-
قرار جدید در خانهای جدید!
پرچمبهدست زیر باران ایستادهاند. دوتا خواهرند. میگویند یکی، دوبار آقا را از طبقه بالا و خیلی دور در بیت دیدهاند.
-
به وقت بهشت!
کمی مادرش را نگاه کرد و کمی من را. پر روسری را از دور انگشتش باز کرد و گفت: «آقا رو میکشیدم؛ وقتی توی بهشته و گل من توی دستهاشه.»
-
ماه دوم بهار هشتاد و شش
شده بودم یک قطره توی دریایی که به سمت شما جلو میآمد و شعار میداد. دیگر هیچ چیز در اراده من نبود. چشمهایم سر ناسازگاری گذاشتند و میباریدند که نمیتوانستم درست شما را ببینم.
-
واقعیترین افسانه
چند سال پیش، وقتی مدرسه ما را به موزه دفاع مقدس برد، جنگ برایم شبیه افسانهای غیرقابلباور بود. ازش چیزی نمیدانستم.
-
خانواده الهامبخش؛ طبیبی برای پزشکی مدرن در ایران
در نهمین گزارش «خانواده ایرانی» به روایتی از سرگذشت یکی از برجستهترین پزشکان و دانشمندان ایرانی عصر قاجار میپردازیم که پزشکینوین را در ایران پایه گذاری کرد.
-
روایت «مجله مهر» از آسیبدیدگان جنگ؛
نسل یک شبه بزرگشده/جنگ قد آرزوی کودکان را بلندتر کرد
تهران، چند روزی است در آتشبس نفس میکشد؛ اما پشت آرامش ظاهری شهر، روایت زندگیهایی جریان دارد که هنوز میان آوار خانه و امیدِ بازگشت، معلق ماندهاند.
-
پنجره فولاد، نبش جمهوری
مقابل کشوردوست، دیوارهای بتنی چیده و تصویر بزرگی از شما را رویش زده بودند. دلم میخواست خودم را به آن بتنهای سرد برسانم.
-
کار بیادعا، به نام دههنودیها
روی سنگهای خیس صحن مسجد، چند نوجوان دور یک فرش جمع شدهاند؛ فرشی که از دل یک خانه آسیبدیده آمده و حالا زیر دستهایشان، خاکش میرود و نشانهای از ادامه زندگی برمیگردد.
-
جبران نمیشوی!
سر میگذارم روی سردی سیمان و سنگ. چشمم میافتد به جملهای که این روزها، بارها و بارها مرورش کردم: «جبران نمیشوی؛ حتی به گریههای عمیق.»
-
نامهای از باغهای میناب به زیتونزارهای غزه
دوست خوبم در غزه! بگو گوشوارههایم به دستت رسید.
-
نذری برای خون دلی که لعل شد
این نذری برای ما که حسرت زیارت شما در دلمان مانده، فقط بهانهای است برای فرو دادن بغض این چهل روز. آقا!
-
روایت یک ایستادگی آرام
زیر باران نیمهشب میدان ولیعصر، خیابان خالی نبود؛ پرچمها خیس شده بودند اما پایین نیامده بودند، تصویری از ایستادگی که از خیابان تا مذاکره ادامه دارد.
-
لعنت تاریخ بر آنان که سقوط وطن را آرزو کردند
جنگ فقط میدان تقابل دولتها نیست؛ لحظهای است که نسبت آدمها با «وطن» عریان میشود نسبتی که به همدلی میرسد و ولی برخی هم به همصدایی با دشمن.
-
در تهران آدمها در خط مقدم جنگ ایستادهاند!
تا به امروز در شهرهای مختلفی تجمع رفتهام. همهشان پر شور و حال بودهاند، اما آن چیزی که در تهران دیدم جور دیگری بود.
-
به نام خدای شش ماههها
هیچ وقت فکر نمیکردم تابوت یک نوزاد اینقدر میتواند سبک باشد؛ حتی سبکتر از پر کاه.
-
ما هنوز ایستادهایم، جهان ببیند!
ایران در میان آتش و روایتهای متناقض، هنوز ایستاده است؛ پرچمش پایین نیامده و صدایش خاموش نشده است.
-
روایت فتحی که به بغض یک پسر ۱۵ ساله رسید!
میان شور خیابان و روایت حماسه، دوربینم به قاب پسرکی ۱۵ ساله در قطعه ۴۲، تنها کنار مزار پدرش رسید، جایی که اقتدار یک ملت، به بغضی بیصدا گره میخورد.
-
وطنفروشان «حقیقت» را بمباران میکنند
حقیقت زیر آوار توجیهها گم میشود؛ جایی که بهجای ویرانگر، ویرانشدهها متهم میشوند و توجیه، جای واقعیت را میگیرد.
-
از دل جنگ؛ روایت مردمی که وطن را تنها نگذاشتند!
جنگ فقط ویرانی نیاورد بلکه حقیقت را هم رو کرد، اینجا روایت مردمی است که زیر حملات رژیم صهیون - آمریکایی معنای وطن را دوباره از نو نوشتند.
-
دعا کنید کفنم سفید نباشد؛ پرچم ایران باشد!
میگفت، دعا کنید کفنم سفید نباشد، پرچم ایران باشد، جملهای که عشق به وطن را از نو تعریف میکرد.
-
به نوزاد رحم نکردند؛ جوری زدند که گویی مرد جنگی را
رسم نامردان در تمام طول تاریخ ثابت است و تکرار میشود. حتی به نوزاد هم رحم نکردند و جوری زدند که گویی مرد جنگی را!
-
-
تابوت تکنفره نوزاد دو ماهه!
آنجا، پشت شیشههای امن و دور از دود و خون، «آزادی» را نسخه میکنند؛ اینجا اما، بهایش را تابوت کوچکی میدهد که حتی هنوز به اندازه یک آغوش نشده است.
-
سالی به مثابه چند سال؛
این خاک، رستمپرور است!
روز پایانی ماهمبارک رمضان است و آخرین نفسهای سال ۱۴۰۴؛ امسال، برای تکتکمان سالی بود که به اندازه چندین سال از سرمان طی شد.
-
رستمهای واقعی!
رستم داستان ما دشمن ایران را به زانو درآورده است تا کودک سرزمینش شادمانه در خیابانهای ایران پرچم تکان بدهد و تکبیر بگوید.
-
هَلا بیکُم!
اشکهایم را پاک میکنم و بلند میشوم. قابِ عکس را بغل میگیرم، دوباره راه میافتم و متصل میشوم به جریانِ رودهای جاری در خیابان به سمت زائرهای این حرم، حرم جمهوری اسلامی.
-
به «امام» میگفتند «آقا»!
انتظار سخت بود و ما روزهای انتظار را در آن تصویر که شبها روی ماه نقش میبست، آسان می کردیم. درست وسط همین بهت و گنگی بودیم که امام آمد.
-
روایت «مجله مهر» از روز قدس؛
با این مردم نازنین، تمام ایران سرای من است!
در روز قدس، عاشقان این مرزو بوم در سرتاسر ایران، پرچم کشور را با لبیک یا خامنهای به اهتزاز درآوردند تا به دشمن بگویند هرگز اجازه نخواهند داد پرچم این کشور به دست اجنبی بیافتد.
-
برای کودکان ایرانی؛
بچهها از جنگ، ترسش را خوب میفهمند!
ایران، قهرمان بسیار دارد. از کسانی که مدتهاست خیابانها و مرزها را رها نکردهاند تا خود شما، که وارثان نجیب و زخمی این میهن استوار، مستقل و با عظمت هستید.
-
مثل همه مردم پای کار ایرانیم!
این روزها رفتن به گلستان شهدا و راهپیماییهای شبانه بخش مهمی از روتین زندگی همه ما شده است.