خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب رازدشت: سی و شش روز. فقط سی و شش روز از آن صبح گذشته است. صبح نهم اسفند. روزی که هنوز آفتاب نیامده بود. صدای انفجار اول آمد. بعد دوم. سوم. چهارم. انگار آسمان داشت میشکافت. انگار زمین داشت میلرزید. انگار قلبهایی که خواب بودند، یکدفعه بیدار شدند و تندتر زدند.
جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز شده بود تا ایران را زمین بزند اما این کشور زمین نخورد، مردمش ایستادگی کردند. هنوز نفس میکشند و هنوز امید دارند. پانزدهم فروردین است. بهار آمده. درختها دارند شکوفه میدهند. هوا گرمتر شده. اما بوی بهار نمیآید. بوی دود میآید. بوی سوختگی. بوی آوار. بوی چیزی که نمیشود اسمش را گذاشت.
به بازار که میروی، زندگی عادی مردم جریان دارد، شاید نگاههایشان خسته باشد. گاهی کسی از راه میرسد و میگوید: فلان محله خورده. فلان خیابان رفته زیر آوار. بعد سکوت. سکوت سنگین. سکوتی که از درد است. اما در میان این سکوت، صداهایی هم هست. صدای کمک. صدای دستهایی که به هم میرسند. صدای قلبهایی که هنوز میتپند.
این روزها اسم گروههای جهادی را زیاد میشنویم. جوانهایی که بیهیچ چشمداشتی کمک میکنند. پیرها و جوانها. زنها و مردها. همه پای کار. همه یک هدف. یکی از این گروهها، گروهی است که کارشان شستن و تمیز کردن وسایل خانه است. وسایلی که زیر آوار ماندهاند. وسایلی که خاک گرفتهاند. وسایلی که کسی فکر نمیکرد دیگر به درد بخورند. اما این گروه فکر میکند. فکر میکند که یک فرش شسته شده، میتواند دوباره گرمی بدهد به یک خانواده. یک پتوی تمیز، میتواند آرامش بدهد به بچهای که شبها از ترس خوابش نمیبرد. یک قابلمه سالم، میتواند غذایی باشد روی سفرهای که دیگر سفره نیست.
اولش که شروع کردند، خیلیها میگفتند: «چه فایده؟ وسایل که پاره شدن، دیگر درست نمیشوند.» اما آنها گوش ندادند. رفتند سراغ آوار. با دستهایشان کندند. با دستانی که هنوز از دیروز میلرزیدند. اما کندند. یک فرش پیدا کردند. کهنه بود. کثیف بود. یک گوشهاش پاره بود. اما زیر آن فرش، یک خاطره بود. یادگار روزهایی که همه چیز درست بود. یک پتو پیدا کردند. خاک گرفته بود. بوی دود میداد. اما هنوز پاره نبود. هنوز میشد از آن استفاده کرد. یک قابلمه پیدا کردند. سیاه شده از دود. اما سوراخ نبود. هنوز میشد درون آن غذایی پخت.

هفتهها اینطوری گذشت. هر روز یک چیزی پیدا میکردند. یک فرش، یک پتو، یک تشک، یک قوری، یک کتری، یک کاسه. هر چیزی که سالم مانده بود یا میشد درستش کرد. همه آنها را به حیاط میآوردند؛ یک حیاط بزرگ که یکی از همسایهها در اختیار آنها گذاشته شده بود. سطلهای بزرگ پر از آب میکردند. صابون و پودر میریختند و میشستند.
زنها پیشقدم بودند. با دستهایشان میشستند. آب سیاه از زیر فرشها بیرون میآمد. خاک و دود و خاکستر. همه با هم میآمدند بیرون. انگار داشتند یک تکه از زندگی را نجات میدادند.
یک زن میانسال که داشت یک فرش را میشست، گفت: این فرش را که میشویم، انگار یک خاطره را نجات میدهیم. این فرش روزهای خوب این خانواده بوده است. بچهها رویش بازی کردهاند. مهمانها رویش نشستهاند. باید دوباره تمیز شوند.پتوهایی که پهن شده بودند، بوی تازگی میگرفتند، بوی امید.
بستهبندی آخرین مرحله بود. کیسههای پلاستیکی بزرگ آورده بودند. هر بسته را با دقت میبستند. روی هر بسته نام خانواده را مینوشتند. یک نفر مسئول ثبت بود. بستهها را میبردند و تحویل میدادند.
یک پیرمرد که خانهاش کاملاً ویران شده بود، وقتی بسته را گرفت، نتوانست حرف بزند. فقط گریه میکرد. یک فرش قدیمی توی بسته بود. همان فرشی که پدرش سالها پیش خریده بود. گفت: «فکر کردم دیگر هیچ چیز از خانهمان نمانده. فکر کردم همه چیز از بین رفت.»
یک بچه پنج ساله پتویش را بغل کرد و گفت: «مامان میگه این پتو بوی صابون میده. انگار تازه شسته شده است».
این روزها در گوشه و کنار کشور، افراد و گروههایی هستند که بیهیچ چشمداشتی کمک میکنند. شاید رسانهها زیاد از آنها نگویند. شاید کسی نامشان را نداند. اما کارشان ادامه دارد. چون این روحیه در وجود ماست. از جنگ تحمیلی قدیم تا همین جنگ امروزی، این روحیه هرگز از بین نرفته است. در سختیها دست هم را میگیریم. در مصیبتها کنار هم میایستیم. در ویرانهها هم امید را زنده نگه میداریم. و شاید این بهترین پاسخ به کسانی است که فکر میکنند میتوانند با موشک و جنگ، ملتی را به زانو درآورند. ملتی که در سختیها دست هم را میگیرد که در مصیبتها لبخند میزند، که حتی در ویرانهها هم فرش میشوید و به هم هدیه میدهد، این ملت هرگز شکست نخواهد خورد.
در میان ویرانهها، کودکانی هستند که هنوز بازی را فراموش نکردهاند. کودکانی که باید فرش زیر پایشان باشد تا بتوانند روی زمین بدونند. باید پتویی رویشان باشد تا در شبهای سرد نلرزند. باید قابلمهای روی آتش باشد تا شکمشان سیر شود. این گروههای جهادی برای همین آمدهاند. برای اینکه کودکی در خواب، کابوس نبیند. برای اینکه مادری، نگران شب نباشد. برای اینکه این خانوادهها بدانند تنها نیستند.
اما کار این گروهها فقط شستن فرش و پتو نیست. کارشان ساختن دوباره اعتماد است. نشان دادن این است که در این سرزمین، انسانها هنوز به هم پیوند دارند. هنوز کسی هست که دستت را بگیرد. هنوز کسی هست که بگوید: «تنها نیستی.» این مهمتر از هر کمک مادی است. این است که یک ملت را زنده نگه میدارد. این است که در تاریکی، چراغی روشن میکند که خاموش شدنی نیست.
فردا روز دیگری است. آفتاب بالا میآید. کودکان به مدرسه میروند. زنها سرگرم خانهداری میشود. مردها سرکار میروند. زندگی جریان پیدا میکند. ویرانهها بازسازی میشوند. خاطرهها کمرنگ میشوند اما فراموش نمیشوند و آن فرش شستهشده، همچنان زیر پای یک خانواده است. آن پتوی تمیز، همچنان گرمی میدهد. آن قابلمه، همچنان غذا میپزد. این است پیروزی. نه پیروزی نظامی که پیروزی انسانیت. پیروزی امید بر ترس و این ملت، این پیروزی را بارها و بارها به دست آورده است. چون این ملت، ملتی است که در سختترین شرایط دست هم را میگیرند و میایستند و تا وقتی که این دستها به هم رسیدهاند، هیچ قدرتی نمیتواند این ملت را بشکند.



نظر شما