۲۹ اسفند ۱۴۰۴، ۱:۰۷

رستم‌های واقعی!

رستم‌های واقعی!

رستم داستان ما دشمن ایران را به زانو درآورده است تا کودک سرزمینش شادمانه در خیابان‌های ایران پرچم تکان بدهد و تکبیر بگوید.

به گزارش خبرنگار مهر، باید برای موکب مجموعه عاشوراییان شاهنامه خوانی می‌کردم. داستان نبرد همزمان ایران با چند ابرقدرت زمان خودش را آماده کرده بودم و قرار بود چند دقیقه دیگر بروم روی صحنه.

سرم توی گوشی بود و متنم را مرور میکردم که چشمم افتاد به جوانی با لباس نیروی زمینی ارتش. لباسی با زمینه سبز و لکه‌های نامنظم مشکی داخلش. با کلاه تکاوران نظامی که به رسم خودشان کج روی سرش گذاشته بود. سی‌وچندساله می‌زد. ریش‌های روی چانه‌اش سفید بود. بدنی استخوانی اما ورزیده داشت. همین که وارد جمع نیروهای اجرایی مجموعه شد، یکی یکی می‌آمدند سراغش و بغلش میکردند. با همه خوش‌وبش می‌کرد و با هرکس طبق حسابی که از قبل داشتند شوخی میکرد. همه سراغ شهادتش را می‌گرفتند و او هم ماجرا را به خنده می‌گذراند. ایستاد کنار من و با رفقایش گرم صحبت شد. چشمم به صفحه گوشی ام بود و متنم را می‌خواندم و گوشم به حرف های جوان ارتشی.

وسط گپ‌وگفت با رفیقانش پسر و دخترهای قدونیم‌قد که از دیدن سرو شکل و ظاهرش ذوق کرده بودند، دورش را گرفتند و می‌خواستند با او سلفی بگیرند. او هم مثل یک کودک با ذوق خاصی جوابشان را می‌داد. برای بچه‌هایی که قدشان کوتاه بود به سرعت زانو میزد و باهاشان عکس می‌گرفت. پسربچه ای خواست با گوشی سلفی بگیرد، ولی هرکاری کرد قفل گوشی باز نشد. بغض کرد. پرسید صبر میکنی برم قفل گوشی را باز کنم و بیام. مرد جوان متواضعانه پذیرفت. پسربچه بال درآورده بود. دیدم که مانند قطره ای در دل دریای مردم پنهان شد و چند دقیقه بعد پیدایش شد.

وسط گفتگوها با دوستانش شنیدم که گفت تازه از کردستان آمدم و هفته بعد هم دوباره برمی‌گردم. گوش‌هایم تیزتر شد. داشت از اتفاقات آنجا آنچه را مجاز بود تعریف میکرد. بهش نزدیک‌تر شدم. از بس صدا زیاد بود دهانم را بردم کنار گوشش و خداقوتی نثار جانش کردم. وقت اجرای من رسیده بود. ازش قول گرفتم بعد از اجرا بروم سراغش و با هم گپ بزنیم. بزرگوارانه و مشتاقانه پذیرفت. اجرا که تمام شد، خودم را رساندم بهش. ضبط گوشی را روشن کردم و گفتم بگو. از مرز گفت و نیروهای پرروحیه مرز. از دشمن گفت و دندان های تیز کرده‌اش برای وطن. از تقسیم کار سپاه و ارتش حرف زد و روحیه های عالی‌شان. وسط حرف‌هایش چیز عجیبی را مطرح کرد. گفت به نیروهای آن طرف مرز قول داده اند اگر توانستید مرز را بشکنید و وارد ایران بشوید، جان و... اینجا که رسید واژه در صدایش لرزید. ماند توی گلویش. ریش سفید روی چانه‌اش تکان خورد. بغضش را فروبرد و گفت جان و ناموس ایرانی را به این ها وعده داده اند و بعد ادامه داد: اشتباه بزرگشان مطرح کردن این موضوع بود. همین اتفاق بچه های رزمنده لب مرز را غیرتی‌تر کرده است. آنچنان محکم ایستاده‌اند که هیچ کس جلودارشان نیست. بعد هم با مشت گره کرده گفت: ما توی خونواده هامون با غیرت بزرگ شدیم نمی‌گذاریم دست دشمن به خاک ناموسمون برسه و اشک در چشمان فرورفته‌اش حلقه زد.

خواستم فضا را عوض کنم. پرسیدم چند وقته توی ارتش خدمت میکنی؟ گفت: «من استخدام ارتش نیستم. سال ها قبل سربازی ام را نیروی زمینی ارتش بودم و حالا داوطلب و تحت شرایطی دوباره آمدم کمک نیروهای مرز.»

از شغلش پرسیدم و کاروکاسبی‌اش با خنده جواب داد: «الان هیچی ولی قبلش طراحی داخلی ساختمان انجام می‌دادم. فعلا سرباز وطنم.»

از هم خداحافظی کردیم ولی من دل و ذهنم پیش این مرزبان وطن بود. پیش رستم شاهنامه ای که امروز خیلی واقعی روبه‌رویم ایستاده و دارد رجز فتح می‌خواند. رستم داستان من هم‌زمان که مقابل کودکان سرزمینش زانو میزد تا دلشان را شاد کند، دشمن ایران را به زانو درآورده بود تا کودک سرزمینش شادمانه در خیابان‌های ایران پرچم تکان بدهد و تکبیر بگوید و بخندد.

راوی: محمد مجید عمیدی

کد مطلب 6779323

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha