۱۷ فروردین ۱۴۰۵، ۰:۰۵

در تهران آدم‌ها در خط مقدم جنگ ایستاده‌اند!

در تهران آدم‌ها در خط مقدم جنگ ایستاده‌اند!

تا به امروز در شهرهای مختلفی تجمع رفته‌ام. همه‌شان پر شور و حال بوده‌اند، اما آن چیزی که در تهران دیدم جور دیگری بود.

به گزارش خبرنگار مهر، وقتی همسرم گفت «بریم تهران» مخالفت کردم. مخالفت کردم چون می‌ترسیدم تهرانِ بعد از بیست و چند شب جنگیدن را ببینم. تصویر شهرهای آخرالزمانی در فیلم‌های هالیوودی، توی ذهنم مرور می‌شد و همین می‌ترساندم. اما چاره‌ای نبود. همسرم باید می‌رفت تهران و ما هم می‌خواستیم همراهش باشیم. ورودی تهران که رسیدیم، ترسم فروریخت. ترافیکِ ماشین‌ها پشت عوارضی، اولین نشانه‌ی تهران همیشگی بود. آسمان هم تمیز بود و تا ته شهر را می‌شد دید. ساختمان‌ها قدبرافراشته بودند و برج میلاد سرحال بود.

به ایستگاه یوسف‌آباد که رسیدیم، نماز جماعت را روی موکت، کف خیابان خواندیم. بعد از نماز، دختری با کاپشن آبی و مقنعه مشکی، رفت جلوی ایستگاه به چرخاندن پرچم. معلوم بود هرشب آمده و کاربلد است. پرچم نداشتم و نمی‌دانستم باید چه کار کنم. دور و برم را نگاه کردم و چشمم افتاد به زنی با چادر مشکی و شال گردن سیاه و سفید که از ایستگاه پرچم می‌گرفت. جرئت پیدا کردم و پرچم گرفتم و جلوی ایستگاه ایستادم.

مداحی پشت مداحی پخش می‌شد، اما من صدای دختر کاپشن آبی و آن زن چادری و چند مرد دیگر را می‌شنیدم که از ته دل فریاد می‌زدند: «حیدر، حیدر». جمعیت بیشتر شد و آدم‌هایی با تیپ‌های مختلف بهمان اضافه شدند. زنی بود با عبای بلند و روسری مشکی، که نه پرچم دست گرفته بود و نه شعار می‌داد، تنها بین جمعیت می‌چرخید و با بچه‌ها خوش‌وبش می‌کرد و بهشان خوراکی می‌داد. یک مرد سن بالا بود که روی صندلی سفید پلاستیکی نشسته بود و محکم‌ترین و بلندترین شعارهای جمعیت را می‌داد. پسربچه‌ای چفیه به سرش بسته بود و بین ماشین‌ها می‌چرخید و پوستر تعارف می‌کرد. هرکس می‌دانست باید چه کار کند. شور و حال عجیبی بین‌شان بود. ماشین‌ها از کنارمان می‌گذشتند و خیلی‌هایشان لبخند می‌زدند و انگار دل‌شان قرص می‌شد که ما هستیم و هوای خیابان را داریم. چندباری هم که صدای پدافند بلند شد، مداحی «بزن که خوب می‌زنی» را می‌گذاشتند و جمعیت‌ با بلندترین صدا همراهش می‌خواند. انگار می‌خواست صدایش به گوش رزمنده‌ها برسد.

تا به امروز در شهرهای مختلفی تجمع رفته‌ام. همه‌شان پر شور و حال بوده‌اند، اما آن چیزی که در تهران دیدم جور دیگری بود. فریادهای خالصانه و صادقانه‌ی مردم زیر بارش باران، حال دیگری داشت. در تهران آدم‌ها در خط مقدم جنگ ایستاده و شعار می‌دهند. زندگی عادی‌شان برقرار است و شب‌ها هم دورهم جمع می‌شوند و شعار می‌دهند. این تهران که می‌دیدم، تهران قبل نبود، بلکه هزاربار زنده‌تر از قبل بود.

روایتگر: نجمه حسنیه

کد مطلب 6792662

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha