خبرگزاری مهر- گروه استانها؛ عصمت نیکسرشت: بغض آسمان ترکیده بود؛ اشک امانش نمیداد. باد هم با بارشهای غمناک آسمان همراهی میکرد.
من بااینکه چتر را بالای سرم گرفته بودم ولی از الطاف آسمان بینصیب نماندم. کاملاً خیس و بارانی شدم. چشمانم، هم نظاره میکردند، هم با آسمان میباریدند!
سر و شانههایشان را گلمالی کرده بودند
دستهای از خانمها، بدون چتر، درحالیکه چادرهایشان را پشت سر گره زده بودند، دستهایشان را دور هم میچرخاندند و گهگاه با ورود آشنایان به صورت میزدند و «حسینحسینگویان»، هماهنگ باهم مویههای جانسوز سر میدادند.

بعضی سر و شانههایشان را گلمالی کرده بودند. آقایان دو طرف خیابان، صف عزا تشکیل داده و روبروی هم ایستاده بودند. بعضی آقایان هم به نشانه شدت عزا گلمالی کرده بودند.
اما باران، آنقدر مهربان بود که دست نوازشش را روی گلهای عزا کشید و ردِ گلها را پاک کرد.
مارش عزا نواخته شد
بلندگوهای پخش صوت عقب ماشینهای سنگین، با حصاری از نایلونهای ضخیم مهار شده بودند. چتری بر سر نوحهسرایان بودند. مرتب نوحههای حماسی پخش میکردند. در همین حالوهوا بودم که چشمم به دخترانی افتاد که با تاج گل و پلاکارد آمده بودند. به نظر دانشجو یا دانشآموز بودند.
بلندگوها با پخش صوت قرآن، شروع مراسم را اعلام کردند.

مارش عزا نواخته شد و ماشین سنگینی که تابوت شهدای مزین به پرچم و غرق در گلهای رنگارنگ را حمل میکرد در جلوی جمعیت، به طرف گلزار حرکت کرد.
روی تابوت، عکس دختری در آغوش پدرش...
دوازده تابوت بزرگ و تابوت کوچکی که روی تابوت پدر و مادرش قرار داشت، چشمان همه را موقع بند آمدن باران آسمان، بارانی کرد...

روی تابوت، عکس دختری در آغوش پدرش نصب شده بود!
تابوتها چندنفر چندنفر با هم خانواده بودند!
شهید دکتر رضا جمشیدی که دخترش سلین را محکم به بغلش چسبانده بود. پلاکارد شهیده دکتر مریم بخشی، هر دلی را بیقرار میکرد. مادر سلین بود. وقتی نگاه کردم پلک زدن یادم رفت. انگار لحظهای روحم از جسمم جدا شد. صحنهای آخرالزمانی بود! تابوتها چندنفر چندنفر با هم خانواده بودند!
پرچم بهدست شعارها و نوحهها را سر میدادیم. زنان بچه به بغل، پیرمردها و پیرزنها عصا بهدست، پابهپای جمعیت، عقب ماشین حمل تابوت شهدا، با زبان روزه، تند تند راه میرفتند. انگار فراموش کرده بودند که پا درد و کمر درد دارند!

دانشجویان و دانشآموزان پسر هم پلاکارد بهدست با سرهای به زیر انداخته از فراق معلمان و اساتیدشان از آسمان سبقت میگرفتند در باریدن. شاید آرزو میکردند سر کلاس درس بودند و شیطنتهایشان را کنار میگذاشتند و فقط به صحبتهای معلمانشان گوش میدادند! اما دیر شده بود!
هوا طوفانی شد ولی هیچکس از صف تشیع جدا نشد!
همه آمده بودند از هر تیپ و قیافهای! در طول مسیر باران چندبار شدت گرفت؛ حتی هوا طوفانی شد! ولی هیچکس از صف تشیع با وجود طولانی بودن مسیر جدا نشد!
نرسیده به گلزار، آسمان با همه ابرهایش تسلیم اراده مردم حزین شد و از بارش ایستاد. انگار کشتی نوح بر کوه جودی رسیده بود. آبها در زمین فرو رفت و کشتی لنگر انداخت. مسافران بهشتی با استقبال گرم آفتاب با نور افشانی بینظیری از کشتی پیاده شدند.
مردان تابوت شهدا را یکییکی روی دستشان گرفتند.
همه میخواستند برایش مادری کنند
زنها هجوم بردند سمت تابوت سلین کوچولو! همه میخواستند برایش مادری کنند. جیغ و فریاد مادرانهشان به گوش فلک میرسید.

آقایان با چشمانی اشکبار، تابوت را با مشقت از موج جمعیت خانمها رها کردند و روی دستانشان به طرف گلزار حرکت دادند.
در آن شلوغی وصفناپذیر، خودم را به سختی، در صف نماز جا دادم. بعد از نماز، با چند نفر از دوستانم هر کاری کردیم که دانشآموزان شهیده دکتر مریم بخشی و شهید دکتر رضا جمشیدی را آرام کنیم، نتوانستیم.
با گفتن اینکه تابوت خانم معلمِ شهیدشان را خانوادهاش به خرمآباد منتقل میکنند و سلین همچنان در آغوش پدرش میماند، فریادشان بلند و بلندتر شد. ما هم تاب نیاوردیم و در بیتابیشان شریک شدیم.


نظر شما