به گزارش خبرنگار مهر، علی فرقانی فیلمنامهنویس آثاری همچون «مصادره» در یادداشتی اختصاصی به بهانه تشییع پیکر شهید سپهبد عبدالرحیم موسوی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران درباره دوستی با این شهید نوشت.
متن یادداشت وی بدین شرح است:
«من او را دوست خود می دانستم چون مایه افتخار بود که بگویم دوست او هستم. اما نمیدانم او در مورد من چه میگفت آیا اصلاً به من فکر میکرد یا میکند؟ بعید میدانم. سرش شلوغ تر از این حرفها بود و هنوز هم است. کارش زیاد بود و جوری بود که بهتر بود کمتر به یاد کسی باشد.
درست است که آرام به نظر میرسید و دوست داشت از کتابهایی که خوانده حرف بزند اما آنقدر عقلم میرسید که بفهمم که خیلی هم اهل حرف زدن نیست؛ او فقط میخواست که مهمانهایش راحت باشند یا دست کم نفهمند که آدم بزرگی است؛ و الا چه نیازی بود که هر وقت سر حرف باز نمیشد و نزدیک بود سکوت جمع به یک حرف ناحساب بینجامد، از کشوی میزش یا از جیب کت سبزرنگ پر ستارهاش کتابی زهوار در رفته در بیاورد که تا پیش از او، دست کم پنجاه سال بود کسی لای آن را باز نکرده بود و بعد یک جایی را که خودش خط کشیده بود برایمان بخواند. اما اینکه چرا گاهی با لهجه حرف میزد و چرا وسط خاطره تعریف کردن هایش می خندید را نمی دانم ولی وقتی تلفن زنگ می خورد تنها چند کلمه حرف می زد و تمام.
شاید اگر شما او را میدیدید جور دیگری فکر میکردید؛ من هم طور دیگری فکر میکردم و تنها چند ماه بعد از آن چند دیداری که با او داشتم فهمیدم که چه اشتباه فکر می کردم؛ دقیق تر بگویم امروز (۱۵ فروردین) که او را به خاک سپردند کاملا مطمئن شدم که اشتباه فکر می کردم. مشکل من یعنی آدم هایی که زیاد فکر میکنند همین است که فکرهای اشتباهشان زیاد میشود و خوبی آدم هایی مثل او این بود که به اندازه فکر میکنند و به اندازه عمل میکنند و به اندازه سکوت میکنند یا حرف میزنند.
اندازهها را هم او و امثال او مشخص میکنند. من روزها و سالها به خوب و بد ماجرا فکر میکنم اما او و امثال او معیار خوب و بد را مشخص میکنند. به همین خاطر هم من همیشه عقبم.
بعدها در کتابی خواندم که این عقب نبودن او و اینکه همیشه جلو باشد و سریع دست به کار شود، از اصول کارش بود؛ از اصول یک فرمانده خوب همین بود که سریع باشد و همین که دستوری از بالا می آید خط نبرد را رد کند و در آن سوی جبهه مستقر شود.
آماده بودن یک بحث است و سریع بودن یک بحث دیگر. من سالهاست که منتظرم تا آماده بشوم اما او سالها منتظر بود تا صدایش کنند. فرق ما خیلی زیاد بود. شاید هم دوستی ما به خاطر همین تفاوت بود. آدمها هرچه متفاوتتر دوستی شان عمیقتر و لازم نیست که خیلی همدیگر را ببینند. همین تفاوت کافی است. آن هم با این همه گرفتاری و کار و جنگ.
من کتابی از او به امانت گرفته بودم و چند باری خواستم بگویم که کتاب را کجا برایتان بیاورم اما حتی شماره تلفن دفتر جدیدش را هم نداشتم. آخرین بار که او را دیدم در اتاق فرماندهی کل آجا بود و بعد وقتی که رفت به ستاد مشترک میدانستم که دیگر به خواب هم او را نخواهم دید. حتی نمیشد به کسی زنگ بزنم و بپرسم شماره جدید تیمسار را دارین؟ آخر من را چه به او؟ دیگر در دسترس نبود. ولی مطمئنم که اگر به موبایلش زنگ می زدم جواب می داد؛ به همان خط ۹۱۲ با کد هفت. اما چرا باید آن شماره را ذخیره می کردم وقتی حتی یک لحظه اشغال کردن آن خط موبایل هم کار خبطی بود؛ چون وقت تماس یک سرباز یا یک سرگرد از لب مرز یا داخل پادگان یا وسط یک عملیات مرزی را میگرفت.
ولی مطمئنم که در آن روزهایی که او در دنیای خودش بود، من و او بارها به یک موضوع مشترک فکر کرده بودیم. به یک نفر که هر دو دوستش داشتیم. یک بار گفت «وقتی مشکلی پیش میآید میروم ببینم او هم این مشکل را داشته که می بینم داشته و صدبرابر بدتر هم داشته و با امکاناتی صدبرابر کمتر ...» و بعد خنده ای می کرد و می گفت «و تازه مساله را حل کرده ...» به گمانم من و او احساس هم را درک میکردیم؛ همان حسی که من به او داشتم او به یک تیمسار دیگر داشت؛ به یک فرمانده دیگر؛ یک شهید دیگر، یک رئیس ستاد مشترک دیگر.
خلاصه بعضی از دوستی ها طوری است که آدم را حسابی بلاتکلیف میکند. درست است که ما با هم همشهری بودیم و من آدرس خانه پدری اش را میتوانستم روی کاغذ بکشم و وقتی که او گفت که بچه قم است همه آدم های داخل جلسه میخواستند ثابت کنند که آنها هم قمی هستند و احساس صمیمیت می کردند؛ اما شک ندارم که حتی صمیمی ترین دوست او هم قرار نبود که چیزی از راز درونی اش بداند چه برسد به همشهری هایش. برای او حفظ اطلاعات خیلی مهم بود.
مثل من نبود که وقتی دهن باز میکنم همه بود و نبودم آشکار میشود. کلمات او مثل فلرهای هواپیما بود تا حواس موشک رهگیر را گم کند و گم میکرد و کاری میکرد که طرف مقابلش با سوءتفاهم از دیدار با او بیرون بیاید؛ او تنها بود. آنقدر تنها که وقتی فیلم هایش را میبینم که حرف میزند، تعجب میکنم و وقتی خودش به شوخیهای خودش می خندد کم مانده که اشکم در بیاید.
مطمئنم که در میان همه آن همه حرف به یک جمله من فکر خواهدکرد؛ جمله خودم نبود؛ بله! بیتی از حافظ بود ولی به هر حال از دهان من درآمد «از کران تا به کران لشگر ظلم است ولی ... از ازل تا به ابد فرصت درویشان است» و وقتی این را خواندم، او سری تکان داد و خندید و گفت «درسته» و حالا که دوباره جنگ شد علت درخشیدن چشم هایش را در آن لحظه می فهمم این که یک نفر در هفتصد سال پیش به همان چیزی فکر کند که او هم به آن فکر کرده بود، به نگاه آدم جلای خاصی میدهد و بعد گفت که درست است که دشمن زیاد است اما زمان با ماست و می شود طوری برنامه ریزی کرد که بود و نبود ما هم خیلی موثر نباشد و کارها خودش پیش برود … و حالا که میشنوم که می گویند که در این جنگ زمان و زمین به نفع ماست و با این که او روز اول جنگ دیگر در میان ما نبود و باز همه چیز درست پیش رفت.
توضیحش سخت است اما مطمئنم که گفت برای این جنگ سالهاست که تمرین میکند و شک ندارد که آن کشور مدعی آن سوی دریا به ما حمله می کند و یک بار که بالاخره همه ساکت بودیم و او لابد داشت نقشه نبرد نهایی را در ذهنش مرور میکرد گفت «در شطرنج با یک سرباز چوبی می شود یک شاه فولادی را مات کرد» و او به این چیزها فکر میکرد.
من نورعلی فرقانی هستم. نامم را می گویم چون چه لزومی داشت که در خاطرت مانده باشم؟ تو هم ایدوست عزیز لطفاً من را دوست خود بدان! سید و سپهبد عبدالرحیم موسوی!»



نظر شما