۲۳ فروردین ۱۴۰۵، ۱۶:۱۵

در پی بمباران زایشگاه در لبنان؛

قدم نو رسیده مبارک، خواهر جان!

قدم نو رسیده مبارک، خواهر جان!

دردهایت تمام شد؛ مادر. سربلند شدی. دیگر درد که نداری. اولین خرما را از درخت بهشتی بچین. می‌گویند، بعد زایمان حتما باید زائو تقویت شود. چه کرده‌ای که انقدر از تو و فرزندت می‌ترسند؟

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، یادداشت مهمان، مهری عبیدی: در اولین معاینه بارداری، توقع نداشتم که دستگاه غلطان روی شکمم بتواند صدای قلب بخش جدید وجودم را به گوشم برساند. تاپ تاپ سریع قلبش، اولین درک من از مادر شدن بود. حتما تو مانند هر مادری این صدا را به خاطر داری! و حتما وقتی فهمیدی صدای قلب جنین در بطن توست اشک ریخته‌ای! آن عکس کوچک سیاه توده‌ای را بارها به دیگران نشان داده‌ای و حسابی ذوق کرده‌ای که ببینید؛ اینجا تیغه‌ بینی، اینجا سرش و ... . بارهای بعد شنیده‌ای، مبارک است خانم؛ جنین احتمالا پسر یا شاید هم دختر باشد. تمام آن حال‌های بد و تهوع و درد را برای در آغوش گرفتن تکه‌ای از بهشت گذراندی.

برای لمس معجزه خدا. هیچ کس جز کسی که مادر شده، نمی‌تواند وول وول ریز آن توده را درک کند. اصلا مشت زدنش به دیواره‌ شکم را فقط مادر می‌فهمد. قلنج‌های دردناک ولی زیبایش را هم. به راستی که بارداری دوران سختی است اما آن‌قدر شیرین است که تا آخر عمر می‌توان با یادآوری آن سختی‌ها هم لبخند به لب آورد. لبخندی به یاد شمردن حرکات جنین، نوع حرکتش، ساعت خوابی که به میل خود تحمیل می‌کرد.

٩ ماه زمان کمی نیست‌. چه رسد به ٩ ماه و ٩ روز و ٩ ساعت. سخت می‌گذرد، حتی یک ساعت! آن اواخر خیلی دیر می‌گذرد.

ماه آخر که می‌رسد پدر و مادر گوش به زنگ آمدن نوزادشان هستند. شبیه روزهایی که مهمان داری. همه‌ کارها را مرتب می‌کنی، غذا حاضر است، لباس پوشیده‌ای و منتظر آمدن مهمانانت هستی.

حتما در طول ماه‌های قبلی لوازم مورد نیاز مهمان را خریده‌ای. همان لباس کوچک با پارچه‌های لطیف و درخشان؛ همان جوراب بندانگشتی و دستکش برای نخراشیدن صورت مهمان عزیز. انواع پستانک‌، شیشه‌شیر، لباس‌های چندسال آینده، اسباب بازی و... را هم با ذوق و دقت خریده‌ای.

خدا می‌داند چند بار به شکمت نگاه کرده‌ای و با فرزندت صحبت کردی؟ در کمد لباس‌هایش را گشوده‌ای و قند در دلت آب شده. چقد روی انتخاب اسمش وقت گذاشته‌ای. حتما دقت و وسواس زیادی داشتی. نه؟ و امان از روز سخت زایمان. هرچه می‌کنم دست و دلم نمی‌رود راجع‌به آن روز و دردهایش بگویم. میترسم شیرینی بارداری را کم کند. اما نه باید بگویم! وجود همدم همیشگی همان حس لذت بخش مادری است.

خان آخر، ریزدردهای پیش از زایمان شروع می‌شوند. ماه آخر که باشد، دمادم این دردها می‌آیند و می‌روند. نمیدانی این بار هم فرزندت سربه سرت می‌گذارد یا واقعا قدم رنجه فرموده و پا به این دنیا می‌گذارد.

وقتی دردهایت ادامه می‌یابند؛ با خود می‌گویی، این‌بار فرق می‌کند. واقعا، آمدنی است. آماده می‌شوی و احتمالا با همسرت به زایشگاه می‌روی. ساک وسایل را برمی‌داری. همان که مدت‌هاست بسته‌ای. در ساک پوشک سایر صفر، لباس نوزادی، دستکش، جوراب، پستونک، قنداق و... را گذاشته‌ای. می‌روی به سمت _زایشگاه_ میعادگاه ورود مهمانت.

از اینجای قصه را باید تو برایم تعریف کنی.

به زایشگاه رسیده‌ای یا نزدیکش بودی؟ توانستی بقیه‌ درد زایمان را تجربه کنی؟ فرزندت به دنیا آمد؟ در آغوشش گرفتی؟ بوی نوزادیش را حس کردی؟ شیره‌ وجودت را حداقل یک‌بار به دهانش ریختی؟ راستی اسمش چه بود؟ به کسی گفته بودی یا باید روی مزارش «شهید بی‌نام» بنویسند؟

دردهایت تمام شد؛ مادر. سربلند شدی. دیگر درد که نداری. اولین خرما را از درخت بهشتی بچین. می‌گویند، بعد زایمان حتما باید زائو تقویت شود. چه کرده‌ای که انقدر از تو و فرزندت می‌ترسند؟ نگران نباشی‌ها. با مادر مسلمانان هم این‌گونه‌ رفتار کردند. او از این پس مراقبت خواهد بود.

کاش می‌گذاشتند نامش را بگویی. یک نوزاد ۵٠ سانتی با ٣ کیلو وزن، حتما باید برای آزادی کشته می‌شد؟ حتما جایشان را تنگ کرده بود. حتما لازم بود که بمب بریزند روی سرتان.

خواهرجان شما رفتید و با رفتنتان داغی بر دل ما گذاشتید که مثلش را فقط در کربلا شنیده بودیم. در علی اصغر حسین. بگذار من علی اصغر صدایش کنم. اگر دختر باشد هم ایرادی ندارد؛ رقیه هم هنوز کودک بود.
کودک‌کشی رسم این قوم است.

اما کسی می‌آید که منتقم خون تک تک شما خواهد بود. پس از این پس شما از بهشت برایمان دعا کنید. حتی شما کوچکترین بزرگان عالم. شهادت گوارای وجودتان

کد مطلب 6798760

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha