۷ فروردین ۱۴۰۵، ۱۴:۳۶

روایت مهر از شهیدی که پای حرفش ماند

روایت مهر از شهیدی که پای حرفش ماند

تبریز- جوانی که روزی رویای رفتن به سوریه داشت، با زبان روزه در جاده قدیم تبریز–بستان‌آباد شهید شد و خانه‌ای ساده را به آستانه بهشت بدل کرد.

خبرگزاری مهر، گروه استان ها، زهرا ژرفی مهر: باران ریز و بی‌امان می‌بارد؛ همان بارانی که روی شیشه‌های شهر می‌نشیند و دست بر شانه‌های دلتنگی می‌کشد. در کوچه‌ای آرام در تبریز، خانه‌ای است که این روزها در آن بیش از همیشه به روی مردم باز است؛ اما صاحب لبخندی که قاب عکسش نخستین خوش‌آمد این خانه است، دیگر به استقبال نمی‌آید. اینجا خانه‌ی احمد زارع است؛ جوانی ۳۵ ساله، مجرد، خوش‌خلق و نجیب که ۲۵ اسفندماه، در زیرگذر جاده قدیم تبریز–بستان‌آباد، با زبان روزه به شهادت رسید.

هر قدم که به در خانه نزدیک‌تر می‌شوی، بنرها و پرچم‌ها حکایت مسافری را بازگو می‌کنند که در میانه‌ی روزمرگی‌های شهر، ناگهانی به معراج رفت. در قاب‌ها، لبخند احمد است که از هر گوشه‌ی دیوارها به چشم می‌خورد؛ لبخندی که مادر می‌گوید همیشه همین‌طور آرام بود و حالا آرامش ابدی را در آغوش خاک وطن یافته است. خانه بوی چای تازه‌دم و اشک پنهانی؛ بوی فاتحه، بوی صبر، بوی خدا می‌دهد. داخل اتاقی که فرش‌های ساده و صندلی‌های کنار هم، حلقه‌ی عزاداری و دلداری ساخته‌اند، یک صندلی اما خالی است و آن صندلی احمد است.

در این خانه، واژه صبر فقط یک کلمه نیست؛ زندگی روزانه است. مادر وقتی لب باز می‌کند، از پسرش نمی‌گوید، از امانت خدا حرف می‌زند؛ از جوانی که نیت سوریه داشت، اما تقدیر، جاده‌های تبریز را برای شهادتش انتخاب کرد. او با صلابتی زینبی می‌گوید: پسرم را پای وطن و امام زمان قربانی دادم؛ هر چه خون در بدن داریم، پای این کشور می‌مانیم. اینجا، قصه فقط قصه‌ی رفتن یک جوان نیست؛ روایت خانواده‌ای است که در سوگ عزیزشان، هنوز محکم ایستاده‌اند تا روزهای خوب ظهور را به چشم ببینند.

روایت مهر از مسافری که قولش را به خدا نگه داشت

نیت سوریه، تقدیر جاده‌های وطن

خدیجه محمدیان، مادر شهید احمد زارع، با صدایی آرام اما محکم، رشته‌ی خاطراتش را از آخرین روزهای زندگی پسرش می‌گیرد پسرم نیت شهیدی داشت. زمان جنگ سوریه چند بار گفت: مادر، بروم؟ من گفتم فعلاً بمان؛ انگار تقدیر این بود که سهم او از شهادت نه در خاک غریب، که در جاده‌های همین وطن رقم بخورد.

آن روز اسفندی، احمد مثل همیشه از محل کارش مشاور املاک راهی تبریز بود. در خودرویی که قرار بود او را از سعیدآباد به خانه برگرداند، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید؛ شهر، همان شهر همیشگی بود و جاده، همان جاده آشنا؛ اما زیرگذر جاده قدیم تبریز–بستان‌آباد، چند کیلومتر آن‌طرف‌تر، برای احمد به پل عبور از دنیا تبدیل شد؛ جایی که در حمله رژیم صهیونی_آمریکایی، در حالی که روزه‌دار بود، به آرزوی همیشگی‌اش رسید و شهید شد.

مادر می‌گوید از لحظه حادثه بی‌خبر بوده است: خواهرش پایش شکسته بود، من پیش او بودم. ساعت چهار بعدازظهر به خواهرهایش خبر داده بودند اما من بی‌خبر بودم. ساعت شش عصر، دامادم به من زنگ زد و گفت: احمدت شهید شده؛ همان لحظه فهمیدم آن حسی که از صبح دلم را می‌لرزاند، بی‌دلیل نبود.

او درحالی که دست‌هایش را روی سینه گره زده، ادامه می‌دهد: پسرم ۳۵ ساله و مجرد بود. همیشه می‌گفت: ننه، من تو را مادر شهید می‌کنم. من هم می‌گفتم: خدا خودش هر چه صلاح بداند همان می‌شود. حالا می‌بینم که قولش را به خدا نگه داشت.

جوانی که دروغ را دوست نداشت

در میان خاطرات پراکنده خانواده، یک ویژگی بیش از همه تکرار می‌شود و آن صداقت او بود. احمد در صنفی کار می‌کرد که خیلی‌ها آن را با رندبازی و حرف‌های دو پهلو می‌شناسند. اما مادر با اطمینان می‌گوید: همه می‌گفتند کارت طوری است که گاهی مجبور می‌شوی دروغ بگویی؛ او می‌گفت: من دروغ را دوست ندارم.

پدر، احد زارع، با سری که اندکی خم شده و صدایی گرفته، حرف او را تکمیل می‌کند: احمد اگر می‌دید کسی در کارش گیر کرده، نمی‌توانست بی‌تفاوت بماند. گاهی خودش ضرر می‌کرد، ولی نمی‌گذاشت حق کسی ضایع شود. می‌گفت: آدم اگر برای دنیا دروغ بگوید، آخرش جواب خدا را چه می‌دهد؟

این صداقت فقط در معامله و کار نبود؛ در خانه هم ردش پیدا می‌شد. خواهری که امروز در سوگ اوست، لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: هر وقت به ما نصیحت می‌کرد، می‌گفت: آدم هرچه باشد، صاف باشد. خودش هم صاف بود. برای همین همه به او اعتماد داشتند.

صبر زینبی در قلب یک مادر داغدار

خانه‌ی احمد، روزهای پس از شهادتش، پر از رفت‌وآمد است؛ اما در این هیاهوی تسلیت، نقطه ثابتی وجود دارد و آن چهره استوار مادر است. خدیجه محمدیان، با وجود آن‌که واژه‌ها گاهی میان اشک و بغضش گم می‌شوند، هر بار که اسم وطن می‌آید، محکم‌تر می‌نشیند.

پسرم را به وطن و امام زمان قربانی داده‌ام. اگر هزار بار دیگر هم بود، باز هم برای دفاع از این خاک دریغ نمی‌کردیم. هرچقدر خون در بدن داریم، پشت کشورمان می‌مانیم تا صاحب اصلی این کشور ظهور کند و مردم به روزهای خوب برسند.

او در جایی از حرف‌هایش، ناگهان از احمد فاصله می‌گیرد و سراغ جهان می‌رود؛ سراغ سیاستمدارانی که از دور برای مردم منطقه نسخه خون می‌پیچند: ترامپ دروغگوست؛ اگر نبود، دستش به خون این‌همه جوانان و کودکان آغشته نمی‌شد.

با این حال، حتی در اوج اندوه، صدای او رنگ تسلیم ندارد؛ تسلیم غم نمی‌شود. ما خانواده شهیدیم؛ صبر را از حضرت زینب یاد گرفته‌ایم. دلتنگی هست، اشک هست، شب‌هایی هست که تا صبح اسم احمد را صدا می‌زنم، اما پشت این ناراحتی، رضایت به خواست خداست. او امانتی بود که به صاحبش برگشت.

روایت مهر از مسافری که قولش را به خدا نگه داشت

پدری که هنوز منتظر دیدن پسر است

روایت پدر، از همان ظهر حادثه آغاز می‌شود؛ وقتی همه‌چیز در چند تماس تلفنی گنگ خلاصه شد. احد زارع از آن روز می‌گوید: ظهر همان روز خانه بودم که یکی از آشناها تماس گرفت و گفت: سریع خودت را به سعیدآباد برسان. هرچه اصرار کردم بگوید چه شده، نگفتند. دلشوره داشتم، اما ته دلم امیدوار بودم که چیز مهمی نباشد.

مسیر سعیدآباد تا تبریز، برای او طولانی‌تر از همیشه می‌گذرد. او ادامه می‌دهد: یکی از دوستانم زنگ زد و گفت: پسرت را راهی بیمارستان تبریز کردیم. اما بعد فهمیدم منظورش همان پزشکی قانونی بوده است. چند ساعتی جلوی در پزشکی قانونی ماندیم. به هر شهیدی که می‌آوردند نگاه می‌کردم، اما احمد نبود. دلم نمی‌خواست باور کنم که او هم جزو شهداست.

پدرمی‌گوید: دو پسر و دو دختر دارم؛ یکی‌شان احمد بود. پسر دیگرم، رضا، الان در سقز سرباز است. وقتی همه دور هم بودیم، خانه پر از شادی بود؛ بعد از احمد، جای خالی او شادی را از خانواده ما گرفت.

با این همه، وقتی صحبت از کشور می‌شود، پدر نیز مثل مادر محکم‌تر می‌شود: این کشور برای ماست. تا جان و خون در بدن داریم، از ناموس و خاک‌مان دفاع می‌کنیم. اگر بیگانه پایش به این کشور برسد، همه‌چیز را از ما می‌گیرد. احمد رفت، اما راه او باید بماند.

