خبرگزاری مهر - مجله مهر: جمعیت، زیاد است؛ آنقدر که دستههای عزاداری را نمیشود از هم تشخیص داد. موج روی موج میافتد و تا میرسند به خیابانِ منتهی به مقتل، رمق از پایشان میرود و زانو سست میکنند. نوحهخوان میگوید رو به مقتلِ امام شهیدمان، سلام میدهیم به سرور و سالار شهیدان: «السّلام علی الحسین...» تا نام حسین را میشنوند، «فَابکِ لِلحُسَین» به داد دلشان میرسد؛ نفسها آه میشود؛ مردها دستشان را حمایل میکنند روی چشمها؛ زنها چادرشان را میکشند روی صورت و شانهها به هقهقِ گریه، بالا و پایین میرود.
ایستادهام وسط خیابان؛ دل توی دلم نیست تا خودم را از میان جمعیت، برسانم به نزدیکترین جایی که از شما خاطره دارد. حصار سیمانیِ مقتلتان را که میبینم، دلم از بلندیاش چروک برمیدارد. روی پنجهی پا هم اگر بایستم، باز هم میان من و عطر نفَستان، فاصلهی زیادی هست. بغض میکنم. نگاه میکنم به نوشتههای روی بلوکهایی که مقابل پردهی اشکِ چشمهایمان، ردیف کردهاند سر تا سرِ پهنای خیابان؛ مردم، چه دیوارنگارهای برایتان طراحی کردهاند.
کنار خیابان، دو سرباز ایستادهاند. یکی از خانمها با چشمهایی که از اشک، موج برداشته است میپرسد: «آقا کِی میذارن بریم کنار مقتل؟» سرباز، لبخند کمرنگی روی لبش میآید و چشمهایش تهرنگی از غم میگیرد: «انشاءالله دوباره میسازنش و اون موقع میاید.» زنی بغضش را فرو میخورد و میگوید: «ولی سند جنایتشون تا ابد پاک نمیشه.» لبهایم میلرزد و نگاهمان که گره میخورد به یکدیگر، بغض توی گلویمان میشکند. شانههایم به گریه خم بر میدارد و سر میگذارم روی سردیِ سیمان و سنگ. چشمَم میافتد به جملهای که این روزها، بارها و بارها مرورش کردم: «جبران نمیشوی؛ حتّی به گریههای عمیق.»
راوی: راضیه کریمیمنش


نظر شما