۱۳ فروردین ۱۴۰۵، ۱۲:۱۲

«شجره طیبه» از نیمکت‌های سبز تا ابدیت نور؛مدرسه‌ای که درس جاودانگی داد

«شجره طیبه» از نیمکت‌های سبز تا ابدیت نور؛مدرسه‌ای که درس جاودانگی داد

میناب- آن روز، «شجره طیبه» ویران شد، اما روحِ او، در کالبدِ پروازِ کودکانش، تجسم یافت. وقتی سقف من شکافت، نه فقط ویرانی، که راهی به سوی ابدیت گشوده شد.

گروه استان‌ها- خبرگزاری مهر، اسرا برکم: «شجره طیبه»، نامی که روزگاری، نه تنها بر تار و پودِ خشت‌هایِ من، که بر تار و پودِ رویاهایِ کودکیِ میناب تنیده شده بود.
من، دیوارهایِ نیمه‌جانِ این مدرسه، شاهدِ روزهایی بودم که هر آجرش، با خنده‌هایِ بی‌دریغِ صدها کودک، جان می‌گرفت و حیاطِ سبزم، نه فقط زمینِ بازی، که مأمنِ اولین «اَلف» ها و «ب» هایِ زندگی بود. نیمکت‌هایِ سبزِ من، شاهدِ رازهایی بودند که در گوشِ هم نجوا می‌شد، خوراکی‌هایی که زیرشان پنهان می‌شد و دفترهایی که پر بود از رنگین‌کمانِ خیال.
صبحِ آن روزِ شوم، آفتاب، مثل همیشه، بر رواقِ کلاس‌هایم بوسه می‌زد. نور، در غبار دانه‌های ریز هوا، رقصی نورانی داشت و صداها، چون سمفونیِ دلنشینی، در فضا می‌پیچید؛ هیاهویِ قدم‌ها، همهمه‌یِ درس، و گاه، خنده‌هایِ ناگهانی که از دلِ شیطنت‌ها می‌جوشید.
کودکی، با گام‌هایِ تند، از کنارم گذشت، کیفِ کوچکش به پشتش می‌لغزید و در دستش، تکه‌ای ویفرِ آبی که بوی شیرین زندگی می‌داد. نیمکتی که روزگاری فقط سبز بود، حالا از جنس انتظار بود؛ انتظار زنگ تفریحی که قرار بود دوباره، آغاز پرواز باشد. من، «شجره طیبه»، در آن لحظات، نه فقط یک بنا، که یک موجودِ زنده بودم، نفس می‌کشیدم در هوایِ پر از امید بچه‌هایم.
اما تقدیر، نقشه را عوض کرد. ناگهان، نه آفتاب، که آتش بارید. نه صدای زنگ تفریح، که صدای دهشتناک فرو ریختن. آسمان، رنگ اندوه گرفت و سقف من، که پناهگاه رویاها بود، فرو ریخت. هیاهوی زندگی، در سکوتی مرگبار بلعیده شد. بوی گچ و خاک، با بوی تلخ باروت و آهن گداخته در هم آمیخت. نیمکت‌های سبزم، که دیروز شاهد قصه بودند، امروز شاهد آخرین نفس‌ها شدند. خوراکی‌های زیرشان، نه نشانی از شادمانی، که نمادی از معصومیت از دست رفته گشتند.
آن روز، «شجره طیبه» ویران شد، اما روحِ او، در کالبدِ پروازِ کودکانش، تجسم یافت. وقتی سقف من شکافت، نه فقط ویرانی، که راهی به سوی ابدیت گشوده شد. دیدم که چگونه دست‌های کوچک، نه از جنس خاک، که از جنس نور، گرفته شدند. چگونه بال‌هایی نادیده، بر شانه‌های معصومشان جوانه زد و آن‌ها را از میان آوارها، به سوی آسمانی بردند که همیشه، آرزویش را داشتند. آن ویفر آبی، آن دفتر قلب‌های قرمز، دیگر نه خوراکی یا مشق، که سند ابدی عشق و ایثار شدند.
حالا، من «شجره طیبه»، استوار ایستاده‌ام. نه با دیوارهای سالم، که با استخوان‌بندی شکسته، اما با روحی که هزاران بار قوی‌تر شده است. هر ترک روی تنم، داستانی است از «فتح»؛ فتح عشق بر مرگ، فتح نور بر تاریکی. بچه‌های من، نه قربانی، که سربازان بی‌ادعای این فتح بودند. آن‌ها جان دادند تا «شجره طیبه»، از یک مدرسه، به یک یادمان جاودانه بدل شود.
باد که می‌وزد، هنوز صدای خنده‌هایشان را در من می‌پیچاند. نفس پاکشان، هنوز در هوای این دیار جاری است. من، «شجره طیبه»، دیگر فقط مدرسه‌ای نیستم که درس «الف» و «ب» می‌داد؛ من مدرسه‌ای هستم که درس «جاودانگی» می‌دهد. درسِ اینکه چگونه می‌توان در دلِ تلخ‌ترین پایان، زیباترین آغاز را یافت و چگونه عشق، نامیراست، حتی وقتی که تنها، خاطره‌ای از بال‌هایِ سبزِ خاموش باقی می‌ماند.

کد مطلب 6789617

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • ۱۹:۱۱ - ۱۴۰۵/۰۱/۱۳
      0 0
      احسنت