۱۴ فروردین ۱۴۰۵، ۱۲:۳۵

روایت فتحی که به بغض یک پسر ۱۵ ساله رسید!

روایت فتحی که به بغض یک پسر ۱۵ ساله رسید!

میان شور خیابان و روایت حماسه، دوربینم به قاب پسرکی ۱۵ ساله در قطعه ۴۲، تنها کنار مزار پدرش رسید، جایی که اقتدار یک ملت، به بغضی بی‌صدا گره می‌خورد.

خبرگزاری مهر - مجله مهر؛ حمید حیدری: با شروع جنگ رمضان دلم طاقت نیاورد که ساکت بنشینم باید کاری کنم هرکاری که ازدستم برمی آید برای تبیین حقیقت مظلومیت واقتدار این مردم سربلند ! باز هم‌ دست به دوربین شدم تا قدمی بردارم هر چند کوچک در جهت روایت فتحی دیگر ، شور وحال این مردم استوار مرا به کف خیابان می برد در رفت و آمدم... میان این همه دلدادگی وحماسه گاهی سری به کف خیابان میزنم!

شور و احساس وایمان این مردم مقاوم‌ و استوار وصف ناشدنیست این کوه قابل توصیف نیست. از خدا کمک می خواهم شاید بشود ذره ای ازاین حماسه را درلنز دوربین جای داد و ثبت کرد.

گاهی هم به بهشت زهرا(س) می روم‌ بر مزار شهیدان سرافراز و گاه به معراج شهدا نقطه پیوند زمین وآسمان! گاه از ایست و بازرسی ها و نیروهای نظامی، انتظامی و سپاه وبسیج جان برکف تصاویری در دوربینم نقش می بندد. عکس می گیرم و گاه گاه هم‌ تصویربرداری ... قصد کرده ام اگر خداوند توفیق دهد مستندی بسازم از این روزهای تاریخ پر افتخار میهن ...

روز ۱۲ فروردین به بهشت زهرا(س) رفتم قطعه ۴۲ در حال گرفتن عکس و تصویرهستم چشمم می افتد به پسرکی تنها که با بغضی معصومانه برمزاری نشسته است.

جلوتر می روم در دل می گویم : کاش پدرش نباشد.. با فاصله چند عکسی می‌گیرم... دلم می خواهد با او گفتگویی داشته باشم نزدیک تر می شوم با
سلامی باب گفتگو را باز می کنم! انگشت روی سنگ مزار و فاتحه ایی می خوانم...دوربین را روشن می کنم

_اسمت چیه؟

با صدایی گرفته و پر درد پاسخ داد

_احسان
سعی کردم بیشتر باهم صحبت کنیم هر چند خیلی مایل نبود ازاو تصویری بگیرم!

پرسیدم :خوب با شهید چه نسبتی داری ؟

_ پدرمه

حالا دیگر انگار همه چیز روی سرم آوار شد انگار یک چیزی درون قلبم را خنج می کشید!پرسیدم :

_چند سالته؟

-۱۵ سال

_کلاس چندمی ؟

_کلاس نهم

_با کی اومدی بهشت زهرا؟

_خودم تنها با اسنپ ! از روز خاکسپاری هر روز میام!

_خانواده کجا هستند ؟

_ تک پسرم دو خواهر هم دارم، مادرم داره میاد!

من زودتر اومدم
مادرم نیم ساعت دیگه میاد...

_پدر کجا شهید شدن؟

_جلوی بیمارستان گاندی
داشته رد می شده !

_فکر می کردی بابا شهید بشه؟

(با بغضی اشکبار می گوید:)
_ نه!

پیش خودم فکر می کردم شب عید بود و حالا همه آرزوهای پسرک را آن دشمن ناپاک و خبیث دود هوا کرد! دوست داشتم بیشتر با او حرف بزنم اما دلم نمی خواست حالا که این همه راه را تنها آمده پیش پدر مزاحم خلوتش بشم. کمی دلداریش دادم با دلی که خود غرق غم شده بود. دوست داشتم تنها بودم و زار می‌زدم.

تنهایش می گذارم با خلوت خودشسرش را بوسه می زنم و خداحافظی می کنم. با فاصله به یکی از ستون های داربست سایه بان مزار شهدا تکیه می دهم و باز نگاهش می کنم و بغض می کنم.

کد مطلب 6790285

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha