به گزارش خبرنگار مهر، وقتی همسرم گفت «بریم تهران» مخالفت کردم. مخالفت کردم چون میترسیدم تهرانِ بعد از بیست و چند شب جنگیدن را ببینم. تصویر شهرهای آخرالزمانی در فیلمهای هالیوودی، توی ذهنم مرور میشد و همین میترساندم. اما چارهای نبود. همسرم باید میرفت تهران و ما هم میخواستیم همراهش باشیم. ورودی تهران که رسیدیم، ترسم فروریخت. ترافیکِ ماشینها پشت عوارضی، اولین نشانهی تهران همیشگی بود. آسمان هم تمیز بود و تا ته شهر را میشد دید. ساختمانها قدبرافراشته بودند و برج میلاد سرحال بود.
به ایستگاه یوسفآباد که رسیدیم، نماز جماعت را روی موکت، کف خیابان خواندیم. بعد از نماز، دختری با کاپشن آبی و مقنعه مشکی، رفت جلوی ایستگاه به چرخاندن پرچم. معلوم بود هرشب آمده و کاربلد است. پرچم نداشتم و نمیدانستم باید چه کار کنم. دور و برم را نگاه کردم و چشمم افتاد به زنی با چادر مشکی و شال گردن سیاه و سفید که از ایستگاه پرچم میگرفت. جرئت پیدا کردم و پرچم گرفتم و جلوی ایستگاه ایستادم.
مداحی پشت مداحی پخش میشد، اما من صدای دختر کاپشن آبی و آن زن چادری و چند مرد دیگر را میشنیدم که از ته دل فریاد میزدند: «حیدر، حیدر». جمعیت بیشتر شد و آدمهایی با تیپهای مختلف بهمان اضافه شدند. زنی بود با عبای بلند و روسری مشکی، که نه پرچم دست گرفته بود و نه شعار میداد، تنها بین جمعیت میچرخید و با بچهها خوشوبش میکرد و بهشان خوراکی میداد. یک مرد سن بالا بود که روی صندلی سفید پلاستیکی نشسته بود و محکمترین و بلندترین شعارهای جمعیت را میداد. پسربچهای چفیه به سرش بسته بود و بین ماشینها میچرخید و پوستر تعارف میکرد. هرکس میدانست باید چه کار کند. شور و حال عجیبی بینشان بود. ماشینها از کنارمان میگذشتند و خیلیهایشان لبخند میزدند و انگار دلشان قرص میشد که ما هستیم و هوای خیابان را داریم. چندباری هم که صدای پدافند بلند شد، مداحی «بزن که خوب میزنی» را میگذاشتند و جمعیت با بلندترین صدا همراهش میخواند. انگار میخواست صدایش به گوش رزمندهها برسد.
تا به امروز در شهرهای مختلفی تجمع رفتهام. همهشان پر شور و حال بودهاند، اما آن چیزی که در تهران دیدم جور دیگری بود. فریادهای خالصانه و صادقانهی مردم زیر بارش باران، حال دیگری داشت. در تهران آدمها در خط مقدم جنگ ایستاده و شعار میدهند. زندگی عادیشان برقرار است و شبها هم دورهم جمع میشوند و شعار میدهند. این تهران که میدیدم، تهران قبل نبود، بلکه هزاربار زندهتر از قبل بود.
روایتگر: نجمه حسنیه


نظر شما