خبرگزاری مهر - مجله مهر: تابوتهایی را دیدهام که سبک بودند. مثل تابوتی شهید گمنامی که چند استخوان بیشتر در آن نبود. مثل تابوت مدافع حرمی که نمیدانم چه بر سرش آورده بودند که مثل پر کاه، سبک بود.
دستم به تابوت سردار دلها نرسید ولی از عکسهای محل شهادت، میشد حدس زد وزن تابوت او را و تابوت آن سید غریب، مظلوم و عزیز که... بگذریم.
شهدایی که این روزها تشییع میکنند هم تابوت سنگینی ندارند. مثلا تابوت یک دختر سه ساله، یا پسر بچهای ده ساله، یا یک دختر نوجوان مگر چه وزنی دارد؟ حتی تابوت آن دختر دانشجو، حتی تابوت آن مادرها و پدرها هم سنگین نبود. تعجبی ندارد. این روزها بیشتر تابوتها سبکاند.
ولی هیچ وقت فکر نمیکردم تابوت یک نوزاد اینقدر میتواند سبک باشد؛ حتی سبکتر از پر کاه.
اهل سوریه بود. مادرش باردار بود که خانوادهاش به ایران آمدند. در ایران به دنیا آمد. تصویر آسمانی پدر و دو خواهر خردسالش یعنی لیا و لیمار را در کانالها دیده بودم اما تصویر «محمد مهدی» چند ماهه را در مراسم تشییع دیدم. نمیدانم چگونه باید او را توصیف کنم. نمیدانم از کدام واژهها باید کمک بگیرم. مسئله توصیف موهایش طلایی رنگش نیست.
مسئله توصیف گونههای سرخش نیست که گلبرگهای سرخ را بیرنگ جلوه میدهد. مسئله توصیف نرمخند لبهای ظریفش یا توصیف چشمهای سبزش نیست. نه مسئله چیزی بیشتر از اینهاست.
مسئله این است که نمیدانم باید از چه واژهای کمک بگیرم تا معصومیت چشمهایش را توصیف کنم. مسئله توصیف این اندوه است. انگار با چیزی فراسوی واژهها روبه رو شدهام. انگار چیزی را دیدهام که بیانتهاست. انگار واژهها قدشان به بلندای غمی که تجربه میکنم نمیرسد. واژهها، قطره قطره اشک شدهاند و دریای بیساحلی از غم را در وجودم جاری کردهاند...
هر چه تابوت سبکتر باشد، داغ سنگینتر است. داغ جوان، کوه را از پا در میآورد اما داغ نوزاد، از آن هم سختترست. از جوان خاطرات زیادی باقی میماند. پدر و مادرش، راه رفتن او را دیدهاند. بابا و مامان گفتنش را شنیدهاند. قد کشیدن و رعنایی او را تجربه کردهاند. پدر و مادر میتوانند با خاطره راه رفتن جوانشان زندگی کنند. میتوانند پژواک موسیقی دلپذیر صدای جوانشان در قلب خود بشنوند. هرچند که این خاطرهها دردناکست. ولی حداقل چیزی باقیست. اما از نوزاد مگر چقدر خاطره میماند؟
خاطره اولین صدای گریهاش، اولین انعکاس خندهاش، خاطره مشت کوچکی که انگشت پدر و مادر را گرفته است. خاطره پاهای کوچکی که جمع شدهست. از نوزاد بیشتر از خاطره، حسرت باقی میماند. حسرت راه افتادنش، حسرت اولین بابا و مامان گفتنش، حسرت اولین روز مدرسه رفتنش، حسرت قد کشیدن و رعنا شدنش. حسرت تکتک لحظههایی که میتوانست باشد و نیست.
داغ جوان، داغ خاطرههاست و داغ نوزاد، داغ حسرتها. خاطره یادآوری چیزیست که بود و الان نیست اما حسرت، مرور نبودنهاییست که هیچ وقت نبود.
البته پدر و مادر محمد مهدی این نبودنها را تجربه نکردند. این خانواده پنج نفره سوری، با تابوتی منقش به پرچم ایران باهم آسمانی شدند.
اما به پدران و مادرانی فکر میکنم که دنیای پر از حسرت بعد از نوزادشان را تجربه کردند. به پدر مجتبی فکر میکنم. به اینکه این روزها را چگونه سپری میکند. به اینکه با لباسهایی که برای مجتبی خریده است چه میکند. به اینکه وقتی شیشه شیر مجتبی را میبیند، چه بر سرش میآید.
تاریخ را ورق میزنم. صدای گریه مادری به گوش میرسد. مادری که بعد از شهادت همسر و نوزاد شش ماههاش، روزها در زیر آفتاب سوزان مینشست. نمیدانم در آن یک سالی که بعد از عاشورا زنده ماند چه در قلبش میگذشت، وقتی آب را میدید. در قلبش چه میگذشت وقتی نوزادی شیرخوار را در آغوش یک مادر میدید و لالایی مادری را میشنید. در قلبش چه میگذشت وقتی پسربچهای را میدید که دست مادرش را گرفته و میخواهد راه رفتن را آغاز کند. در قلبش چه میگذشت وقتی صدای مادر گفتن پسری را میشنید. در قلبش چه میگذشت وقتی گهواره خالی را میدید و لباسهایی را که برای علی اصغرش دوخت، به دست میگرفت.
کسی نمیداند که در قلبش چه میگذشت اما همه دیدند که قلبش بعد از یک سال سوگواری، پاره پاره شد و دیگر نتپید. ولی قلب پدر، جراحتش فرق میکرد. جراحت قلب پدر آنقدر سوزان بود که برای اولین و آخرین بار در کربلا، خدا تسکینی برای آن قلب مجروح فرستاد. جراحت قلب پدر آنقدر عمیق بود که بدن لطیف و خون آلود فرزندش را برای همیشه در آغوش گرفت تا قلب شکسته پدر، مزار ابدی شهید شش ماههاش باشد.
راوی: عبداللهزاده
۱۴:۲۳ - ۱۴۰۵/۰۱/۱۵


نظر شما