفن همراهش را به سمت گوشش میبرد و پایین میآورد، حس میکنم منتظر یک صدایی، یک امیدی، یک معجزهای است که هنوز نرسیده. همان نزدیکی، چند جوان دارند آهنآلات ناشی از خرابی را یکییکی کنار میزنند و چند نفری دیگر ضایعات را داخل کامیون میریزند.
با زن مکالمهام را آغاز میکنم حوالی چهل و پنجسالگی است و خانه بیست متریاش در جوادیه دیگر جای زیستن نیست، در صدایش بغض نهفتهای وجود دارد و بر اثر استرس انفجار تیک عصبی گرفته و شانهایش هر چند ثانیه یکبار میپرد. وقتی اشاره میکند تا وارد خانه بیست متری به اصطلاح کلنگی چندساله ساخته شدهاش بشوم میگوید، «تموم وسایل خونه خورد شده، فقط یه کمد دیواری بوده که تقریبا سالم مونده اما تموم شیشهها شکسته و دیگه اینجا جای زندگی کردن نیست چون نه وسایلی مونده نه دری و نه دیواری.»
میفهمم زمان انفجار در خانه خواب بوده که در این باره ادامه میدهد: «وقتی صدای انفجار و شکستن شیشهها آمد پتو رو روی سرم کشیدم که خورده شیشه روی سر و صورتم نریزد بعد که بلند شدم دیدم تموم وسایلم خورد شده، اسباب و اثاثیه هیچ چیز ازش باقی نمانده، تو این خونه هم دیگه جای موندن نیست توی خیریه میمونم تا ببینم وضعیت چطور میشه چون شهرداری گفته خونههامون رو کامل تخریب میکنه و از نو میسازه.»

آنانی که هم خانههایشان اجارهایست و هم کشورشان!
گوشهای دیگر، از این کوچه تنگ و باریک که البته اثری از کوچه باقی نمانده و خاکستر، آجر و خورده شیشه تمام مسیر را گرفته مردی روبهروی خانهاش نشسته و به نقطهای خیره شده که شاید پیش از این اتاق نشیمن دو یا سه متریش یا شاید هم جای خوابش بوده. گاهی سرش را بلند میکند و رفتوآمد مردم را نگاه میکند؛ بعد دوباره نگاهش به همان نقطه برمیگردد. وارد خانه دو یک طبقه و نیمهاش که میشوم فقط یه اتاق کوچک است و وسایلهایی دیگر اثری از آنها نمانده یک پسر ۵ یا ۶ ساله با چشمانی نگران دم در ایستاده و خواهر بزرگترش هم که حدود ۱۰ یا ۱۱ سالهاش میشود کنارش با غمی در چشمانش نگاهم میکند، توان وارد شدن به خانهشان را ندارم اما پیرزن صدایم میکند و وقتی داخل میشود با لبخند ترکیب شده با ناراحتی میگوید، «ما که افغانستانی هستم حتما برای هیچ یک از آدمهای اینجا مهم نیستیم تموم وسایلمون خورد شده حتی اینجا خونهمون نیست مستاجریم! به صاحب خونه گفتیم پولمون رو بده که بریم خونه دیگهای بشینیم میگه پول ندارم همینجا بمونید» بعد اشاره میکند به خونهای که وسایلش شکسته و تموم شیشهها خورده شده و روی زمین ریخته شدند و ادامه میدهد «به نظر شما اینجا جای موندنه! نیروهای جهادی اومدن شیشههای شکسته شده رو جمع کردن تا حدودی و پلاستیک کشیدن برای پنجرهها اما شیشهها جمع نمیشه روی تموم وسایل ریخته.»
وقتی رفت و آمد آدمها در خانهاش را میبینم میگویم چند نفر در این خانه زندگی میکنید و کسب درآمدتان از کجاست؟ میگوید: «پنج نفریم که پسر بزرگم یه سهچرخ کوچیک داشت میوه میفروخت و خرجمون درمیاومد که اونم چرخش هم تو انفجار نابود شد.» بعد مدارک ماندنشان در ایران را از کیف کوچکش درمیآورد تا ثابت کند به صورت قانونی اینجا هستند و زندگی میکنند.

نه کسب درآمدی داریم نه خانهای!
در محله تالاری هم بوده که از شدت انفجار آن هم تخریب شده و کارگرانی که آنجا کار میکردند دیگر درآمدشان متوقف شده و نگران آیندهشان هستند که چگونه زندگیشان را سپری کنند. زنی نزدیک به ۵۰ سال سن که در این تالار کار میکرده حالا علاوه بر قطع شدن درآمدش وسایل خانهاش کاملا آسیب دیده و دیگر قابل استفاده نیستند از یخچال تا ماشین لباسشوییاش، برای اینکه توجهام سمتش جلب شود دستم را میگیرد و به سمت خودش میکشاند و من را مدیون میکند که اگر حرفش را به مسئولان دولتی نرسانم و تند تند میگوید؛ «من زندگیم رو فدای کشورم میکنم اما وسایل خونهام از بخاری و لوازم برقی همش خورد شده کاش مسئولان کاری کنن و به دادمون برسن ما حتی کسب درآمدمون هم که از تالار بوده قطع شده نه کاری داریم نه پولی حتی یه پیمانه برنج هم در خانه نداریم.»
غم به وسعت آسمان!
وقتی میبینم خانههایی که سالها با کار سخت و مشقتهای زیاد و پسانداز کمکم ساخته شده بودند، حالا مثل آوار فروریخته شدهاند و در میان گرد و غبار هر خانهای در حال جمع کردن وسایل خورد شده و خراب شده هستند تا شاید جایی برای نشستن و خوابشان پیدا کنند ولی باز جریان زندگی عجیب و غریب مسیرش را پیدا میکند شاید این آوارها نور خورشید را هم ببلعد اما باز طلوع خواهد کرد.
اکنون این کوچهها پر از صداهای نامهاست. همسایهها یکدیگر را صدا میزنند، کودکان دنبال دوستانشان میگردند و زنان کلافه میخواهند خانههایشان را از گرد و غبار خاکستر پاک کنند، مردان هم شدهاند کوه غم اما استوار، یکی خانوادهاش را فرستاده روستا و دیگری خانه مادرش آن یکی هم خانه یکی از اقوام و بعضیها هم هتلی که دولت برای اسکان آنها در نظر گرفته، اینجا روزی محلهای ساده و بیریا بوده جایی که در خانهها به روی هم باز بوده و همسایهها همدیگر را به نام صدا میزدند. امروز همان کوچهها صحنهای متفاوت و غمانگیزی را رقم زدند و گاه هم مقاومت و استواری آنهایی را میبینیم که خانههایشان را تمیز میکنند تا سر بر بالین خانه خودشان بگذارند.

یک آپارتمان دو سه ساله وسطای کوچه جا خوش کرده که تقریبا وضعیتاش از این خانههای کلنگی چندین سال ساخت بیست متری بهتر است. یک آپارتمان چند طبقه چند واحدی! البته برخی از ساکنیناش رفتهاند شهرستانهای اما چند تا از صاحبان خانه شیشههای شکسته را یواش یواش یا جمع کردند یا در حال جمع کردن هستند.
زن و شوهر میانسالی که تمام شیشههای خانهشان شکسته و تقریبا وسایلشان خورده شده با چشمانی غمگین به من نگاهی میاندازند و زن شروع به حرف زدن میکند؛ «تموم شیشهها شکسته و دیوار اتاق کاملا ترک برداشته، شانس آوردیم که خونه نبودیم واگرنه خودمون دیگه زنده نمیموندیم، برای عید فرشهامون رو شسته بودیم برای اینکه تمیز بمونه روفرشی انداخته بودیم که تمیز بمونه تموم شیشهها ریخته روی روفرشی و خود فرش آسیبی ندیده» شوهرش که مردی لاغراندام و خمیده است با چشمان سبز رنگش نگاه میکند و از او میپرسم چقدر خسارت دیدهاید که برای شروع حرفاش خندهای تلخی میکند و قلبم را میلرزاند و بعد خیلی آهسته و آرام میگوید: «خسارت زیاده وسایل تو اتاق کاملا خورد شده و قابل استفاده نیست» به کل متراژ خانه که نگاه میکنم بیشتر از ۶۰ متر نمیشود خانهای تک خواب که حتما با هزار زور و پسانداز جمع کردند تا سرپناهی برای دوران پیری خود داشته باشند.

مقاومت تا به امید پیروزی!
مردمی که تا دیروز بزرگترین دغدغهشان گذراندن زندگی با همان داشتههای اندک بود حالا در میان وسایل خوردشدهشان سعی میکنند خودشان را سرپا نگه دارند و زندگی را شکل دیگری بسازند تا امیدشان پابرجا بماند.
مردی میانسال که نزدیک به ۶۰ سالش میشود بسیار امیدوارانه صحبت میکند، وارد خانهاش که میشوم در اتاق کوچکش تختی گذاشته که تموم شیشه خوردهها روی تخت ریختهاند از او میپرسم دیگر سخت است تمیز کردن اینجا که میگوید؛ «تخت مادر خدا بیامرزم بود که حالا بینمان نیست چند ماهی میشه که از دنیا رفته.»
بعد با اطمینان از پیروزی بعد این اتفاقات و حملات وحشیانه دشمن امریکایی ادامه میدهد: «اسلام با مقاومت ما مردم پیروز میشود و باید با این مقاومت امریکا رو شکست بدیم که قطعا هم شکست میخورد چون خدا با ماست.» روی دیوار خونه کوچکش عکسهای شهدای هشت سال دفاع مقدس را گذاشته و عکس سه در چهار «شهید ابراهیم هادی» را برمیدارد و بوسهای روی آن میزند و میگوید قسم به ابراهیم هادی پیروزی از آن ماست. این راه و مقاومت مردم تا پیروزی اسلام ادامه دارد. ما از هیچ چیز نمیترسیم ما تو جبهه جنگ خمپاره میخوردیم نمیترسیدیم همچنان هم پای اسلام ایستادیم.»

بابا میخوام برم خونه رو ببینم!
زن و شوهری جوان در یکی از طبقات این ساختمان با بچه کوچکشان زندگی میکردند که فرزندشان میترسد و خانه را ترک میکنند بچه کوچک هر روز از پدرش سراغ خانه را میگیرد که چه بلای سر خانه آمده و دوست دارد خانه را ببیند شاید میترسد بلایی سر اسباببازیهایش آمده باشد یا اتاق قشنگش از بین رفته باشد اما کاش مادرش برایش گفته باشد که سوپرمنش خراش هم برنداشته و حتی مراقب اسباببازیهای دیگرش هم بوده!
کاش کودکان را تا پایان جنگ در قلبم محافظت میکردم!
بچهها دنیای عجیبی دارند شاید دلشان برای بیاهمیتترین و غیرضروریترین چیزها تنگ شود و از این اتفاق بزرگترها را هم کلافه کنند اما مثلا آنها نگران روزهایی میشوند که تو کوچه باریک و خاکی «جوادیه» با دوستانشان بازی میکردند، توپ کوچکی میآوردند و وسطی بازی میکردند یا دوچرخه یکی را نوبتی سوار میشدند یا اصلا گلکوچیک بازی میکردند و رویای رونالدو شدن در سر میپروراندند، اینها روزمرگیهایی سادهای است که بچههای کوچکتر محله جوادیه این روزها سخت دلتنگش میشوند آنها شاید دلشان برای آن پسربچهای که تو هیچ یک از بازیهایشان هم راه نمیدادند هم قطعا دلتنگ میشوند. یا آن «خرکی آبی رنگ» که بین خرابهها دیده میشود که قطعا سرش دعوا بوده حالا بلااستفاده یک گوشه افتاده و بچهها دیگر سراغش نمیروند چون دوستان کنار هم جمع نیستند اما حالا هر کدام از این پسربچهها سخت به دنبال دوستیهایشان در این روزها میگردند، یکی از همین بچهها خانه به خانه دنبال دوستش میگردد دست پدرش را گرفته تا جرات بیشتری پیدا کند و سرکی میکشد تا رفیقاش را پیدا کند مغموم این طرف و آنطرف را نگاه میکند اما رفیقش را نمییابد. وقتی هی نگاه میکنم به چهرههای معصوم و دستهای بیتابشان یاد آن مرثیه محمود درویش میافتم که سروده بود «کاش میتوانستم کودکان را در قلبم نگه دارم تا زمانی که جنگها تمام شوند.»

مردم آنقدر همدل هستند که آدم حظ میکند
مردی را میبینم که با حوصله در میان آوارها اسامی تمامی کسانی که خانههایشان دچار آسیب شده را با شمارههایشان میگیرد تا کمکرسانی به آنها را انجام دهد، حتی خیلی از اهالی مردم این محله هم میگفتند که این انجمن مردمی پنجرههای شکسته خانههای مردم را به صورت جهادی پلاستیک زدند، یا برخی از مردم را به خیریهها بردند تا اقامت موقتی داشته باشند، یکی از مدیران ngo که با کمکهای مردمی به اهالی محله جوادیه کمک کرده به خبرنگار «مهر» میگوید؛ «کمکهای اهالی رو به اونهایی که آسیب دیدن به دستشون میرسونیم، خیلیها اگه تو خونههاشون جا داشته باشن و بتونن اسکان برای هممحلهایها جور کنن به ما میگن و در اختیار اونها قرار میدیم. حتی فراخوان زدیم و تونستیم پنجتا از خانوادهها رو اسکان بدیم. اسباب خیلیها رو جابهجا کردیم. غذا میدیم به افراد و امیدواریم بتونیم برای این مردم که از قبل از این اتفاقات زندگی سختی داشتن کاری بکنیم.»
او ادامه میدهد، «بافت فرسوده اینجا خیلیهارو نگران کرده و بالای هفتاد خونه غیر قابل سکونت شده و خیلی سخته کمک کردن به این آدمها اما مردم به حدی همدل و کمک رسان هستن که واقعا غبطه میخوریم و امیدواریم بتونیم کاری برای این مردم انجام بدیم.»

۱۱:۵۱ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۷


نظر شما