خواهر بزرگ؛ دلتنگ تماسی که هرگز برنگشت

فریبا زارع، خواهر بزرگ شهید، گوشه اتاق نشسته است؛ هر وقت تماس می‌گرفتم و دستش بند بود، می‌گفت: الان سرم شلوغ است، بعداً خودم زنگ می‌زنم. می‌دانستم حتماً تماس می‌گیرد؛ عادتش بود. اما آن روز؛ هرچقدر زنگ زدم، گوشی در دسترس نبود.

آخرین گفت‌وگوی خواهر و برادر، کوتاه و عجولانه بوده است: قبل از حادثه، تلفنی در مورد یک موضوع مهم و عجله‌ای حرف زدیم. قرار شد بعداً مفصل‌تر صحبت کنیم. نمی‌دانستم این بعداًی او دیگر هرگز نمی‌رسد.

وقتی از ویژگی‌های احمد می‌پرسم، بی‌درنگ می‌گوید: خیلی مهربان و شوخ‌طبع بود. فضای خانه را عوض می‌کرد. حتی وسط مشکلات، یک‌جوری شوخی می‌کرد که همه بخندیم. گاهی به شوخی به مادرم می‌گفت: ننه، من تو را مادر شهید می‌کنم. ما آن موقع می‌خندیدیم، فکر می‌کردیم یک جمله است مثل بقیه شوخی‌هایش؛ نمی‌دانستیم دارد آینده خودش را روایت می‌کند.

روایت مهر از مسافری که قولش را به خدا نگه داشت

خواهر کوچک؛ دلی که از پشت خط در دسترس نیست لرزید

زهرا زارع، خواهر کوچک احمد، از همه بیش‌تر به او وابسته بوده است. اول راضی نمی‌شود حرف بزند؛ اشک مجال نمی‌دهد. بعد از کمی دلگرمی، آرام شروع می‌کند: هر موقع به برادرم زنگ می‌زدم، بلافاصله جواب می‌داد. اگر حتی نمی‌توانست حرف بزند، یک پیام می‌داد که بعداً زنگ می‌زنم. اما این‌بار هرچقدر پیام دادم و زنگ زدم، گوشی در دسترس نبود. همان موقع به دلم افتاد که اتفاقی افتادهاست.

او برای فرار از ترس، پناه برده بود به خبرها: تمام خبرگزاری‌ها را چک کردم ببینم کجا اتفاقی افتاده که پدرم به سعیدآباد رفته است. وقتی دیدم نوشته‌اند جاده قدیم تبریز–بستان‌آباد را زدند، دلم ریخت. فهمیدم حتماً خبری هست و خانواده‌ام برای اینکه من ناراحت نشوم، چیزی نمی‌گویند.

چند ساعت بعد، تلفنی که از آن می‌ترسید، بالاخره زنگ خورد: همسرم زنگ زد و گفت: برادرت شهید شده اسصت. دنیا دور سرم چرخید. از آن روز به بعد، هر کاری می‌خواهم بکنم، ناخودآگاه می‌خواهم اول به احمد زنگ بزنم و با او مشورت کنم؛ بعد یادم می‌افتد حالا فقط می‌توانم برایش فاتحه بخوانم.

او احمد را تکیه‌گاه زندگی‌اش می‌داند: هر موقع نیازش داشتیم، بدون چون‌وچرا کمک می‌کرد. چون برادر بزرگ ما بود، در همه کارها از او راهنمایی می‌گرفتیم. حالا جای خالی‌اش نه فقط در خانه، که در تصمیم‌ها و دل‌های ماست.

روایت مهر از مسافری که قولش را به خدا نگه داشت

پایان؛ مسافری که هنوز در خانه نفس می‌کشد

شهادت احمد، تنها یک خبر در آن روز شلوغ اسفند نبود؛ زخمی شد در دل خانواده‌ای که این روزها میان اشک و افتخار رفت‌وآمد می‌کنند. در قاب عکس‌های این خانه، احمد با همان لبخند همیشگی‌اش حضور دارد؛ در خاطرات، در شوخی‌ها، در جمله‌ای که بارها با شیطنت تکرار کرده بود: ننه، تو را مادر شهید می‌کنم.

اکنون، آن جمله تحقق یافته است؛ مادری که لقب مادر شهید گرفته، پدری که در قامت یک مرد داغدار اما مقاوم ایستاده، خواهرانی که هنوز شماره احمد را در گوشی‌هایشان پاک نکرده‌اند و برادری که دور از خانه در لباس سربازی، ادامه راه او را در دل خودش مرور می‌کند.

احمد زارع، جوانی که روزی رویای رفتن به سوریه داشت، در جاده‌های وطن شهید شد؛ با زبان روزه، با قلبی سرشار از صداقت و با قولی که به خدا داده بود. در این خانه، صندلی او خالی است، اما نفسش در تمام دیوارها جاری است؛ مسافری که رفت تا امنیت و اقتدار بماند و تا روزی که صاحب اصلی این کشور بیاید، نامش در کنار نام وطن، آرام تکرار شود.

کد مطلب 6784668

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • IR ۱۹:۵۰ - ۱۴۰۵/۰۱/۰۷
      0 0
      روحش شاد