۴ فروردین ۱۴۰۵، ۸:۱۶

روشنایی شهر/ دیگر جایی نیست که شما را دفن کنند

روشنایی شهر/ دیگر جایی نیست که شما را دفن کنند

داستان این خانواده، داغی چندلایه داشت. محمدجواد کیال‌ها تازه صاحب فرزند شده بود؛ نوزادی بیست‌روزه داشت و یک پسر دبستانی.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، یادداشت مهمان، حاتم ابتسام: گلزار شهدای قزوین با ردیف‌های مرتب مزارها، با آن یک‌دستیِ عجیبی که انگار می‌خواهد نظم و پایگی مردمان یک شهر را نشان بدهد آرامش و روشنایی نابی دارد. قبرها ردیف‌به‌ردیف چیده شده‌اند؛ منظم، روشن، معلوم. از آن گلزارهایی که قبرها همه یک شکل و سرجای خودشان هستند. فقط در میان همه‌ی این نظم، مزار شهید عباس بابایی را متفاوت ساخته‌اند؛ کمی برجسته‌تر، کمی شاخص‌تر و کمی آن طرفت‌تر هم المانی از یک هواپیمای جنگنده گذاشته‌اند، کوچک‌تر از اندازه‌ی واقعی، با بال‌هایی کوتاه‌تر، اما به‌قدری گویا که هر بار نگاهت را به خودش می‌کشاند.

سال‌ها بود که رفت‌وآمد ما به آنجا فقط برای فاتحه‌خوانی نبود. گلزار شهدا برای اهلش، برای آن‌هایی که دلشان با این فضا پیوند دارد، حال‌وهوای دیگری دارد. تمام این سال‌ها ظاهرش تکانی نخورده. گاهی کسی که سال‌ها جانبازی کشیده بود و با درد و رنج شیمیایی زندگی کرده بود، بالاخره شهید می‌شد و به آن جمع اضافه می‌شد. هر از چندگاهی که می‌رفتیم، می‌دیدیم بعد از مدتی یک قبر دیگر به ردیف‌ها اضافه شده است. همین اضافه‌شدن‌های آرام و پی‌درپی، خودش بخشی از گفت‌وگوهای ما شده بود.

بعضی وقت‌ها شوخی‌مان می‌گرفت. یکی از رفقا با خنده می‌گفت: «این‌جا جای من است، ان‌شاءالله ردیف بعدی من باشم.» آن یکی می‌گفت: «نه، آن قبر مال من است.». گاهی هم درباره‌ی بعضی از مدافعان حرم حرف می‌زدیم؛ از آن‌هایی که پیش از شهادت، جایی را برای دفنشان نشان داده بودند. مثل شهید حجت اسدی که گفته بود من همین‌جا دفن می‌شوم، و تقریباً هم همان‌جا دفن شد. ما هم از این حرف‌ها خوشمان می‌آمد. هر بار برای خودمان جایی نشان می‌کردیم و با نیمه‌خنده، نیمه‌جدی می‌گفتیم: «این هم قبر من.»

شاید برای خیلی‌ها این حرف‌ها عجیب باشد، اما گلزار شهدا برای کسانی که شوقش را دارند، یا لااقل نسیمی از این حال‌وهوا به دلشان خورده، چنین فضایی دارد؛ جایی برای گفت‌وگو، شوخی، حسرت، آرزو و حتی نوعی بازیِ مقدس با مرگ. گمان می‌کنم در گلزار شهدای شهرهای دیگر هم کم‌وبیش همین حال برقرار باشد؛ این‌که آدم‌ها آنجا فقط بر مزارها نایستند، بلکه با آن‌ها زندگی کنند، با آن‌ها حرف بزنند و خودشان را در امتداد آن راه تصور کنند.

از وقتی چایخانه‌ حرم امام رضا راه افتاد، کم‌کم در جاهای دیگر هم چایخانه‌ها جان گرفتند. در حرم حضرت معصومه هم چایخانه زدند؛ هرچند آن جلا و عظمت و جذابیتی را که در حرم امام رضا بود، نداشت، اما مردم باز هم به آن اقبال نشان می‌دادند. قزوین هم از این موج بی‌نصیب نمانده بود. حدود یک سالی می‌شد که خانواده‌ محمدجواد کیال‌ها، در فاصله‌ میان گلزار شهدا و شاهزاده حسین، چایخانه‌ای برپا کرده بودند. همان‌جا که گلزار شهدای شهر قزوین پشت امامزاده شاهزاده حسین قرار گرفته، و کمی آن‌طرف‌ترش قبور پدران و مادران شهداست؛ نزدیک همان‌جایی که می‌گویند قبری منسوب به فضل‌بن‌ شأذان نیز هست.

روشنایی شهر/ دیگر جایی نیست که شما را دفن کنند

محمدجواد کیال‌ها در تهران زندگی می‌کرد، اما خانواده‌اش هر پنجشنبه می‌آمدند. چایخانه را برپا می‌کردند، چای می‌دادند، لقمه دست مردم می‌دادند، خدمت می‌کردند. از خانم کیال‌ها، خانم رستمی، هم شنیده بودند که گفته بود اگر من شهید شدم، همین‌جا دفنم کنید. این جمله بعدها در ذهنم چنان پررنگ شد که گویی از همان اول، آن چایخانه فقط یک محل خدمت نبود؛ میعادگاهی بود که آدم را آرام‌آرام به سمت تقدیرش می‌برد.

به‌خاطر مشغله و به‌هم‌ریختگی ساعت خواب، نرسیدم در مراسم تشییع‌شان حاضر شوم. خیال کرده بودم مراسم صبح است، بعد فهمیدم بعدازظهر بوده. تنها چیزی که از تشییع دیدم، دقایق پایانی‌اش از تلویزیون شبکه‌ قزوین بود، و همان هم برای دلم حسرت شد. دلم می‌خواست بروم. پدر و مادرم رفته بودند؛ مسیری حدود هفت-هشت کیلومتر را پیاده طی کرده بودند، ماشین را جایی پارک کرده و پیاده رفته و برگشته بودند تا خودشان را به تشییع خانواده‌ محمدجواد کیال‌ها برسانند. تلویزیون داشت همزمان با تصاویر تشییع مردمی را نشان می‌داد که رفته بود دیدارهای عید را از خانه شهید شروع کنند و جلوی در منزل پدری کیال‌ها جمع شده بودند. جوانی کاپشن‌پوش با ماسک مشکی روی صورتش میکروفون به یک دست و در دست دیگرش موبایلش بود. صدایش را پخش نمی‌کردند چون صدای شعار و روضه مراسم تشییع بود و نفهمیدم جوان دارد چه می‌گوید که همه پشت سری‌هایش شانه‌لزران گریه می‌کنند.

آن‌که داشت جلوی جمعیت تشییع‌کننده شعار می‌داد، وسطش روضه علی‌اصغر را می‌خواند. تصاویر تلویزیونی داشت همزمان مردمی را نشان می‌داد که هم‌پای ماشین حمل شهدا آرام گام برمی‌داشتند و محکم شعار می‌دادند. شعارخوان که پیدا بود اصالتاً روضه‌خوان است، داشت می‌گفت این شهید کوچک‌ترین شهید تاریخ قزوین است. داشت می‌گفت می‌بینم که بعضی خانواده‌ها با نوزادهایشان آمده‌اند. داشت برای آن‌ها دعا می‌کرد و مدام به روضه علی‌اصغر گریز می‌زد. جمعیت خیلی منقلب بود و من هم میخ شده بودم جلوی تلویزیون.

داستان این خانواده، داغی چندلایه داشت. محمدجواد کیال‌ها تازه صاحب فرزند شده بود؛ نوزادی بیست‌روزه داشت، و یک پسر دبستانی. برادر همسرش با خانواده‌ خودش رفته بودند برای دیدن پسرک تازه‌متولدشده، برای این‌که چشمشان به کودک تازه‌رسیده روشن شود، اما موشک خورده بود و همه‌ این جمع خانوادگی را شهید کرده بود. از خانواده‌ رستمی، پدر، مهدی رستمی، مادر، منظر سادات زرآبادی، و سه فرزندشان، یک پسر و دو دختر، به نام‌های علی، فاطمه و زینب شهید شده بودند. از خانواده‌ کیال‌ها هم همسر محمدجواد کیال‌ها، یعنی خانم فاطمه رستمی، نوزاد بیست‌روزه، محمدعلی، و پسر دبستانی‌شان، محمدحسن، شهید شده بودند. هشت نفر یک‌جا.

شب فرصتی شد که بروم. من که از تشییع جا مانده بودم، رفتم تا لااقل به مزارهایی برسم که برای خانواده‌ کیال‌ها و رستمی آماده کرده بودند و همان روز آن‌ها را به خاک سپرده بودند. از نوزاد بیست‌روزه تا بزرگ‌ترهای خانواده، همه حالا در خاک گلزار شهدای قزوین آرام گرفته بودند. وقتی رسیدم، دیدم قبرهایشان را چند ردیف بالاتر از مزار شهید عباس بابایی قرار داده‌اند؛ در شکلی مثل یک مثلث، انگار در ضلع انتهایی و باکس پایانی آن بخش از گلزار. به نظرم رسید که شاید دیگر آن قسمت از گلزار تقریباً پر شده بود، یا شاید چون در آن بالا یک قطعه‌ خالیِ مثلثی باقی مانده بود، آن‌ها را همان‌جا، نزدیک المان هواپیما، دفن کرده بودند.

چند زن چادری بالای سر قبرها مویه می‌کردند؛ بیشترشان نشسته بودند، بعضی ایستاده. چند مرد عقب‌تر ایستاده بودند. پروژکتور انداخته بودند و آن‌جا مثل روز روشن شده بود. همه‌چیز هم‌زمان غریب و آشنا بود؛ هم شب بود، هم روشنی؛ هم عزا بود، هم نوعی وقار که نمی‌گذاشت اندوه رخ نشان دهد.

در همان حال، مردی را دیدم که چهره‌اش برایم آشنا آمد. ماسک نداشت. دستش را بالا برد و گفت: «دست همه‌ شما درد نکند، ممنون که تشریف آوردید، خدا خیرتان بدهد، ان‌شاءالله شهدا شفیع شما باشند.» آن لحظه فهمیدم که صاحب عزا باید او باشد، اما ذهنم فوری نرفت سمت این‌که چه کسی است. فقط ایستادم و نگاه کردم. همان لحظه، یکی از زن‌هایی که آن‌جا نشسته بود، بلند شد و گفت: «بگویید شهدا دعا کنند ما هم شهید شویم.» مرد خندید و گفت: «به فکر شهرداری هم باشید.» چند نفر برگشتند و با تعجب و لبخند نگاهش کردند که چرا چنین چیزی گفت. او با دست به قبرها اشاره کرد و گفت: «دیگر جایی نیست که شما را دفن کنند؛ شهرداری کجا باید برای شما قبر درست کند؟»

روشنایی شهر/ دیگر جایی نیست که شما را دفن کنند

یک‌باره خشکم زد.

او این حرف را زد و خندید، و من همان‌جا میخکوب ماندم. نه از جنس بی‌ملاحظگیِ کلام، بلکه از جنس روحیه‌ای که پشت آن بود. در همان لحظه، انگار چیزی از روایت‌های جنگ که سال‌ها فقط شنیده بودیم، پیش چشمم جان گرفت. آن شوخی، آن خنده، آن سبک‌گرفتنِ بار مصیبت، چیزی نبود که هر کسی از پسش بربیاید. فاصله گرفتم. چند عکس از قبرها برداشتم. از یکی پرسیدم این چایخانه‌ای که می‌گفتند این خانواده در آن چای می‌داده‌اند کجاست. با دست نشانم داد؛ کمی عقب‌تر از المان هواپیما.

رفتم سمت چایخانه و در راه، مدام با خودم فکر می‌کردم که شاید از خود آن المان هواپیما هم مهم‌تر، همین چایخانه باشد؛ جایی که این شهدا با دست خودشان ساخته بودند، با حضور خودشان گرمش کرده بودند، و حالا پاداش آن خدمت، شهادت و دفن‌شدن در همان حوالی شده بود. با خودم گفتم شاید اصلاً با همین نیت آن چایخانه را برپا کرده بودند؛ که شهدا نگاهشان کنند، که در چشم شهدا بیایند، که خریده شوند. رفتم طرفش. پیش خودم گفتم این چایخانه دیگر برای خودش کسی می‌شود و از این المان هواپیمای معروف که هیچ، آن‌طرف‌تر بنری زده بودند؛ تصویر خانم رستمی را گذاشته بودند و کنارش نوشته بودند: «پایه‌گذار چایخانه سیدحسن نصرالله.» کمی آن‌طرف‌تر هم تصویر سید حسن نصرالله را مونتاژ کرده بودند، در حالی که نوزادشان را در آغوش داشت.

وقتی برگشتم، ناگهان چیزی در ذهنم جرقه زد: نکند آن مردی که آن‌طور حرف می‌زد، خود محمدجواد کیال‌ها بوده باشد؟ از مردی که کمی آن‌طرف‌تر تنها ایستاده بود، پرسیدم: «این آقا که با عزادارها حرف زد، کی بود؟» گفت: «جواد کیال‌هاست.» گفتم: «واقعاً؟» با سر تأیید کرد. باورم نمی‌شد. با دست نشانش دادم و گفتم: «همین آقا؟ یعنی جواد کیال‌هاست؟ یعنی این‌جا دو فرزند و همسرش دفن شده‌اند؟ یعنی خودش پدر شهید است؟ یعنی صاحب عزاست؟» همه‌ این‌ها را پشت سر هم، با شتابی آمیخته به ناباوری گفتم. مرد باز با سر تأیید کرد.

باز هم باورم نشد.

رفتم پیش سه جوان که معلوم بود با ماجرا مرتبط‌اند. هنوز چیزی نگفته بودم که یکی‌شان خندید و گفت: «بله، بله، همان آقایی که با دست نشان می‌دادی، جواد کیال‌ها بود.» معلوم بود حیرت من را خوانده‌اند. خدای من. آن کسی که درباره‌ شهرداری شوخی کرد، آن کسی که از مردم تشکر کرد، آن کسی که به دیگران روحیه می‌داد، خودش پدر شهید بود. همسرش، نوزادش، پسرش، عزیزانش این‌جا دفن شده بودند، و او ایستاده بود، با قامتی که غم نتوانسته بود خمَش کند.

در تمام این سال‌ها بارها به گلزار شهدای قزوین آمده بودم. چه شب‌های قدری که آن‌جا بودیم، کنار مزارها، چه شب‌هایی که با بچه‌ها جمع می‌شدیم و چای می‌خوردیم و تا نزدیک سحر حرف می‌زدیم؛ از شهدا، از روایتشان، از زندگی‌شان. گاهی هم می‌رفتیم بالاتر، سراغ قبور والدین شهدا، و درباره‌ آن‌ها حرف می‌زدیم. یکی از حرف‌های ثابت همه‌ این سال‌هایمان این بود که واقعاً گلزار شهدا نور دارد. آدم شب به هر قبرستانی برود، به‌طور طبیعی می‌ترسد، اما گلزار شهدا چیز دیگری است. این‌جا خوفِ سردِ مرگ کمتر است و حضوری گرم‌تر جریان دارد؛ چیزی که نمی‌شود راحت توضیحش داد، اما می‌شود حسش کرد. آدم دلش روشن می‌شود.

و حالا، آن شب، من دیگر فقط درباره‌ خانواده‌ شهدا حرف نمی‌زدم؛ در متن همان تجربه ایستاده بودم. داشتم شبِ دفن یک خانواده‌ شهید را می‌دیدم. داشتم با چشم خودم می‌دیدم آن چیزهایی را که سال‌ها از دفاع مقدس برایمان گفته بودند: روحیه‌ عجیب خانواده‌های شهدا، صبوریِ سربلندشان، افتخارآمیزبودنِ داغی که بر دوش می‌کشند، و این حقیقتِ دشوار که گاهی آن‌ها که باید تسلّا بگیرند، خودشان به دیگران تسلّا می‌دهند.

همان سه نفری که حیرت من را دیده بودند، گفتند: «بله، می‌فهمیم. خیلی روحیه دارد.» من فقط گفتم: «بله...» گفتند: «ما خودمان داریم از او روحیه می‌گیریم؛ شما هم برو از او روحیه بگیر.» بعد باز سکوت و بهت من را که دیدند، انگار خواستند بیشتر توضیح بدهند: «بله، ما هم ناراحتیم، ما هم در تعجبیم، اما داریم از همین روحیه نیرو می‌گیریم. جواد همیشه همین‌طور بوده، همیشه روحیه داشته.»

این جمله در من نشست. ما که سال‌ها درباره‌ شهدا و خانواده‌هایشان حرف زده بودیم، این بار دیگر فقط شنونده‌ روایت نبودیم؛ خودمان در متن روایت ایستاده بودیم. این بار داشتیم از نزدیک می‌دیدیم که خانواده‌ شهدا چگونه وداع می‌کنند؛ با چه روحیه‌ای، با چه افتخاری، با چه نوعی از استواری که برای آدم عادی، بیشتر شبیه معجزه است تا خُلق معمولی.

قسمت نشد در تشییع حاضر باشم؛ همان تشییعی که پدرم وقتی از آن برگشت، گفت: «احساس نورانیت می‌کنم.» می‌گفت احساس سبکی دارد؛ حس می‌کند در این تشییع معنوی، بار گناه از دوشش کم شده است. گفت که روایت داریم خدا در تشییع مؤمن هم گناه او را می‌ریزد و هم گناه همه حاضران در تشییع. داشتم فکر می‌کردم این مدت مردم ایران چقدر پالایش شده‌اند چقدر روشن شده‌اند. چقدر نور گرفته‌اند. این حسرت برای من ماند. من از آن فیضِ تشییع جا مانده بودم. اما شب که به گلزار رسیدم و آن صحنه‌ها را دیدم، اگرچه حس سبک‌شدن نداشتم، چیزی دیگر را عمیقاً احساس کردم: سنگینیِ یک بار بر دوش جانم افتاده بود. باری نه از جنس یأس، بلکه از جنس بیداری.

غبطه خوردم؛ عمیق و بی‌پرده. به حال آن‌ها، به حال پیروزمندانه‌ آن‌ها. به حال کسانی که شهید داده‌اند و با این همه، آخر کار باز این آن‌ها هستند که باید به ما روحیه بدهند. ما تماشاگر مانده‌ایم و آن‌ها، در دل مصیبت، ایستاده‌اند و دارند راه رفتن را به ما یاد می‌دهند.

کد مطلب 6781706

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • IR ۰۹:۲۴ - ۱۴۰۵/۰۱/۰۴
      0 3
      تنها راه آرامش ایران تو منطقه داشتن سلاح اتمیه وگرنه آمریکا تا ابد به زورگویش ادامه میده