۹ فروردین ۱۴۰۵، ۱۲:۴۹

عهدی پنهان زیر باران

عهدی پنهان زیر باران

در دل تاریکی و سکوت سحرگاهی، پیرمردی تنها با وجود بارش باران بر صندلی زردرنگی نشست تا با در دست داشتن پرچم، عهدی پنهان زیر باران با خدا و انقلاب ببندد.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب رازدشت: ساعت ۴ بامداد بود؛ زمانی که شهر هنوز در خلسه‌ خواب سنگین فرو رفته بود و سکوت مطلق بر کوچه‌ها سایه افکنده بود. اما در این دل تاریکی و سکوت، صدای برخورد قطرات باران با آسفالت، تنها نوای گوش‌خراشی بود که فضا را پر کرده بود. بارانی که رگبارگونه می‌ریخت و گویی می‌خواست هر چه را که در خیابان بود، بشوید و پاک کند.

در میان این طوفان و تاریکی، در یکی از میادین اصلی شهر، نوری ضعیف و زردرنگ می‌درخشید. نوری که از چراغ‌های خیابان دیگر نبود، بلکه بازتابی از یک صندلی زردرنگ بود که درست روی خط‌ کشی عابر پیاده، وسط میدان قرار گرفته بود. روی آن صندلی، مردی سالخورده نشسته بود؛ مردی که شاید سنش از تاریخ انقلاب هم می‌گذشت، اما در این شب سرد و بارانی، همچون کوهی استوار در آنجا مانده بود.

پیرمرد کت ضخیم و کهنه‌ای بر تن داشت که از رطوبت باران تقریبا خیس شده بود، اما او اهمیتی نمی‌داد. کلاه پشمی روی سرش کشیده بود که قطرات باران از لبه‌های آن چکه می‌کردند و روی گونه‌هایش که از سرما قرمز شده بود، سر می‌خوردند. اما آنچه در این تصویر تکان‌دهنده‌تر از همه بود، دستان لرزان اما پرمحکم او بود. دستانی که مشت کرده بودند و یک پرچم سه‌رنگ بزرگ را در فضا نگه داشته بودند. پرچمی که از باران خیس شده بود و سنگینی آب، بازوی پیرمرد را به چالش کشیده بود، اما او آن را پایین نیاورده بود.

شاید برای بسیاری، این صحنه عجیب بود. مردم در طول روز و حتی در شب‌های گذشته، در ساعاتی که هوا کمی گرم‌تر بود، با شور و حال به خیابان‌ها می‌آمدند. فریادهای «لبیک یا خامنه‌ای» و «مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل» فضا را می‌لرزاند. جوانان، نوجوانان و حتی کودکان، با عشق و علاقه به میدان‌ها می‌ریختند تا نشان دهند که خط مقدم جنگ روانی دشمن، همین خیابان‌هاست.

این پیرمرد، اما قصه‌ دیگری داشت. او نیامده بود که در جمعیت دیده شود یا عکس‌هایش در شبکه‌های اجتماعی پخش شود. او آمده بود تا با خدا خلوت کند؛ در دل باران و تاریکی. او آمده بود تا بگوید که «من هستم». وقتی همه خوابند، من بیدارم. من در سرمای میدان، پاسدار خون شهیدانم.

باران شدیدتر می‌شد. باد گاهی پرچم را تکان می‌داد و گاهی آن را در هم می‌پیچید. پیرمرد با دو دستش محکم‌تر به میله‌ چوبی پرچم چنگ می‌زد. نگاهش به دوخت پرچم دوخته شده بود. گویی از میان تار و پود آن سه‌رنگ، چهره‌هایی را می‌دید. شاید شهیدان عملیات مرصاد را می‌دید، شاید یاد شهدای مدافع حرم می‌افتاد و شاید هم به شهادت رهبر معظم انقلاب و آن ۱۶۰ کودک بی‌گناه مینابی فکر می‌کرد که چند روز پیش خبرشان جامعه را در بهت فرو برده بود. درد در سینه‌اش جمع شده بود، اما حضور در میدان و همین ایستادن زیر باران، کمی از آن درد را التیام می‌داد.

او به یاد می‌آورد که شب قبل، هزاران نفر در همین میدان فریاد زده بودند: «ما پشتیبان ولایت هستیم». آن فریادها هنوز در گوشش طنین‌انداز بود. اما امروز، ساعت ۴ بامداد، کسی نبود که او را تشویق کند. هیچ دوربین خبری او را ثبت نمی‌کرد. فقط او، خدا، و باران بودند و این خلوت، عاشقانه‌تر از هر جمعیتی بود. او می‌خواست به رهبر جدید، حضرت آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای، پیامی بدهد که شاید در کلمات نگنجد. پیامی که می‌گفت: «نگران نباش. پیرمردهای این مرز و بوم، هنوز زنده‌اند. ما همان‌هایی هستیم که در ۸ سال دفاع مقدس، برای حفظ این خاک در برابر دشمن جنگیدیم و حالا هم اگر جنگ، جنگ ترکیبی و نرم باشد، ما در خط مقدم هستیم، حتی اگر با عصا راه برویم.

قطرات باران روی صورتش می‌لغزیدند؛ گویی اشک‌های آسمان بودند که با اشک‌های او در هم آمیخته بودند. او زمزمه می‌کرد: «مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل». صدایش خشن و خفه بود، اما از جنس آتش بود.

در دل تاریکی، این صدای یک پیرمرد، بلندتر از انفجار موشک‌ها و رعد و برق بود. او می‌دانست که دشمن فکر می‌کند با شهادت رهبر و ترور فرماندهان، می‌تواند ایران را زمین‌گیر کند. اما این پیرمرد، با حضورش در ساعت ۴ بامداد، ثابت می‌کرد که این ملت، ملت امام حسین (ع) است و هرگز نمی‌میرد.

ناگهان نور چراغ‌های یک خودروی عبوری از انتهای خیابان تابید. راننده احتمالاً متوجه حضور سایه‌ای در وسط میدان نشده بود که ناگهان ترمز کرد. خودرو کمی لغزید و کنار کشیده شد. شاید راننده می‌خواست بگوید چرا وسط خیابان نشسته‌ای؟ اما وقتی در نور چراغ‌های جلو، تصویر آن پیرمرد خیس لرزان اما با عظمت، و آن پرچم سه‌رنگ را دید، خشکش زد. برای چند ثانیه سکوت برقرار شد. راننده، جوانی بود که شاید خسته از محل کار برمی‌گشت. اما این صحنه، مثل یک مشت محکم بر صورت خستگی‌اش فرود آمد. او ب

کد مطلب 6786178

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha