خبرگزاری مهر - مجله مهر: باید خودم را میرساندم. باید میآمدم تهران تا دلم آرام بگیرد. میخواستم کشوردوست را از نزدیک ببینم تا شاید باور کنم. چهل روز است آرام ندارم. انگار در همان لحظهی شنیدن خبر یخزدهام و مرحلهی «انکار» در سوگتان، تمامنشدنیست. از روز شهادت، فقط یک حیرت دستم را گرفته و بغضهایی که در گلو مانده و اشک نشده. نمیخواستم محکم بمانم، اما مجبور بودم چون غم نمیگذاشت بجنگم. چون باید در خیابان میماندم و به آخرین نصیحتهای شما عمل میکردم.
میدان انقلاب غلغله بود. مردم، اطراف میدان، روی موکتهای پهنشده نماز جماعت میخواندند. من که رسیدم، دور دوم نماز بود. مردی پشت میکروفن میگفت نماز جماعت ظهر و عصر میخواهد شروع شود. تیغ آفتاب تیز بود. موکتها پر و خالی میشد و خیال من پر میکشید سمت نماز ظهر عاشورا؛ همان وقتی که خسته و عزادار، با لباسهای مشکی، گوشهی خیابان به قامت میایستادیم. حالا هم برای من ظهر عاشوراست.
میروم جلوتر. جمعیت شانه به شانه ایستاده و مسیر قفل شده. راه را گم کردهام و میان اینهمه آدم حیران سر میچرخانم. زنی که انگار درماندگیام را دیده به سمتی اشاره میکند: «اینجا بیت آقا بود...» نابلدبودنم را از کجا فهمید، نمیدانم. اما همین که فعل را «ماضی» به کار برد، آوار یتیمی یکجا روی سرم فرو ریخت. اشک از چشمهایم جوشید و توی دلم داد کشیدم که یعنی دیگر آقا نیست تا اینجا «بیتش» باشد؟!
مقابل کشوردوست، دیوارهای بتنی چیده و تصویر بزرگی از شما را رویش زده بودند. دلم میخواست خودم را به آن بتنهای سرد برسانم. آن دیوارها برای ما حکم «پنجره فولاد» را داشت. ضریحی که در خیالم باید طلایی و مشبک میبود، حالا اینجا سنگی بود و سخت و زمخت. پای همه روبهروی تقاطع قفل شده بود. سربازها نگران بودند و مدام تذکر میدادند که حرکت کنید، اما مگر میشد؟ آنجا مقتل عزیز ما بود. همان عزیزی که در این چهل روز، فرصت نکرده بودیم برایش درست عزاداری کنیم. همان که دوست داشتیم در غمش هزار بار بمیریم و زنده شویم.
هجوم جمعیت امان نمیداد؛ باید دل میکندم و میرفتم. همانجا زنی را دیدم که خودش را به دیوار بتنی رسانده بود؛ جیغ میزد و روی پایش میکوبید. اشک جلوی دیدم را تار کرد. پلک زدم تا تصویر شفاف شود اما زن غش کرده بود. چند نفری دورش را گرفتند تا به هوشش بیاورند. حقیقت این است که آن زن، خودِ ما بودیم. همهی ما که چهل روز است، یتیم شدهایم و به سختجانی ادامه میدادیم.
راستش سخت است آقاجان؛ نبودن شما و این دوری ناباورانه سخت است. اما دلمان به همان میراثی که گذاشتید خوش است. ما درس امید را از شما یاد گرفتهایم و تا پای جان میایستیم. روزی که پیروز شدیم، به تلافی تمام این روزهایی که دندان بر جگر گذاشتیم، میآییم همینجا، سر تقاطع کشوردوست و یک دل سیر برایتان اشک میریزیم.
روای: نجمه حسنیه


نظر شما