۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۹:۳۵

روایتی از تقابل جنگ و امید/۳

تخت‌های زخمی و رویاهای زنده؛ فردا از اینجا طلوع می‌کند

تخت‌های زخمی و رویاهای زنده؛ فردا از اینجا طلوع می‌کند

کرمانشاه- خوابگاه دخترانه روانسر زخمیِ جنگ است، اما میان تخت‌های پر از شیشه، امید به بازگشت و ساختن فردایی روشن همچنان زنده و تپنده است.

خبرگزاری مهر – گروه استان‌ها: پس از تهیه گزارش تصویری از سالن ورزشیِ مجروح و حیاطِ پر از ترکشِ دبستان سمیه در شهر روانسر، سنگینیِ آنچه دیده بودیم، قدم‌هایمان را کُند کرده بود. ویرانیِ فضاهای آموزشی که روزگاری نبضِ تپنده‌ی نشاطِ شهر بودند، بر اثر حمله‌ی کورِ آمریکایی-صهیونیستی، تصویری نبود که به این زودی‌ها از ذهن پاک شود. با این حال، ماموریت ما هنوز تمام نشده بود. راهنمای بومیِ منطقه، ما را به سمتِ مقصدِ بعدی هدایت کرد: «خوابگاه دانش‌آموزی دخترانه ام‌البنین(س)».

موقعیت جغرافیایی این خوابگاه روی نقشه، فاصله‌ی نسبتاً بیشتری تا کانونِ برخوردِ پرتابه‌های متخاصم داشت. در مسیرِ رفتن به آنجا، در ذهنِ خودمان این‌طور محاسبه می‌کردیم که به تبعِ این فاصله‌ی فیزیکی، احتمالاً حجمِ تخریب و خسارت‌ها در این مکان بسیار کمتر از مدرسه و سالن ورزشی خواهد بود؛ شاید در حدِ چند ترکِ ساده روی دیوار یا قطعیِ برق. اما جنگ، معادلاتِ ریاضی و پیش‌بینی‌های روی کاغذ را نمی‌فهمد.

به محض رسیدن به ورودیِ ساختمان، اولین نشانه‌های واقعیتِ تلخ خودنمایی کرد. شیشه‌هایِ درهای ورودیِ این خوابگاه—که مأمن و استراحتگاهِ دخترانِ نوجوانِ مقطع متوسطه در رشته‌های مختلف هنرستان بود—همگی فرو ریخته بودند. قاب‌های خالیِ درها، با لبه‌هایی از شیشه‌های شکسته، دهان باز کرده بودند و آثارِ هولناکِ موجِ انفجار را پیش از ورود، به رخ می‌کشیدند.

واردِ راهروی اصلی شدیم. سکوتی دلهره‌آور بر فضا حاکم بود؛ سکوتی که با صدایِ خُرد شدنِ خرده‌شیشه‌ها زیرِ کفش‌هایمان می‌شکست. سرایدارِ مجموعه، مردی که هنوز بهتِ حادثه در چشمانش موج می‌زد، ما را به انتهای راهرو راهنمایی کرد. آنجا، سه اتاقِ قرار داشت که یک واحدِ خوابگاهیِ را تشکیل می‌دادند. او با دستِ به انتهای سالن اشاره کرد و توضیح داد: «این بخش از ساختمان، دقیقاً پشت به دیوارِ حیاط و رو به مسیرِ موجِ انفجار بوده است. بیشترین خسارتِ خوابگاه متعلق به همین سه اتاق است؛ بقیه اتاق‌ها بیشتر در حدِ شکستگیِ شیشه‌ها آسیب دیده‌اند.»

قدم به داخلِ واحد گذاشتیم و به سمتِ اتاق اول رفتیم. به محض ورود، روی فرشِ قرمز و لاکی‌رنگِ کفِ اتاق که حالا با لایه‌ای از گچ و خاک پوشیده شده بود، متوقف شدم. نگاهم روی تخته وایت‌بردِ کوچکی که به دیوار تکیه داده شده بود، قفل شد. روی آن با خطی ماژیکی و پرانرژی نوشته شده بود: «تولدت مبارک...». در همان حوالی، روی یک قفسه‌ی فلزیِ کوچک، عروسکی پارچه‌ای و خندان با کلاهی قرمز، بی‌تفاوت به این حجم از آوار، نشسته بود. این ترکیب، مثل پُتکی بر سرم فرود آمد. شاید همین چند شبِ پیش، درست قبل از آنکه آسمانِ شهر با صدایِ مهیبِ موشک‌ها پاره شود، در این گوشه از روانسر، جشنی دخترانه و پر از خنده برپا بوده است. حالا اما، گوشه‌گوشه‌ی این اتاقِ خاطره‌انگیز، فرشی از شیشه‌های خُرد شده پهن بود. وسایلِ شخصی، کتاب‌ها و خرده‌ریزهایی که تا چند هفته پیش تمامِ دلخوشی و سرگرمیِ دخترکانی بود که در این خوابگاهِ دور از خانه زیست می‌کردند، حالا زیر غبارِ جنگ مدفون شده بودند. حال و هوایِ غریبی بود؛ تقابلِ عریانِ جشنِ تولدِ یک انسان و جشنِ مرگِ یک بمب.

تخت‌های زخمی و رویاهای زنده؛ فردا از اینجا طلوع می‌کند

در اتاق دوم نیز وضع به همین منوال بود؛ بلکه اندوه‌بارتر. موج انفجار، نظمِ ساده و صمیمیِ زندگی را شخم زده بود. وقتی سرم را بالا آوردم، حفره‌ای بزرگ و ترسناک در سقفِ گچیِ اتاق دهان باز کرده بود؛ گویی هیولایی چنگال‌هایش را در سقف فرو برده و تکه‌ای از آن را کنده است. کابلِ لختِ یک لامپِ کم‌مصرف از کنارِ این زخمِ عمیق آویزان بود. تخت‌های دو طبقه‌ی فلزی هنوز سر پا بودند، اما لباس‌های رنگارنگِ دخترانه، با عجله و شاید در لحظه‌ی فرارِ شبانه، روی میله‌های تخت رها شده بودند. از وضعیتِ در و دیوارِ خراشیده گرفته تا کمدِ وسایل شخصی، همه چیز نظمشان به هم ریخته و رنگ و شمایلِ خشونت‌بارِ جنگ به خود گرفته بود.

اما اوجِ فاجعه در انتظارِ ما بود. اتاق سوم که در مجاورتِ دو اتاقِ دیگر قرار داشت، درش بسته بود. دستگیره را چرخاندم و با فشاری اندک، در را باز کردم. به محض باز شدنِ در، از حجمِ ویرانیِ داخل، شوکه شدم و قدمی به عقب برداشتم. خسارتِ این اتاق، با هیچ‌یک از نقاطِ دیگرِ خوابگاه قابل مقایسه نبود. موج انفجار در این فضای بسته، گردبادی از آهن و پلاستیک به راه انداخته بود. یخچالی سفیدرنگ که احتمالاً محلِ نگهداریِ میوه‌ها و غذاهای خانگیِ بچه‌ها بود، کاملاً متلاشی شده بود. درِ یخچال از لولا کنده شده و به طرفِ دیگرِ اتاق پرتاب شده بود؛ قفسه‌های پلاستیکی‌اش خُرد شده و وسایلِ درونش نقشِ زمین بودند. صندلی‌های پلاستیکیِ سفید و نارنجی، مثلِ اسباب‌بازی‌هایی بی‌وزن، بر اثر شدتِ موج در هم تنیده و واژگون شده بودند.

سنگ‌ها، کلوخ‌ها و ترکش‌های تیزی که از قابِ شکسته‌ی پنجره به داخل پرتاب شده بودند، به هم‌ریختگیِ جنون‌آمیزی به اتاق بخشیده بودند.
نگاهم از سمتِ یخچال، به سمتِ تختِ دو طبقه‌ای چرخید که در کنارِ پنجره قرار داشت. روی تختِ پایین، پتویی سبز با گل‌های درشت پهن بود که حالا زیرِ بارانی از قطعاتِ بزرگ و برنده‌ی شیشه، پنهان شده بود. اما صحنه‌ای که تمامِ توانم را گرفت و دوربین را در دستانم سنگین کرد، در طبقه بالاییِ این تخت در جریان بود.

پس از ثبتِ چند فریم از اتاق، روی پنجه‌ی پا ایستادم و به سطحِ تشکِ طبقه دومِ تخت نگاهی انداختم؛ همان تختی که مستقیماً در مسیرِ پنجره‌ی متلاشی‌شده قرار داشت. قاب فلزی و پلاستیکیِ پنجره، که روزگاری قابی برای تماشایِ آسمانِ پرستاره‌ی روانسر یا بارشِ باران بود، حالا مثل دندانه‌های تیزِ یک هیولایِ درنده، شکسته و با خشونت به سمتِ داخلِ اتاق کج شده بود. پرده‌ی توریِ سفیدرنگی که روزی با نسیمِ ملایم می‌رقصید، حالا رشته‌رشته و پاره‌پاره شده بود و مثلِ یک پرچمِ نیمه‌افراشته‌ی تسلیم‌ناپذیر، در بادِ سردی که از بیرون می‌آمد، تکان می‌خورد.

تخت‌های زخمی و رویاهای زنده؛ فردا از اینجا طلوع می‌کند

دوربین را بالا آوردم و از پشتِ چشمیِ آن به این قابِ وهم‌آلود خیره شدم. تشکی که باید پناهگاهِ امنِ آرامش، خستگی‌درکردن‌های بعد از کارگاهِ هنرستان و رویاهایِ شیرینِ یک دخترِ نوجوان باشد، حالا به گورستانی سرد و خطرناک از شیشه‌های تیز، خاکِ آوار و سنگ‌های سخت تبدیل شده بود. نگاهم در میانِ این بلبشویِ خشن، رویِ یک دفتر مشقِ سیمیِ بنفش‌رنگ قفل شد؛ دفتری با طرحِ یک اسبِ تک‌شاخِ خندان و فانتزی که روی آن عبارت "Let's Music" (بیا موسیقی گوش کنیم) نقش بسته بود. تضادِ دیوانه‌کننده‌ای بود؛ دعوتی به شنیدنِ موسیقی در میانِ گوش‌خراش‌ترین سمفونیِ ویرانی. تیغه‌های بی‌رحمِ شیشه‌های ضخیم، دقیق، بُرنده و بی‌پروا، مستقیماً روی این دفتر فرود آمده و این نمادِ معصومیت را نشانه رفته بودند. در کنارِ این دفتر، تکه‌سنگِ بزرگ و زمختی از آوار افتاده بود. این سنگ، انگار وزنی برابر با تمامِ آرزوهایِ نانوشته، طرح‌های نکشیده و آینده‌ی مبهمِ صاحبِ آن دفتر داشت.

اما آنچه این قاب را به مرثیه‌ای کامل تبدیل می‌کرد، چیزی بود که کمی آن‌طرف‌تر افتاده بود. در گوشه‌ای از تشک، لابه‌لای شیشه‌ها، تکه‌ای از موهایِ مصنوعیِ بافته‌شده‌ی مشکی‌رنگ افتاده بود. این موها که احتمالاً ابزاری برای تمرینِ هنر، گریم، یا صرفاً یک سرگرمیِ دخترانه برای زیباتر شدن بود، حالا بی‌جان، غبارگرفته و جدا افتاده، مثلِ یادگاری از یک حضورِ پروازکرده و یک جوانیِ ناتمام، کنارِ دفترِ تک‌شاخ افتاده بود.

تخت‌های زخمی و رویاهای زنده؛ فردا از اینجا طلوع می‌کند

این تصویر برای من، صرفاً روایتِ ویرانیِ یک خوابگاهِ فیزیکی نیست. این قاب، ثبتِ لحظه‌ی هدف قرار گرفتنِ دقیقِ «امید» است. تیزیِ آن شیشه‌های ضخیم و سنگینیِ آن آوار، نه فقط یک تشکِ پنبه‌ای، که قلبِ تپنده‌ی آرزوهایِ کودکانه‌ و نوجوانانه‌ی دخترانِ ایران‌زمین را نشانه رفته است. اینجا، در این قابِ تلخ و در تاریک‌روشنِ این اتاق، من نه آهنِ کج‌شده می‌بینم و نه شیشه‌ی شکسته؛ من جوانیِ سرکوب‌شده، خنده‌های ماسیده بر لب و آرزوهایِ پرپرشده‌ای را می‌بینم که هیولایِ جنگ با بی‌رحمیِ تمام، قصد داشت آن‌ها را زیرِ این سنگ‌ها به خاک بسپارد.

اما از پشتِ همین دوربین و در دلِ همین ویرانی، صدایی در درونم می‌گوید دختری که صاحبِ آن دفترِ تک‌شاخ است، تسلیمِ این آوار نخواهد شد. او بازخواهد گشت؛ شیشه‌ها را از رویِ تختش کنار خواهد زد، خاکِ رویِ دفترش را خواهد تکاند و با همان موهایِ بافته‌شده، بلندتر از صدایِ هر انفجاری، موسیقیِ زندگی و ساختنِ دوباره را در این هنرستان خواهد نواخت.

کد مطلب 6814523

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha