به گزارش خبرنگار مهر، وضعیت دوره های مختلف تاریخ ایران را می توان با یک کلید واژه معرفی کرد.دوره حاکمیت پهلوی اول دوره تجدد آمرانه و دستوری بود.در ادبیات سیاسی و توسعه، «تجدد» تنها یک دگردیسی در ابزارها و تکنولوژی نیست، بلکه تحولی عمیق در مناسبات فکری، حقوقی و اجتماعی است. تاریخ معاصر بسیاری از جوامع در حال گذار، شاهد الگویی است که در آن دولتها به عنوان پیشقراولان تغییر، تلاش کردهاند با تکیه بر قدرت سخت و ساختارهای اداری، جامعه را به سمت مدرنیته پرتاب کنند. این الگو که از آن به عنوان «نوسازی دستوری» یا «تجدد آمرانه» یاد میشود، همواره با دیواری بلند از مقاومتهای ناپیدا و گاه خشن روبرو شده است. این گزارش به این پرسش کلیدی میپردازد که چرا اصلاحاتی که با نیت «بهروزی» و «پیشرفت» طراحی میشوند، در بسیاری از موارد به جای همراهی، بذر بیگانگی و تقابل را در بطن جامعه میکارند؟
تضاد میان «فرمان» و «فرهنگ»؛ بحران پذیرش اجتماعی
نخستین لایه آسیب در تجدد آمرانه، نادیده گرفتن پیوستگی تاریخی و فرهنگی جامعه است. اصلاحاتی که از بالا ابلاغ میشوند، غالباً در اتاقهای در بسته و بر اساس الگوهای انتزاعی یا نسخهبرداری از جوامع توسعهیافته طراحی میگردند. در این فرآیند، «انسان واقعی» با تمام باورها، سنتها و سبک زندگیاش، تنها به عنوان تودهای دیده میشود که باید شکلی نو به خود بگیرد.
وقتی اصلاحات با عاملیت قدرت و بدون اقناع فرهنگی صورت میگیرد، جامعه آن را نه به عنوان «بهبود»، بلکه به عنوان «تهاجم به هویت» تلقی میکند. در این وضعیت، مقاومت جامعه نه لزوماً به دلیل مخالفت با علم یا رفاه، بلکه واکنشی است به «تحقیر سنتها» و «نادیده گرفتن مشارکت آگاهانه». در واقع، تجدد آمرانه به جای آنکه مدرنیته را به یک «خواست عمومی» تبدیل کند، آن را به یک «تحمیل سیاسی» تقلیل میدهد که با تغییر موازنهی قدرت، به سرعت پس زده میشود.
تجدد آمرانه به جای تقویت «عقلانیت نقاد»، به دنبال «اطاعت مدرن» است. از آنجا که این تغییرات ریشه در تحولات درونی جامعه ندارند، به محض کاهش فشار ساختار قدرت، جامعه به الگوهای رفتاری گذشته بازمیگردد
نوسازی پوستهای و زوال توسعه نهادین
دومین عامل شکست اصلاحات از بالا، تمرکز افراطی بر مظاهر مادی تجدد و غفلت از زیرساختهای فکری و نهادی آن است. دولتهای آمرانه تصور میکنند با ساختن خیابانهای پهن، کارخانههای مدرن و تغییر پوشش ظاهری مردم، مدرنیته محقق شده است. این «توسعه کاریکاتوری»، تنها پوستهای از تجدد را میسازد، در حالی که لایههای عمیقتر جامعه همچنان با منطق پیشامدرن عمل میکنند.
این شکاف میان «ظاهر مدرن» و «باطن سنتی»، منجر به بروز تناقضات رفتاری شدیدی میشود. تجدد آمرانه به جای تقویت «عقلانیت نقاد»، به دنبال «اطاعت مدرن» است. از آنجا که این تغییرات ریشه در تحولات درونی جامعه ندارند، به محض کاهش فشار ساختار قدرت، جامعه به الگوهای رفتاری گذشته بازمیگردد. توسعهی پایدار نیازمند «تراوش از پایین به بالا» است، در حالی که تجدد آمرانه میخواهد با «ریزش از بالا به پایین»، خلأهای تاریخی را پُر کند.
تخریب واسطههای اجتماعی و زوال اعتماد
در فرآیند اصلاحات دستوری، دولتها تمایل دارند تمام نهادهای واسط سنتی مانند نهادهای مذهبی، صنفی و ریشسفیدی را به حاشیه برانند یا تخریب کنند تا مسیر فرامین مرکز هموار شود. این تخریب ساختار اجتماعی، جامعه را «اتمیزه» و بیدفاع میکند. وقتی واسطههایی که مورد اعتماد مردم هستند حذف شوند، پیوند میان حاکمیت و بدنه اجتماعی قطع میگردد.
جامعه در غیاب نهادهای مدنی مستقل، در برابر هر تغییر بزرگی احساس ناامنی میکند. اصلاحات آمرانه، «اعتماد افقی» میان مردم را به نفع «ترس عمودی» از دولت فدا میکند. نتیجهی این فرآیند، شکلگیری یک «مقاومت منفی» است؛ وضعیتی که در آن مردم در ظاهر با فرامین همراهی میکنند، اما در پنهان به بازتولید ساختارهای قدیمی خود میپردازند. این ریاکاری ساختاری، مانع از شکلگیری یک عزم ملی برای توسعه میشود.
اقتصاد رانتی و نابرابری؛ مدرنیته در خدمت اقلیت
تجدد آمرانه غالباً با یک مدل اقتصادی متمرکز همراه است که در آن مواهب نوسازی به صورت ناعادلانه توزیع میشود. طبقات متصل به قدرت از اصلاحات بهرهمند میشوند، در حالی که طبقات فرودست و سنتی، نه تنها از قطار پیشرفت جا میمانند، بلکه هزینههای تورمی و فرهنگی تغییرات را نیز پرداخت میکنند.
این نابرابری آزاردهنده، تجدد را در ذهن تودهها با «بیعدالتی» و «اشرافیت» پیوند میزند. وقتی مدرنیته در قالب کاخهای مجلل و سبک زندگی دستنیافتنی اقلیت ظاهر شود، برای اکثریت جامعه به یک «نماد تبعیض» تبدیل میگردد. در نتیجه، مقاومت جامعه در برابر اصلاحات، ابعادی طبقاتی پیدا میکند. مردم به جای آنکه خود را بخشی از فرآیند رشد ببینند، خود را قربانیان پروژهای مییابند که قرار است آنها را به حاشیه براند.
بحران مشروعیت و مسئلهی «بیگانگی»
اصلاحات از بالا، از آنجا که بدون فرآیند دموکراتیک و گفتوگوی ملی طراحی میشوند، همواره با «بحران مشروعیت» روبرو هستند. جامعه از خود میپرسد: «چه کسی و با چه حقی حق دارد برای سبک زندگی و باورهای من تصمیم بگیرد؟» تجدد آمرانه، شهروند را به «رعیت مدرن» تبدیل میکند؛ کسی که حق دارد از خدمات نوین استفاده کند، اما حق ندارد در طراحی آنها نقشی داشته باشد.
این حس بیاختیاری، منجر به بروز «بیگانگی سیاسی و اجتماعی» میشود. تمدنی که بر پایهی بیگانگی اکثریت بنا شود، لرزان و ناپایدار است. مقاومت جامعه در این لایه، در واقع تلاشی است برای بازپسگیری «حق تعیین سرنوشت». تا زمانی که اصلاحات به عنوان یک «پیمان جمعی» میان نخبگان و تودهها پذیرفته نشود، هر گامی به سوی مدرنیته، گامی به سوی تقابل بیشتر خواهد بود.
راه برونرفت؛ گذار به نوسازی مشارکتی و درونزا
برای عبور از بنبست تجدد آمرانه، نیازمند تغییر در فلسفهی توسعه هستیم.پذیرش این واقعیت که مسیرهای متعددی برای رسیدن به مدرنیته وجود دارد و نباید یک الگوی واحد را بر تمام لایههای جامعه تحمیل کرد.اجازه دادن به تشکلهای صنفی، محلی و مدنی برای نقد و اصلاح برنامههای دولتی، تا تغییرات از دل نیازهای واقعی مردم بجوشد.ایجاد فضای گفتوگو و شفافیت، تا جامعه احساس کند که خود معمار آیندهی خویش است.
تجدد آمرانه در تاریخ معاصر بسیاری از کشورها، تنها به یک «انقطاع تاریخی» و فرسایش سرمایهی اجتماعی منجر شده است. حقیقت تلخ این است که نمیتوان جامعهای را به زور به سمت سعادت راند. توسعه، میوهی درختی است که ریشههایش در «آگاهی عمومی» و «رضایت مدنی» نهفته است.
ایران فردا، نیازمند اصلاحاتی است که نه از فراز سر مردم، بلکه از متن زندگی آنها آغاز شود. پایان دادن به عصر فرامین یکسویه، آغاز عصر بلوغ ملی است. ما باید یاد بگیریم که میان «تکنولوژی نوین» و «فرهنگ کهن» پیوندی ارگانیک برقرار کنیم. آینده متعلق به تمدنی است که در آن، تغییر نه یک تحمیل دردناک، بلکه یک انتخاب آگاهانه برای بهتر زیستن است. نوسازی واقعی، از جان و دل انسانها آغاز میشود، نه از تصویبنامههای اداری.


نظر شما