۱۴ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۰۳

شب‌هایی که گونی و پرچم هم‌قدم می‌شوند

شب‌هایی که گونی و پرچم هم‌قدم می‌شوند

در شب‌هایی که مردم برای اعتراض به تحریم‌ها و جنایات دشمن به خیابان‌ها می‌ریزند، نوجوانی با گونی‌ بر شانه و پرچمی در دستش قدم می‌زند پسرکی که نان خشک هم ندارد، اما پرچم ایران را زمین نگذاشت.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب رازدشت: شب بود. مثل همیشه شب. خیابان‌ها پر از جمعیت شده بودند. صدای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» از دور به گوش می‌رسید. مثل همیشه، آسمان شهر رنگ پرچم‌های سبز و سفید و قرمز بود. پلاکاردها و بنرها روی دیوارها، صورت‌های مصمم مردم، مشت‌های گره‌کرده...

و اویک نوجوان. شاید چهارده یا پانزده ساله؛ کسی که سنش را نمی‌شد از روی صورت فهمید. صورتی که زیر نور چراغ‌های خیابان، رنگ و روی زرد و زمختی داشت. موهای سیاهش به هم ریخته بود. لب‌هایش ترک خورده بود. چشمانش اما، چشمانش سیاه بود و عمیق، مثل چاهی که تهش آب نیست اما هنوز امیدی در آن موج می‌زند.

لباس‌های کهنه و گشادی پوشیده بود که انگار از یک دست دوم‌فروشی خریده بود. یک پیراهن آبی که رنگش رفته بود و یک شلوار خاکی که زانوهایش پاره بود. کفش‌هایی که نوک‌شان باز بود و بندهای‌شان با نخ‌های رنگی بسته شده بود. پای برهنه‌اش را که می‌دیدی، زخم‌های کوچک و بزرگی رویش بود،

روی شانه‌اش یک گونی کهنه بود. همان گونی‌ که تمام روز با آن دور شهر گشته بود. همان گونی‌ که از سطل‌های زباله پلاستیک و کاغذ و قوطی جمع کرده بود. گونی بوی مانده می‌ماند، بوی فاسد، بوی زندگی‌ای که آدم‌ها دورش ریخته بودند و رفته بودند.

اما حالا گونی پشت سرش بود و دست چپش پرچم را گرفته بود.پرچم ایران. پرچمی که رنگ‌هایش در تاریکی شب، زیر نورهای خیابان، مثل آتش می‌سوخت.

پرچمی که سایه‌اش روی زمین می‌افتاد و با قدم‌هایش هم‌قدم می‌شد. پرچمی که یک گوشه‌اش پاره بود و لبه‌هایش نخ‌کشیده، اما هنوز سرخ بود، هنوز سبز بود، هنوز سفید بود.راه می‌رفت. آرام. مثل کسی که عجله‌ای ندارد. مثل کسی که می‌داند به کجا می‌رود. دستش را بالا نگه داشته بود. پرچم را محکم گرفته بود. انگار اگر رهایش کند، تمام دنیا فرو می‌ریزد. انگار اگر رهایش کند، دیگر هیچ چیزی برایش نمی‌ماند. نه امید. نه هویت. نه معنا.

جلوی یک مغازه که شیشه‌هایش پر از پوسترهای قهرمانان این کشور بود، ایستاد. روی دیوار، عکس حاج قاسم بود و عکس دیگر شهدا. چراغ‌های نئونی مغازه، رنگ سبز و قرمز روی صورتش می‌انداختند. صدای بلندگو از دور می‌آمد: ملت ایران یکپارچه در برابر استکبار ایستاده است...

لب‌هایش تکان خورد. کلمات از دهانش بیرون آمد: مرگ بر آمریکا. صدایش بلند نبود. اما بود. پشت سرش عده‌ای راه می‌رفتند. شاید توجه نکردند. شاید هم دیدند. یک مرد میانسال با کت و شلوار از کنارش رد شد و نگاهش کرد. یک لحظه. فقط یک لحظه. چشمان مرد پر از چیزی بود که نتوانست بخواند. شاید ترحم بود. شاید احترام. شاید همه این‌ها با هم. بعد رفت.

اما آن نوجوان ایستاده بود. پرچم در دستش بود. چشمانش به جلو خیره شده بود. انگار داشت چیزی را می‌دید که هیچ‌کس دیگر نمی‌دید. شاید آینده را می‌دید. شاید گذشته را. شاید فقط داشت فکر می‌کرد به اینکه چرا شب‌ها که همه می‌آیند بیرون و شعار می‌دهند، او هم می‌آید. نه برای اینکه کسی به او بگوید. نه برای اینکه پولی بدهند. نه برای اینکه فیلمش را بگیرند و در شبکه‌ها بگذارند. می‌آمد چون این خاک، خاک خودش بود.

می‌آمد چون پدر و مادرش هم آمده بودند، سال‌ها پیش، قبل از اینکه پدرش بمیرد. پدرش کارگر یک کارخانه بود. یک روز صبح رفت و دیگر برنگشت. مادرش هم به دلیل بیماری سرطان رفت. همان‌جا، همان بیمارستان دولتی که دیوارهایش زرد بود و بویش مثل مرگ بود.قبل از اینکه برود، دستش را گرفت و گفت: «تو ایرانی هستی. یادت باشد.» یادش بود. هر لحظه. هر قدم. هر شعار. راه افتاد دوباره.

گام‌هایش آهسته بود. گونی روی شانه‌اش تکان می‌خورد. هر از گاهی صدایی از داخلش می‌آمد. شاید یک قوطی بود. شاید یک بطری. شاید هم هیچ. شاید فقط هوا بود. اما صدایش می‌آمد. همیشه می‌آمد. مثل یادآوری. مثل اینکه بیدارش کند: «هی، تو هنوز زنده‌ای. هنوز اینجایی. هنوز باید بروی.»

یک ماشین از کنارش رد شد. راننده‌اش بوق زد. شاید به نشانه اعتراض. شاید به نشانه تشویق. نمی‌شد فهمید. اما نوجوان تکانی نخورد. فقط پرچم را محکم‌تر گرفت. انگار می‌خواست بگوید: «من نمی‌ترسم. من اینجا هستم. من نمی‌روم.»

به یک چهارراه رسید. جمعیت اینجا پرپشت‌تر بود. صدای «الله‌اکبر» بلند شد. بعد «لا اله الا الله». بعد «مرگ بر اسرائیل». صداها مثل امواج در هم می‌پیچیدند و آسمان را پر می‌کردند. نوجوان دهان باز کرد. صدایش از همه کمتر بود. اما می‌گفت. هر کلمه را. یکی‌یکی. انگار هر کلمه یک قطعه از جانش بود که بیرون می‌ریخت. «مرگ بر آمریکا»؛ «ما همه سربازان حسینیم».

یک پسر جوان با گوشی در دست، از کنارش رد شد. می‌خواست فیلم بگیرد. نوجوان را دید. گوشی را به سمتش گرفت. اما نوجوان سرش را پایین انداخت. نه از شرم. نه از ترس. فقط نمی‌خواست دیده شود. نمی‌خواست کسی او را ببیند. فقط می‌خواست اینجا باشد. این شب. این خیابان و در میان این جمعیت راه برود.

ساعت‌ها راه رفت. تا وقتی که جمعیت کمتر شد، تا وقتی که صداها خوابید. تا وقتی که چراغ‌های خیابان یکی‌یکی خاموش شدند. ناگهان تنها شد. ایستاد. پرچم هنوز در دستش بود. گونی هنوز روی شانه‌اش. شکمش گرسنه بود. امشب هم مثل شب‌های دیگر، نان خشک نخورده بود. شاید فردا صبح یک نان سنگک بخرد با همان پول ضایعات. شاید هم نه. شاید باید منتظر می‌ماند تا پول بیشتری جمع شود.

به آسمان نگاه کرد. هیچ ستاره‌ای دیده نمی‌شد. آلودگی نوری شهر، همه چیز را پوشانده بود. اما او می‌دانست آن بالا چه چیزی هست. می‌دانست این سرزمین چه چیزی دارد. می‌دانست چرا اینجا ایستاده.

پرچم را بغل کرد. بوی پارچه‌اش را کشید. بوی خاک. بوی عرق. بوی آدم‌هایی که امشب کنارش ایستاده بودند.

آهسته راه رفت. به سمت آنجا که همیشه می‌رفت. به سمت آن گوشه پارک که شب‌ها در آن می‌خوابید. گونی را کنارش گذاشت. پرچم را تا کرد و زیر سرش گذاشت. چشمانش را بست.

فردا باز باید بیدار می‌شد. باز باید گونی را برمی‌داشت و می‌رفت دور شهر. باز باید ضایعات جمع می‌کرد. باز برای برای یک تکه نان تلاش می‌کرد و زندگی‌اش را ادامه می‌داد. همان زندگی که جز گونی و پرچم چیزی نداشت. اما این شب، مثل شب‌های دیگر، کافی بود. پرچم زمین نمانده بود.

و شاید این است معنای ایستادگی. شاید این است آن چیزی که دشمن نمی‌فهمد. آن‌ها فکر می‌کنند با تحریم می‌توانند ما را به زانو درآورند. فکر می‌کنند با تهدید می‌توانند ما را بترسانند. فکر می‌کنند با جنگ اقتصادی می‌توانند سرمان را پایین بیندازند.

اما نمی‌دانند که در این سرزمین، پسرکی است که شکمش گرسنه است اما پرچمش را زمین نمی‌گذارد. نمی‌دانند که در این سرزمین، جوانی هست که کفش ندارد اما روی پای خودش ایستاده است. نمی‌دانند که در این سرزمین، مادری هست که فرزندش را از دست داده اما هنوز برای وطنش دعا می‌کند.

ما ایستاده‌ایم. نه برای اینکه ثروت‌مان باشد. نه برای اینکه قدرت‌مان باشد. نه برای اینکه همه چیز داشته باشیم. ما ایستاده‌ایم چون این خاک، خاک ماست. چون این آسمان، آسمان ماست. چون این پرچم، پرچم ماست و تا وقتی که یک نفر همین‌طور پرچم را به دست گرفته و راه برود، دشمن هیچ کاری نمی‌تواند بکند، هیچ کاری.

کد مطلب 6790316

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha