-
معلمان بزرگ تاریخ ایران که کمتر آنها را میشناسیم!
به مناسبت دوازدهم اردیبهشت و روز معلم در تقویم ایرانی سراغ چند معلم تاثیرگذار در تاریخ آموزش ایران رفتیم که نقشی فراموش نشدنی در تعلیم دانش آموزان این کشور داشتند.
-
شروع یک زیست تازه
دشمن استقامت را تابآوردن منفعلانه میفهمد، اما آنچه در رفتار این مردم دیده میشود، بیرون کشیدن نظم از دل بینظمی، ساختن از دل تحریم، و تبدیل محدودیت به سبک زندگی است.
-
به وقت اردیبهشت، به نام معلم
تقویم میگوید امروز، روز معلم است؛ روزی برای چیدن لبخند روی لبهای معلمها. امسال اما در مدرسهی میناب، همهچیز طور دیگری است.
-
قرار جدید در خانهای جدید!
پرچمبهدست زیر باران ایستادهاند. دوتا خواهرند. میگویند یکی، دوبار آقا را از طبقه بالا و خیلی دور در بیت دیدهاند.
-
به وقت بهشت!
کمی مادرش را نگاه کرد و کمی من را. پر روسری را از دور انگشتش باز کرد و گفت: «آقا رو میکشیدم؛ وقتی توی بهشته و گل من توی دستهاشه.»
-
ماه دوم بهار هشتاد و شش
شده بودم یک قطره توی دریایی که به سمت شما جلو میآمد و شعار میداد. دیگر هیچ چیز در اراده من نبود. چشمهایم سر ناسازگاری گذاشتند و میباریدند که نمیتوانستم درست شما را ببینم.
-
واقعیترین افسانه
چند سال پیش، وقتی مدرسه ما را به موزه دفاع مقدس برد، جنگ برایم شبیه افسانهای غیرقابلباور بود. ازش چیزی نمیدانستم.
-
خانواده الهامبخش؛ طبیبی برای پزشکی مدرن در ایران
در نهمین گزارش «خانواده ایرانی» به روایتی از سرگذشت یکی از برجستهترین پزشکان و دانشمندان ایرانی عصر قاجار میپردازیم که پزشکینوین را در ایران پایه گذاری کرد.
-
روایت «مجله مهر» از آسیبدیدگان جنگ؛
نسل یک شبه بزرگشده/جنگ قد آرزوی کودکان را بلندتر کرد
تهران، چند روزی است در آتشبس نفس میکشد؛ اما پشت آرامش ظاهری شهر، روایت زندگیهایی جریان دارد که هنوز میان آوار خانه و امیدِ بازگشت، معلق ماندهاند.
-
پنجره فولاد، نبش جمهوری
مقابل کشوردوست، دیوارهای بتنی چیده و تصویر بزرگی از شما را رویش زده بودند. دلم میخواست خودم را به آن بتنهای سرد برسانم.
-
کار بیادعا، به نام دههنودیها
روی سنگهای خیس صحن مسجد، چند نوجوان دور یک فرش جمع شدهاند؛ فرشی که از دل یک خانه آسیبدیده آمده و حالا زیر دستهایشان، خاکش میرود و نشانهای از ادامه زندگی برمیگردد.
-
جبران نمیشوی!
سر میگذارم روی سردی سیمان و سنگ. چشمم میافتد به جملهای که این روزها، بارها و بارها مرورش کردم: «جبران نمیشوی؛ حتی به گریههای عمیق.»
-
نامهای از باغهای میناب به زیتونزارهای غزه
دوست خوبم در غزه! بگو گوشوارههایم به دستت رسید.
-
نذری برای خون دلی که لعل شد
این نذری برای ما که حسرت زیارت شما در دلمان مانده، فقط بهانهای است برای فرو دادن بغض این چهل روز. آقا!
-
روایت یک ایستادگی آرام
زیر باران نیمهشب میدان ولیعصر، خیابان خالی نبود؛ پرچمها خیس شده بودند اما پایین نیامده بودند، تصویری از ایستادگی که از خیابان تا مذاکره ادامه دارد.
-
لعنت تاریخ بر آنان که سقوط وطن را آرزو کردند
جنگ فقط میدان تقابل دولتها نیست؛ لحظهای است که نسبت آدمها با «وطن» عریان میشود نسبتی که به همدلی میرسد و ولی برخی هم به همصدایی با دشمن.
-
در تهران آدمها در خط مقدم جنگ ایستادهاند!
تا به امروز در شهرهای مختلفی تجمع رفتهام. همهشان پر شور و حال بودهاند، اما آن چیزی که در تهران دیدم جور دیگری بود.
-
به نام خدای شش ماههها
هیچ وقت فکر نمیکردم تابوت یک نوزاد اینقدر میتواند سبک باشد؛ حتی سبکتر از پر کاه.
-
ما هنوز ایستادهایم، جهان ببیند!
ایران در میان آتش و روایتهای متناقض، هنوز ایستاده است؛ پرچمش پایین نیامده و صدایش خاموش نشده است.
-
روایت فتحی که به بغض یک پسر ۱۵ ساله رسید!
میان شور خیابان و روایت حماسه، دوربینم به قاب پسرکی ۱۵ ساله در قطعه ۴۲، تنها کنار مزار پدرش رسید، جایی که اقتدار یک ملت، به بغضی بیصدا گره میخورد.
-
وطنفروشان «حقیقت» را بمباران میکنند
حقیقت زیر آوار توجیهها گم میشود؛ جایی که بهجای ویرانگر، ویرانشدهها متهم میشوند و توجیه، جای واقعیت را میگیرد.
-
از دل جنگ؛ روایت مردمی که وطن را تنها نگذاشتند!
جنگ فقط ویرانی نیاورد بلکه حقیقت را هم رو کرد، اینجا روایت مردمی است که زیر حملات رژیم صهیون - آمریکایی معنای وطن را دوباره از نو نوشتند.
-
دعا کنید کفنم سفید نباشد؛ پرچم ایران باشد!
میگفت، دعا کنید کفنم سفید نباشد، پرچم ایران باشد، جملهای که عشق به وطن را از نو تعریف میکرد.
-
به نوزاد رحم نکردند؛ جوری زدند که گویی مرد جنگی را
رسم نامردان در تمام طول تاریخ ثابت است و تکرار میشود. حتی به نوزاد هم رحم نکردند و جوری زدند که گویی مرد جنگی را!
-
-
تابوت تکنفره نوزاد دو ماهه!
آنجا، پشت شیشههای امن و دور از دود و خون، «آزادی» را نسخه میکنند؛ اینجا اما، بهایش را تابوت کوچکی میدهد که حتی هنوز به اندازه یک آغوش نشده است.
-
سالی به مثابه چند سال؛
این خاک، رستمپرور است!
روز پایانی ماهمبارک رمضان است و آخرین نفسهای سال ۱۴۰۴؛ امسال، برای تکتکمان سالی بود که به اندازه چندین سال از سرمان طی شد.
-
رستمهای واقعی!
رستم داستان ما دشمن ایران را به زانو درآورده است تا کودک سرزمینش شادمانه در خیابانهای ایران پرچم تکان بدهد و تکبیر بگوید.
-
هَلا بیکُم!
اشکهایم را پاک میکنم و بلند میشوم. قابِ عکس را بغل میگیرم، دوباره راه میافتم و متصل میشوم به جریانِ رودهای جاری در خیابان به سمت زائرهای این حرم، حرم جمهوری اسلامی.
-
به «امام» میگفتند «آقا»!
انتظار سخت بود و ما روزهای انتظار را در آن تصویر که شبها روی ماه نقش میبست، آسان می کردیم. درست وسط همین بهت و گنگی بودیم که امام آمد.