۳۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۰:۰۰

نذر خدمت در شب‌های مقاومت؛ پزشکانی که گمنام ویزیت می کنند

نذر خدمت در شب‌های مقاومت؛ پزشکانی که گمنام ویزیت می کنند

بابل - شب های مقاومت در مازندران جلوه ای از ایثار و همدلی مومنانه است و همه گروه ها و هرکس با آنچه در توان دارد به میدان آمده است.

خبرگزاری مهر، گروه استان ها: هوا هنوز کاملاً تاریک نشده که اولین نشانه‌های تجمع به چشم می‌آید. خیابان به‌تدریج پر می‌شود. نه از سر اجبار، بلکه با قدم‌هایی که انگار از درون یک تصمیم مشترک شکل گرفته‌اند.

چند متر آن‌سوتر، مردی با پای گچ‌گرفته، به عصا تکیه داده اما ایستاده است. از چهره‌اش پیداست که درد دارد، اما میدان را ترک نکرده. اطرافیانش گاهی از او می‌خواهند بنشیند، اما فقط سر تکان می‌دهد و نگاهش را به جمعیت می‌دوزد. یکی از همراهانش آرام می‌گوید: «از شب‌های اول همین‌جاست. حتی یک شب هم نیامدن را قبول نکرد.

پزشکی که ناشناس ویزیت می کند

در میان جمعیت، جوانی با کوله‌پشتی پزشکی، کنار جدول نشسته و فشار خون مردی سالخورده را اندازه می‌گیرد. چند برگه نسخه در دست دارد و با دقت توضیح می‌دهد که چه دارویی را چگونه مصرف کند. وقتی کارش تمام می‌شود، نسخه را تا می‌کند و در جیب مرد می‌گذارد. می‌گوید: اگر نتوانستید تهیه کنید، فردا همین‌جا باشید. خودرویش کمی آن‌طرف‌تر پارک شده؛ صندوق عقبش پر از وسایل ساده درمانی است.

نذر خدمت در شب‌های مقاومت؛ پزشکانی که گمنام ویزیت می کنند

صدای همهمه با نوای آرامی که از بلندگو پخش می‌شود، درهم می‌آمیزد. چند جوان، بنری را که تازه آماده شده، بالا می‌برند. نوشته‌ها با دقت و حوصله خوشنویسی شده‌اند؛ حروفی که نشان می‌دهد زمان صرف شده، نه فقط برای نوشتن، بلکه برای رساندن یک پیام. یکی از آنها که قلم هنوز در جیبش است، می‌گوید: هر شب یک جمله جدید می‌نویسیم. می‌خواهیم تکراری نشود.

خیاطان هم در میدان آمدند

در گوشه‌ای دیگر، چند نفر مشغول دوخت‌ودوز هستند. پارچه‌ای بزرگ روی زمین پهن شده و چرخ خیاطی کوچکی کنار آن قرار دارد. یکی پارچه را نگه می‌دارد، دیگری برش می‌زند و سومی می‌دوزد. می‌گویند پرچم‌ها در این شب‌ها زیاد استفاده می‌شود و نیاز به تعمیر دارد. کارشان بی‌وقفه ادامه دارد؛ حتی وقتی جمعیت بیشتر می‌شود و فضا تنگ‌تر.

جمعیت حالا به اوج رسیده است. جوان‌ها بیشتر از بقیه به چشم می‌آیند؛ با انرژی، پرتحرک و گاهی با ایده‌هایی که فضا را تغییر می‌دهد. چند نفرشان نمایشگاهی کوچک برپا کرده‌اند. روی میزها، آثار هنری و دست‌سازه‌هایی قرار دارد که هرکدام داستانی پشت خود دارد. یکی از آنها با هیجان درباره کارش توضیح می‌دهد: می‌خواستیم چیزی بسازیم که هم دیده شود، هم حرف بزند.

کمی جلوتر، گروهی از دانشجویان در حال هماهنگی یک برنامه هستند. تلفن‌ها مدام زنگ می‌خورد و پیام‌ها ردوبدل می‌شود. یکی‌شان فهرستی در دست دارد و اسامی را چک می‌کند. نظم کارشان، در میان این شلوغی، قابل توجه است. می‌گویند هر شب، بخشی از کار را به عهده می‌گیرند تا همه چیز پیش برود.

در میان این رفت‌وآمدها، گاهی چهره‌هایی دیده می‌شود که ساکت‌ترند؛ کمتر حرف می‌زنند و بیشتر عمل می‌کنند. مردی که بی‌سر و صدا زباله‌ها را جمع می‌کند، یا جوانی که بدون جلب توجه، بطری‌های آب را بین مردم پخش می‌کند. حضورشان شاید کمتر دیده شود، اما نبودشان به‌سرعت احساس خواهد شد.

این شب‌ها دیدنی تر شده است

در حاشیه خیابان، چند کودک کنار مادرانشان ایستاده‌اند. بعضی‌ها خسته شده‌اند و سرشان را روی شانه بزرگ‌ترها گذاشته‌اند، اما هنوز فضا را ترک نکرده‌اند. یکی از مادران می‌گوید: می‌خواستم بداند این شب‌ها فقط شنیدنی نیست، دیدنی هم هست.

هرچه زمان می‌گذرد، هوا خنک‌تر می‌شود، اما از جمعیت کم نمی‌شود. برعکس، کسانی که تازه از راه می‌رسند، جای خالی‌ها را پر می‌کنند. انگار این جریان، پایانی برای یک شب ندارد و به شب بعد پیوند می‌خورد.

نذر خدمت در شب‌های مقاومت؛ پزشکانی که گمنام ویزیت می کنند

در این میان، روایت‌هایی هم شنیده می‌شود؛ از کسانی که نیامدند، یا ترجیح دادند دور بمانند. اما در متن میدان، این روایت‌ها کمرنگ‌تر از آن چیزی است که در بیرون تصور می‌شود. اینجا، آنچه برجسته است، حضور کسانی است که آمده‌اند؛ با هر انگیزه و در هر سطحی.

یکی از حاضران می‌گوید: شاید همه یک فکر نداشته باشند، اما یک کار مشترک دارند؛ ایستادن. این جمله، خلاصه‌ای از آن چیزی است که در این شب‌ها شکل گرفته؛ نوعی هم‌گرایی در عمل، حتی اگر در نظر تفاوت‌هایی وجود داشته باشد.

نزدیک نیمه‌شب، بخشی از جمعیت آرام‌آرام پراکنده می‌شود، اما کار برخی تازه شروع شده است. جمع‌کردن وسایل، تمیزکردن محل و آماده‌سازی برای شب بعد، بخشی از روندی است که کمتر دیده می‌شود. همان زن میانسال، حالا ظرف‌های خالی را جمع می‌کند. دخترش کنارش ایستاده و کمک می‌کند. می‌گوید: «فردا هم هستیم.»

مردی که پایش گچ گرفته، بالاخره روی صندلی می‌نشیند. خستگی در چهره‌اش پیداست، اما نگاهش هنوز به اطراف است. جوانی که خدمات درمانی می‌داد، وسایلش را جمع می‌کند و در صندوق عقب می‌گذارد. قبل از رفتن، نگاهی به محل می‌اندازد؛ انگار چیزی را مرور می‌کند.

چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شوند، اما رد این شب در ذهن حاضران باقی می‌ماند. ۴۹ شب گذشته، هرکدام با روایت‌های خاص خود، حالا به یک تصویر بزرگ‌تر تبدیل شده‌اند؛ تصویری از مردمی که در بزنگاهی مشخص، تصمیم گرفتند سهم خود را ادا کنند.

در این میدان، «سهم» معنای متفاوتی دارد. برای یکی، ایستادن با پای گچ‌گرفته است؛ برای دیگری، پختن یک وعده غذا؛ برای آن یکی، نوشتن یک جمله یا درمان یک بیمار. هیچ‌کدام به‌تنهایی کامل نیست، اما کنار هم، چیزی را می‌سازند که می‌توان آن را «حضور» نامید.

۴۹ شب گذشته و شاید شب‌های دیگری هم در پیش باشد، اما آنچه اهمیت دارد، چیزی است که در این مدت شکل گرفته؛ تجربه‌ای جمعی از بودن در کنار یکدیگر. تجربه‌ای که نه در آمارها، بلکه در چهره‌ها، دست‌ها و قدم‌هایی که این مسیر را طی کرده‌اند، قابل خواندن است.

این میدان، با همه صداها و سکوت‌هایش، حالا بخشی از حافظه شهری شده است؛ جایی که هر شب، داستانی تازه نوشته می‌شود، بی‌آنکه نیازی به امضا داشته باشد.

کد مطلب 6804724

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha