خبرگزاری مهر - مجله مهر: ما را از کودکی اینطور بار آوردهاند؛ که دلمان برای مظلوم بلرزد و مقابل ظالم، قد علم کنیم. حالا یکی بازوانش ستبر است و قدمهایش بلند، «صمود» راه میاندازد و راه میافتد سمت خطهی زیتونپرور شما. یکی هم مثل من، دستانش تُرد است و قدمهایش کوتاه؛ میگردد ببیند توی خانه و شهر کوچکش، «میناب»، چه دارایی عزیزی دارد تا برایتان بفرستد. من گوشواره داشتم با انبههای شیرینِ شهرمان؛ همه را فرستادم تا بدانید قلبمان برایتان میتپد. چون از دلِ این خاک یاد گرفتم که دست مظلوم را نباید رها کرد.
هر چند که دیدهام میشود ریشه در این خاک پاک داشته باشی و در هوای دیگری قد بکشی، اما همهی هنرت این باشد که بر چهرهی همخاکان خودت غبار غم بنشانی. میشود آنقدر کور و کر شده باشی که تمام قدرت سردمداران ظلم را علیه هدیهی یک دختربچهی مینابی بشورانی. فرقی ندارد اهل کدام جغرافیا باشی؛ وقتی چشم بر حقیقت ببندی، تبر میشوی به جان همان ریشهای که از آن تغذیه کردهای. اما آنها نمیدانند که ما ریشهها، زیر زمین مشتهایمان را گره کردهایم و دست هم را رها نمیکنیم.
و این یک حقیقت ابدی است که هیچکس به ظالمها نگفته: تو میتوانی دختری در محاصره باشی، اما منتقمی در تمام خاکهای جهان داشته باشی. فقط کافی است یک چیز را بلد باشی: «ظلم، شبیه ساقههای آفتزدهی درختی است که دیر یا زود میسوزد و خاکستر میشود، اما ریشه هیچگاه از بین نمیرود.» این را یادت بماند؛ ریشهی ما در زمینِ حق است، فرقی نمیکند کجای جهان ایستاده باشیم.
راستی دوست خوبم در غزه! بگو گوشوارههایم به دستت رسید؟


نظر شما