خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، یادداشت مهمان، حسین شرفخانلو، نویسنده: من، آدمِ نشانهها بودهام و نبودهام. اما بیآنکه آدمِ نشانهها و تجربهها و آموختنها و عبرتها باشم یا نباشم. برای منی که هر سال بهارم 22 روز دیرتر تحویل میشود و روزم از 22 روز گذشته از فروردین نو میشود.
«مناسک بهار» برای پسری که من باشم، مراعات کردن دارد؛
چه مثل روز 22 فروردین 1397در سفر و زیر قبه سیدالشهدا باشم؛ چه مثل 22 فروردین 1399 کرونا باشد و مجبور به مراعات فاصله اجتماعی باشم؛ چه مثل 22 فروردین 1405 جنگ باشد؛ و این هر سه که شمردم، مانعِ برگزاری مناسک روضه روز 22 بهار شود، قصه همان است که بود. بنای من با تقویم، «نیکو» داشتنِ امروز است.
در تمام این سالها که «پدر» من بودی و روز به 1362/1/22 رسید و اول «خبر شهادتت» آمد و دو روز بعدش خودت آمدی و ساکنِ خانه پنجم از ردیف سومِ بلوک اول قطعه شهدای شهر شدی، هیچ بار و هیچ سالی نبوده که من یا مادرم برای تو «مراسم» و «مناسک» نداشته باشیم و در تمام این سالها هیچ باری نبوده که برای «مناسک بهار شهادت» تو، سیاه جامه به تن کرده باشم و از خدا چه پنهان، وقتی از دهم اسفند 1404 مشکیِ ماتم «رهبر شهید» را پوشیدم، با خودم حساب کردم «چهلم آقای شهیدمان میافتد یکی دو روز قبل سالگرد شهادت تو و امسال، دو تا مراسم را یکی میکنیم و خیراتِ سالگرد بابا، همزمان میشود احسان چهلم آقای شهیدمان».
چه میدانستم قرارست در این شبها و روزهای جنگ، جبههمان «میدان» و «خیابان» داشته باشد و به چهل روز و بلکهم بیشتر بکشد و تمهید برنامههایی که برای 43مین سالگرد مهیا داشتم بهم بریزد و کار از دست در برود و اوضاع زندگی خارج از قاعده حساب و کتاب ما باشد و درس توحید بیاموزیم در این چله شهادتِ رهبرِ انقلاب و مرور کنیم «فسخِ عزائم» و «نقضِ همتها» را که جوهره ایمانِ سربازیمان آبدیدهتر شود برای طوفانهای آتی اصلا مگر جز این است خاصیت تکریم شهدا و مراسم و مناسک گرفتن برای شهیدان؟
بماند که خیلی وقتها یادمان میرود ما بندهایم و بنده در درجه اول و آخر و وسط، باید «بندگی» بلد باشد و «بندگی» کند و خدا، خدائیش را بلدست و «خدا راهِ فتح را خیلی وقت است به روی بندگانش گشوده است» و دیر و زود دارد و سوخت و سوز ندارد و با اینهمه باز دلم بسوزد که امسال نشد برای پدر در حسینیهای که به اسمش ساخته بودم جلسه روضه بگیرم به مناسبت چهل و سه سالگی شهادتش و بماند که برای منی که آدم نشانهها هستم و نیستم، مسیرِ تجمعِ امشب یک «نشانه» است.
اینکه در چهل و چند شب راهپیمایی و تجمع شبانه مردم خوی، درست در مثل امشبی، «مسیر» از مقابل منزل قدیمیمان در محله قُمسال رد میشود و لابد «پدرم» و همسایه قدیمیشان «صفر حبشی خوئی» و آن چند ده شهید دیگری که در خلال «والفجر یک» از خوی رفته بودند جبهه جنوب تا پر بگشایند تا بهشت، امشب به تماشا و تحیتِ آنها که «لَم یَلحَقوا بِهم» نزول خواهند کرد آنجا در لابلای صفوف متراکم جهاد شبانه مردم در خیابان از «مسجد رنجبران رَبَط تا میدان قمسال» که بشارت بدهند پیروزی و رضایت و این را که «أَلَّا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُون».
من آدمِ نشانهها هستم و نیستم... ؛ یعنی که آقای معلمِ پاسدارِ شهید؛ در این سالها یادم دادهای که تمرینِ بنده بودن کنم و گول نعمت را نخورم و مشغول صاحبخانه باشم... .
اما به هر رو؛ شهادتت مبارک. چهل و سومین سالِ شهادتت. دعا کن دوریمان بیش از این دیر نشود.




نظر شما