خبرگزاری مهر - مجله مهر: بعضی خصلتها را نمیشود در روایتها، گزارشها، مقالات و کتابهای گوناگون توضیح داد چون باید در لحظههای بحرانی دیدشان، جایی که آدمها ناگهان از خودشان بزرگتر و والاتر میشوند.
ما ایرانیها، از آن جنس مردمی هستیم که حب وطن را فقط در حرف نمیگوییم؛ در بزنگاهها زندگیاش میکنیم. حس وطندوستی، مقاومت، همنوعدوستی و پایداری، چیزهایی نیست که یکباره شکل گرفته باشد؛ چون ریشه عمیق دارد و سالهای زیادی است که آزمونش را پس دادهایم.
اگر به گذشته برگردیم، به سالهای هشت سال جنگ تحمیلی، میبینیم یک تصویر مشترک از دل روایتها بیرون میآید؛ مرد و زن، فرمانده و پرستار، پزشک و امدادگر، همه در یک صف ایستادهاند. برای اینکه چیزی به نام «ایران» سر پا بماند.
در آن روزها، ترس از مرگ رنگ باخته بود و برای خیلیها، شهادت نه پایان، که اوج معنا پیدا کرده بود و این خصلت در ایرانیها به حدی زنده است که هر بار در موقعیتهای تازه خودش را نشان میدهد.
برای همین، وقتی به روزهای جنگ ۱۲ روزه نگاه میکنیم، آنچه میبینیم، تکرار یک الگوی قدیمی از مقاومت است؛ مردمی که دوباره کنار هم ایستادند. برای یک فهم مشترک: اینبار هم باید پای هم بایستیم.
دیدیم که هر فردی به اندازه توانش وارد میدان شد؛ یکی با امکاناتش، یکی با تخصصش، یکی با حضور دلگرمکنندهاش و همین کنار هم بودن، همان چیزی بود که اجازه نداد بحران، تصویر این سرزمین را بشکند.
اما روایت، وقتی عمیقتر میشود که از لحظههای فوکوس شده عبور کنیم و به جزئیات برسیم؛ به روزهایی که بعد از حملات ناجوانمردانه دشمن شروع میشوند، وقتی دوربینها کمتر میشوند و زندگی، در سکوت بعد از حادثه، خودش را جمعوجور میکند.
در روزهای پس از حملات، خانههای زیادی آسیب دیدند؛ بعضیها ترک برداشتند، بعضیها دیگر قابل بازگشت نبودند. محلههایی که تا دیروز جریان عادی زندگی در آنها جاری بود، حالا اثری از زندگی ندارند.
در چنین فضایی، یک گروه مشخص همیشه زودتر از بقیه دیده میشود: کسانی که برای کمک آمدهاند اما اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم حجم کارشان بسیار بیشتر از چیزی است که دیده میشود.
مثلا نیروهای جهادی، وارد میدان میشوند و هر کاری که از دستشان برآید انجام میدهند؛ پرستارانی که شب و روز برایشان معنای جداگانهای ندارد، کنار آسیبدیدهها ماندند و نیروهای هلال احمر، با ظرفیتی چند برابر آنچه به چشم میآمد، در حال امدادرسانی بودند.
بخش زیادی از این تلاشها، هیچوقت رسانهای نمیشود و شاید همینجا، تفاوت اصلی خودش را نشان میدهد؛ جایی که «کمکرسانی» مهمتر از «روایت شدن» است. برای فهم این فضا، گاهی یک تصویر کوچک کافی است؛ یک صحنه کوتاه، که بیشتر از هر توضیحی حرف میزند. یک جملهای که تمام معادلات ذهنی یک فرد را بر هم میزند.
بذارید مصداقیتر بگویم تا معنای روایت و توصیفاتم برایتان ملموستر شود، در یکی از محلههای مسکونی که موشک به آن اصابت کرده بود، میان رفتوآمد نیروهای امدادی، چشمم به یکی از امدادگران هلال احمر افتاد. که از ساختمان بیرون میآمد؛ خسته، بود خداقوتی گفتم و خواستم از او خداحافظی کنم در انتهای صحبتهایم به او گفتم التماس دعا. نگاهی کوتاه انداخت و گفت: «شما ما رو دعا کنید…که کفنمون سفید نباشه… پرچم ایران باشه.»

و همانجا، در میان گرد و غبار آوارها معنای وطن، از یک واژه انتزاعی، تبدیل شد به چیزی که میشد دید، شنید و لمسش کرد.



نظر شما