خبرگزاری مهر - مجله مهر: شب تشییع شهدای مدرسهی میناب بود. وضعیتی را در بله باز کردم. زیر عکسی نوشته بود: «شهادتت مبارک مهربانترین و آرامترین دختر!» میخ تصویر شدم. «فریده مختاری» بود؛ همدانشگاهی و همخوابگاهی دوران کارشناسیام. یاد تمام روزهایی افتادم که با هم داشتیم. یاد حرفها و خندههایمان. تلویزیون داشت تصاویر تشییع را نشان میداد و من، مات صفحهی گوشی، اشک میریختم.
چند روز بعد، پاهایم مرا به همانجایی برد که قلبم رفته بود؛ به گلزار شهدای میناب. ایستادم روبهروی عکس فریده؛ همان معلم خوشروی همیشگی که کلاسهایش را بین دخترها و پسرها تقسیم میکرد تا به همه درس محبت بدهد.
زن و مردی کنار مزارش نشسته بودند. با زن که همکلام شدم، فهمیدم زنعمویش است. از روزهای آخر فریده میگفت: «حال و هواش چند وقت آخر عوض شده بود. به خانوادهش گفته بود یه چیزی توی خونه قایم کردهم که حالا نمیتونید پیداش کنید. دو، سه هفته قبل شهادت وصیتنامهش رو نوشته بود. نزدیک چهلم پیداش کردن. گوشوارهش رو به مادرش بخشیده بود تا با پولش بره پابوس امام حسین(ع)...» خیره شدم به سنگ مزار و واژهی «شهید» که پیش از نامش نشسته بود. صدای زنعمو در همهمهی گلزار گم شد و پرتاب شدم به سالهای دانشجویی. به آن شبهایی که میخواست برای شهادتش دعا کنیم؛ آرزویی که حالا، در ماه شهادت مولایش علی(ع)، به استجابت رسیده بود.
تقویم میگوید امروز، روز معلم است؛ روزی برای چیدن لبخند روی لبهای معلمها. امسال اما در مدرسهی میناب، همهچیز طور دیگریست. نه از تبریکهای پشت گوشی خبری است و نه از هیاهوی کلاسهای مجازی. امسال بچههای کلاس فریده، زودتر از بقیه خودشان را به کلاس بهشتی معلمشان رساندهاند تا یکصدا بگویند: «خانم معلم! روزت مبارک...»
راوی: هاجر شهابی

۱۵:۳۱ - ۱۴۰۵/۰۲/۱۲


نظر شما