گروه استانها- خبرگزاری مهر، اسرا برکم: از لابهلای هیاهوی شهر، نوای مداحی به گوش میرسید؛ نوایی که نه تنها گوش، که جان را میلرزاند..
صدایی که انگار از اعماق تاریخ، از دل رستم و سیاوش، فریاد میزد.
سرش را از توی کالسکه کج میکند سمت عقب؛ « ای یا ای یا بیذار»
دوست جوانم، کالسکه را به جلو هل میدهد و میگوید: «بریم تو ماشین، میذارم برات .»
در نگاهش، نوری از فهم و همراهی موج میزد.
پرسشگرانه،سر میچرخانم سمتش: « چیمیخواد؟»
او، با لبخندی که حکایت از درکی عمیق داشت، پرچم کوچک ایران را که بر کالسکه نصب بود، صاف کرد و گفت: «این، لالایی شبهاشه ، همدم لحظههای بیخوابیش این همون سرود بیداریه که از گلوی حسین طاهری جاری میشه در گوشهای فرزندان این آب و خاک، آمیخته با عشق به پدر، مادر، وطن...»
یک ماهی میشود که هر شب، گرد هم میآمدیم، شب های اول، پسرک، چون آتشی در جان، از کالسکه برمیخاست و پایین میپرید، اما امشب، زودتر از موعد، آمده بود، انگار که مأموریتی خطیر دارد.
وقتی ماشین به راه افتاد، مداحی با صدایی که گویی از دل فتح و پیروزی برمیخاست، آغاز شد. پسرک، که بر صندلی کودک نشسته بود، دستان کوچکش را بلند کرد، و با آوای کودکانه، اما سرشار از شور، به سینه زد: «ای یا ای یا...»، سپس با صلابتی که از پدرانش به ارث برده بود، ادامه داد: «بَخی عَمَم بَدا...»
و اینبار، نه از سر حفظ کردن، که از عمق جان، آن را زمزمه میکرد. گویی خودش، همان رستم تهمتنِ کوچک، در میدان نبردِ ایمان، آمادهی فتح سنگرهای ناامیدی بود. تعجب من، به احترام و ستایش بدل شد. این لالایی، تنها نغمهای برای خوابیدن نبود؛ این، سرودی بود برای بیدار شدن.
مادر که همنوا با مداح میخواند، نگاهش آینهای بود از تمام رنجها، افتخارات، و پایداریهای این سرزمین. در آن نگاه، نه تنها عشق به فرزند، که عشق به وطنی موج میزد که گویی جانش را در طبق اخلاص نهاده است.
و من، در آن لحظه، فهمیدم که چرا دشمنان، با تمام حساب و کتابهای پیچیدهی خود، هرگز از درک عمق این اتحاد و ایستادگی عاجز میمانند.
این مداحی، نه یک بار، نه ده بار، که بارها و بارها تکرار شد. و هر بار، با همان اشتیاق، همان صلابت، و همان نغمهی «ای یا ای یا»، پسرک، گویی صحنهی نبردی حماسی را از نو بازآفرینی میکرد.
در این تکرارها، نه خستگی بود و نه دلزدگی؛ بلکه، رویشی عمیقتر، شکوفایی ایمانی راسختر وجود داشت.
وقتی چشمم به کاروان ماشینها افتاد، که پرچمهای ایران چون بالهای عقاب در آسمان میچرخیدند، درک کردم که این سرزمین، تنها با خاک و سنگ بنا نشده است، این سرزمین، با لالاییهای حماسی کودکانش، با استقامت مادرانش، و با شور و ایمان پدرانش، چون کوهی استوار، در برابر هر تندبادی ایستاده است.
در این شب، نه تنها یک روایت، که یک حقیقت محض را درک کردم: حقیقت ملتی که در عمق وجودش، ریشههایی به قدمت تاریخ دارد و این ریشهها، با هر ضربه، نه تنها نمیخشکند، بلکه قویتر و پربارتر میشوند. این، همان گنجینهی پنهان است که دشمنان، هرگز قادر به محاسبهاش نیستند.


نظر شما